پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

دفتر پنجم

بخش ۱۶۲ - حکایت عیاضی رحمه‌الله کی هفتاد غزو کرده بود سینه برهنه بر امید شهید شدن چون از آن نومید شد از جهاد اصغر رو به جهاد اکبر آورد و خلوت گزید ناگهان طبل غازیان شنید نفس از اندرون زنجیر می‌درانید سوی غزا و متهم داشتن او نفس خود را درین رغبت

گفت عیاضی نود بار آمدم

تن برهنه بوک زخمی آیدم

تن برهنه می‌شدم در پیش تیر

تا یکی تیری خورم من جای‌گیر

تیر خوردن بر گلو یا مقتلی

در نیابد جز شهیدی مقبلی

بر تنم یک جایگه بی‌زخم نیست

این تنم از تیر چون پرویزنیست

لیک بر مقتل نیامد تیرها

کار بخت است این نه جلدی و دها

چون شهیدی روزی جانم نبود

رفتم اندر خلوت و در چله زود

در جهاد اکبر افکندم بدن

در ریاضت کردن و لاغر شدن

بانگ طبل غازیان آمد به گوش

که خرامیدند جیش غزوکوش

نفس از باطن مرا آواز داد

که به گوش حس شنیدم بامداد

خیز هنگام غزا آمد برو

خویش را در غزو کردن کن گرو

گفتم ای نفس خبیث بی‌وفا

از کجا میل غزا تو از کجا

راست گوی ای نفس کین حیلت‌گریست

ورنه نفس شهوت از طاعت بریست

گر نگویی راست حمله آرمت

در ریاضت سخت‌تر افشارمت

نفس بانگ آورد آن دم از درون

با فصاحت بی‌دهان اندر فسون

که مرا هر روز اینجا می‌کشی

جان من چون جان گبران می‌کشی

هیچ کس را نیست از حالم خبر

که مرا تو می‌کشی بی‌خواب و خور

در غزا بجهم به یک زخم از بدن

خلق بیند مردی و ایثار من

گفتم ای نفسک منافق زیستی

هم منافق می‌مری تو چیستی

در دو عالم تو مرایی بوده‌ای

در دو عالم تو چنین بیهوده‌ای

نذر کردم که ز خلوت هیچ من

سر برون نارم چو زنده‌ست این بدن

زانک در خلوت هر آنچ تن کند

نه از برای روی مرد و زن کند

جنبش و آرامش اندر خلوتش

جز برای حق نباشد نیتش

این جهاد اکبرست آن اصغرست

هر دو کار رستمست و حیدرست

کار آن کس نیست کو را عقل و هوش

پرد از تن چون بجنبد دنب موش

آن چنان کس را بباید چون زنان

دور بودن از مصاف و از سنان

صوفیی آن صوفیی این اینت حیف

آن ز سوزن کشته این را طعمه سیف

نقش صوفی باشد او را نیست جان

صوفیان بدنام هم زین صوفیان

بر در و دیوار جسم گل‌سرشت

حق ز غیرت نقش صد صوفی نبشت

تا ز سحر آن نقشها جنبان شود

تا عصای موسوی پنهان شود

نقشها را میخورد صدق عصا

چشم فرعونیست پر گرد و حصا

صوفی دیگر میان صف حرب

اندر آمد بیست بار از بهر ضرب

با مسلمانان به کافر وقت کر

وانگشت او با مسلمانان به فر

زخم خورد و بست زخمی را که خورد

بار دیگر حمله آورد و نبرد

تا نمیرد تن به یک زخم از گزاف

تا خورد او بیست زخم اندر مصاف

حیفش آمد که به زخمی جان دهد

جان ز دست صدق او آسان رهد

ادامه‌ی دفتر پنجم

  1. بخش ۱۶۴ - صفت کردن مرد غماز و نمودن صورت کنیزک مصور در کاغذ و عاشق شدن خلیفهٔ مصر بر آن صورت و فرستادن خلیفه امیری را با سپاه گران بدر موصل و قتل و ویرانی بسیار کردن بهر این غرضمر خلیفهٔ مصر را غماز گفت
  2. بخش ۱۶۵ - ایثار کردن صاحب موصل آن کنیزک را بدین خلیفه تا خون‌ریز مسلمانان بیشتر نشودچون رسول آمد به پیش پهلوان
  3. بخش ۱۶۶ - پشیمان شدن آن سرلشکر از آن خیانت کی کرد و سوگند دادن او آن کنیزک را کی به خلیفه باز نگوید از آنچ رفتچند روزی هم بر آن بد بعد از آن
  4. بخش ۱۶۷ - حجت منکران آخرت و بیان ضعف آن حجت زیرا حجت ایشان به دین باز می‌گردد کی غیر این نمی‌بینیمحجتش اینست گوید هر دمی
  5. بخش ۱۶۸ - آمدن خلیفه نزد آن خوب‌روی برای جماعآن خلیفه کرد رای اجتماع
  6. بخش ۱۶۹ - خنده گرفتن آن کنیزک را از ضعف شهوت خلیفه و قوت شهوت آن امیر و فهم کردن خلیفه از خندهٔ کنیزکزن بدید آن سستی او از شگفت
  7. بخش ۱۷۰ - فاش کردن آن کنیزک آن راز را با خلیفه از زخم شمشیر و اکراه خلیفه کی راست گو سبب این خنده را و گر نه بکشمتزن چو عاجز شد بگفت احوال را
  8. بخش ۱۷۱ - عزم کردن شاه چون واقف شد بر آن خیانت کی بپوشاند و عفو کند و او را به او دهد و دانست کی آن فتنه جزای او بود و قصد او بود و ظلم او بر صاحب موصل کی و من اساء فعلیها و ان ربک لبالمرصاد و ترسیدن کی اگر انتقام کشد آن انتقام هم بر سر او آید چنانک این ظشاه با خود آمد استغفار کرد
همه‌ی دفتر پنجم ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.