پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

دفتر سوم

بخش ۱۳ - دعوت باز بطان را از آب به صحرا

باز گوید بط را کز آب خیز

تا ببینی دشتها را قندریز

بط عاقل گویدش ای باز دور

آب ما را حصن و امنست و سرور

دیو چون باز آمد ای بطان شتاب

هین به بیرون کم روید از حصن آب

باز را گویند رو رو باز گرد

از سر ما دست دار ای پای‌مرد

ما بری از دعوتت دعوت تو را

ما ننوشیم این دم تو کافرا

حصن ما را قند و قندستان تو را

من نخواهم هدیه‌ات، بِستان تو را

چونک جان باشد نیاید لوت کم

چونک لشکر هست کم ناید علم

خواجهٔ حازم بسی عذر آورید

بس بهانه کرد با دیو مرید

گفت این دم کارها دارم مهم

گر بیایم آن نگردد منتظم

شاه کار نازکم فرموده است

ز انتظارم شاه شب نغنوده است

من نیارم ترک امر شاه کرد

من نتانم شد برِ شه روی‌زرد

هر صباح و هر مسا سرهنگ خاص

می‌رسد از من همی‌جوید مناص

تو روا داری که آیم سوی ده؟

تا در ابرو افکنَد سلطان گره؟

بعد از آن درمان خشمش چون کنم؟

زنده خود را زین مگر مدفون کنم

زین نمط او صد بهانه باز گفت

حیله‌ها با حکم حق نفتاد جفت

گر شود ذرات عالم حیله‌پیچ

با قضای آسمان هیچند هیچ

چون گریزد این زمین از آسمان؟

چون کند او خویش را از وی نهان؟

هرچه آید ز آسمان سوی زمین

نه مفر دارد نه چاره نه کمین

آتش ار خورشید می‌بارد برو

او به پیش آتشش بنهاده رو

ور همی طوفان کند باران برو

شهرها را می‌کند ویران برو

او شده تسلیم او ایوب‌وار

که «اسیرم هرچه می‌خواهی ببار»

ای که جزو این زمینی سر مکش

چونک بینی حکم یزدان در مکش

چون خلقناکم شنودی من تراب

خاک باشی جست از تو رو متاب

بین که اندر خاک تخمی کاشتم

کرد خاکی و منش افراشتم

حملهٔ دیگر تو خاکی پیشه گیر

تا کنم بر جمله میرانت امیر

آب از بالا به پستی در رود

آنگه از پستی به بالا بر رود

گندم از بالا به زیر خاک شد

بعد از آن او خوشه و چالاک شد

دانهٔ هر میوه آمد در زمین

بعد از آن سرها بر آورد از دفین

اصل نعمتها ز گردون تا به خاک

زیر آمد شد غذای جان پاک

از تواضع چون ز گردون شد به زیر

گشت جزو آدمی حی دلیر

پس صفات آدمی شد آن جماد

بر فراز عرش پران گشت شاد

کز جهان زنده ز اول آمدیم

باز از پستی سوی بالا شدیم

جمله اجزا در تحرک در سکون

ناطقان که انا الیه راجعون

ذکر و تسبیحات اجزای نهان

غلغلی افکند اندر آسمان

چون قضا آهنگ نارنجات کرد

روستایی شهریی را مات کرد

با هزاران حزم خواجه مات شد

زان سفر در معرض آفات شد

اعتمادش بر ثبات خویش بود

گرچه کُه بُد نیم سیلش در ربود

چون قضا بیرون کند از چرخ سر

عاقلان گردند جمله کور و کر

ماهیان افتند از دریا برون

دام گیرد مرغ پران را زبون

تا پری و دیو در شیشه شود

بلک هاروتی به بابل در رود

جز کسی کاندر قضا اندر گریخت

خون او را هیچ تربیعی نریخت

غیر آن که در گریزی در قضا

هیچ حیله ندهدت از وی رها

ادامه‌ی دفتر سوم

  1. بخش ۱۵ - روان شدن خواجه به سوی دهخواجه در کار آمد و تجهیز ساخت
  2. بخش ۱۶ - رفتن خواجه و قومش به سوی دهخواجه و بچگان جهازی ساختند
  3. بخش ۱۷ - نواختن مجنون آن سگ را کی مقیم کوی لیلی بودهمچو مجنون کاو سگی را می‌نواخت
  4. بخش ۱۸ - رسیدن خواجه و قومش به ده و نادیده و ناشناخته آوردن روستایی ایشان رابعد ماهی چون رسیدند آن طرف
  5. بخش ۱۹ - افتادن شغال در خُم رنگ و رنگین شدن و دعوی طاوسی کردن میان شغالانآن شغالی رفت اندر خُمّ رنگ
  6. بخش ۲۰ - چرب کردن مرد لافی لب و سبلت خود را هر بامداد به پوست دنبه و بیرون آمدن میان حریفان کی من چنین خورده‌ام و چنانپوست دنبه یافت شخصی مستهان
  7. بخش ۲۱ - آمن بودن بلعم باعور کی امتحانها کرد حضرت او را و از آنها روی سپید آمده بودبلعم باعور و ابلیس لعین
  8. بخش ۲۲ - دعوی طاوسی کردن آن شغال کی در خم صباغ افتاده بودو آن شغال رنگ‌رنگ آمد نهفت
همه‌ی دفتر سوم ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.