پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

دفتر ششم

بخش ۳۹ - داستان آن درویش کی آن گیلانی را دعا کرد کی خدا ترا به سلامت به خان و مان باز رساناد

گفت یک روزی به خواجهٔ گیلیی

نان پرستی نر گدا زنبیلیی

چون ستد زو نان بگفت ای مستعان

خوش به خان و مان خود بازش رسان

گفت خان ار آنست که من دیده‌ام

حق ترا آنجا رساند ای دژم

هر محدث را خسان باذل کنند

حرفش ار عالی بود نازل کنند

زانک قدر مستمع آید نبا

بر قد خواجه برد درزی قبا

ادامه‌ی دفتر ششم

  1. بخش ۴۱ - قصهٔ درویشی کی از آن خانه هرچه می‌خواست می‌گفت نیستسایلی آمد به سوی خانه‌ای
  2. بخش ۴۲ - رجوع به داستان آن کمپیرچون عروسی خواست رفتن آن خریف
  3. بخش ۴۳ - حکایت آن رنجور کی طبیب درو اومید صحت ندیدآن یکی رنجور شد سوی طبیب
  4. بخش ۴۴ - رجوع به قصهٔ رنجورباز گرد و قصهٔ رنجور گو
  5. بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندورحمة الله علیه گفته است
  6. بخش ۴۶ - لیس للماضین هم الموت انما لهم حسرة الفوتراست گفته‌ست آن سپهدار بشر
  7. بخش ۴۷ - بار دیگر رجوع کردن به قصهٔ صوفی و قاضیگفت صوفی در قصاص یک قفا
  8. بخش ۴۸ - طیره شدن قاضی از سیلی درویش و سرزنش کردن صوفی قاضی راگشت قاضی طیره صوفی گفت هی
همه‌ی دفتر ششم ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.