پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

دفتر سوم

بخش ۱۴۱ - قصه عشق صوفی بر سفرهٔ تهی

صوفیی بر میخ روزی سفره دید

چرخ می‌زد جامه‌ها را می‌درید

بانگ می‌زد نک نوای بی‌نوا

قحطها و دردها را نک دوا

چونک دود و شور او بسیار شد

هر که صوفی بود با او یار شد

کخ‌کخی و های و هویی می‌زدند

تای چندی مست و بی‌خود می‌شدند

بوالفضولی گفت صوفی را که چیست

سفره‌ای آویخته وز نان تهیست

گفت رو رو نقش بی‌معنیستی

تو بجو هستی که عاشق نیستی

عشق نان بی نان غذای عاشق است

بند هستی نیست هر کو صادقست

عاشقان را کار نبود با وجود

عاشقان را هست بی سرمایه سود

بال نه و گرد عالم می‌پرند

دست نه و گو ز میدان می‌برند

آن فقیری کو ز معنی بوی یافت

دست ببریده همی زنبیل بافت

عاشقان اندر عدم خیمه زدند

چون عدم یک‌رنگ و نفس واحدند

شیرخواره کی شناسد ذوق لوت

مر پری را بوی باشد لوت و پوت

آدمی کی بو برد از بوی او

چونک خوی اوست ضد خوی او

یابد از بو آن پری بوی‌کش

تو نیابی آن ز صد من لوت خوش

پیش قبطی خون بود آن آب نیل

آب باشد پیش سبطی جمیل

جاده باشد بحر ز اسرائیلیان

غرقه گه باشد ز فرعون عوان

ادامه‌ی دفتر سوم

  1. بخش ۱۴۳ - حکایت امیر و غلامش کی نماز باره بود وانس عظیم داشت در نماز و مناجات با حقمیر شد محتاج گرمابه سحر
  2. بخش ۱۴۴ - نومید شدن انبیا از قبول و پذیرای منکران قوله حتی اذا استیاس الرسلانبیا گفتند با خاطر که چند
  3. بخش ۱۴۵ - بیان آنک ایمان مقلد خوفست و رجاداعی هر پیشه اومیدست و بوک
  4. بخش ۱۴۶ - بیان آنک رسول علیه السلام فرمود ان لله تعالی اولیاء اخفیاءقوم دیگر سخت پنهان می‌روند
  5. بخش ۱۴۷ - حکایت مندیل در تنور پر آتش انداختن انس رضی الله عنه و ناسوختناز انس فرزند مالک آمدست
  6. بخش ۱۴۸ - قصهٔ فریاد رسیدن رسول علیه السلام کاروان عرب را کی از تشنگی و بی‌آبی در مانده بودند و دل بر مرگ نهاده شتران و خلق زبان برون انداختهاندر آن وادی گروهی از عرب
  7. بخش ۱۴۹ - مشک آن غلام ازغیب پر آب کردن بمعجزه و آن غلام سیاه را سپیدرو کردن باذن الله تعالیای غلام اکنون تو پر بین مشک خود
  8. بخش ۱۵۰ - دیدن خواجه غلام خود را سپید و ناشناختن کی اوست و گفتن کی غلام مرا تو کشته‌ای خونت گرفت و خدا ترا به دست من انداختخواجه از دورش بدید و خیره ماند
همه‌ی دفتر سوم ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.