پرش به محتوای اصلی
مولانا مولانا

دفتر سوم

بخش ۱۱۸ - قصهٔ اهل سبا و حماقت ایشان و اثر ناکردن نصیحت انبیا در احمقان

یادم آمد قصهٔ اهل سبا

کز دَمِ احمق صباشان شد وبا

آن سبا ماند به شهرِ بس کلان

در فسانه بشنوی از کودکان

کودکان افسانه‌ها می‌آورند

درج در افسانه‌شان بس سِر و پند

هزلها گویند در افسانه‌ها

گنج می‌جو در همه ویرانه‌ها

بود شهری بس عظیم و مِه، ولی

قدرِ او قدرِ سُکَرّه بیش نی

بس عظیم و بس فراخ و بس دراز

سخت زفتِ زفت اندازهٔ پیاز

مَردم ده شهر مجموع اندرو

لیک جمله سه تن ناشسته‌رو

اندرو خلق و خلایق بی‌شمار

لیک آن جمله سه خام پخته‌خوار

جانِ ناکرده به جانان تاختن

گر هزارانست باشد نیم تن

آن یکی بس دور بین و دیده‌کور

از سلیمان کور و دیده پای مور

و آن دگر بس تیزگوش و سخت کر

گنج و در وی نیست یک جو سنگ زر

وآن دگر عور و برهنه لاشه‌باز

لیک دامنهای جامهٔ او دراز

گفت کور اینک سپاهی می‌رسند

من همی‌بینم که چه قومند و چند

گفت کر آری شنودم بانگشان

که چه می‌گویند پیدا و نهان

آن برهنه گفت ترسان زین منم

که ببرند از درازی دامنم

کور گفت اینک به نزدیک آمدند

خیز بگریزیم پیش از زخم و بند

کر همی‌گوید که آری مشغله

می‌شود نزدیکتر یاران هله

آن برهنه گفت آوه دامنم

از طمع برند و من ناآمنم

شهر را هشتند و بیرون آمدند

در هزیمت در دهی اندر شدند

اندر آن ده مرغ فربه یافتند

لیک ذرهٔ گوشت بر وی نه نژند

مرغ مردهٔ خشک وز زخم کلاغ

استخوانها زار گشته چون پناغ

زان همی‌خوردند چون از صید شیر

هر یکی از خوردنش چون پیل سیر

هر سه زان خوردند و بس فربه شدند

چون سه پیل بس بزرگ و مه شدند

آنچنان کز فربهی هر یک جوان

در نگنجیدی ز زفتی در جهان

با چنین گبزی و هفت اندام زفت

از شکاف در برون جستند و رفت

راه مرگ خلق ناپیدا رهیست

در نظر ناید که آن بی‌جا رهیست

نک پیاپی کاروانها مقتفی

زین شکاف در که هست آن مختفی

بر در ار جویی نیابی آن شکاف

سخت ناپیدا و زو چندین زفاف

ادامه‌ی دفتر سوم

  1. بخش ۱۲۰ - صفت خرمی شهر اهل سبا و ناشکری ایشاناصلشان بَد بود آن اهل سبا
  2. بخش ۱۲۱ - آمدن پیغامبران حق به نصیحت اهل سباسیزده پیغامبر آنجا آمدند
  3. بخش ۱۲۲ - معجزه خواستن قوم از پیغامبرانقوم گفتند ای گروه مدعی
  4. بخش ۱۲۳ - متهم داشتن قوم انبیا راقوم گفتند این همه زرقست و مکر
  5. بخش ۱۲۴ - حکایت خرگوشان کی خرگوشی راپیش پیل فرستادند کی بگو کی من رسول ماه آسمانم پیش تو کی ازین چشمه آب حذر کن چنانک در کتاب کلیله تمام گفته استاین بدان ماند که خرگوشی بگفت
  6. بخش ۱۲۵ - جواب گفتن انبیا طعن ایشان را و مثل زدن ایشان راای دریغا که دوا در رنجتان
  7. بخش ۱۲۶ - بیان آنک هر کس را نرسد مثل آوردن خاصه در کار الهیکی رسدتان این مثلها ساختن
  8. بخش ۱۲۷ - مثلها زدن قوم نوح باستهزا در زمان کشتی ساختننوح اندر بادیه کشتی بساخت
همه‌ی دفتر سوم ←

مولانا درباره‌ی مولانا

مولانا جلال‌الدین محمد بلخی مشهور به مولوی شاعر بزرگ سده هفتم هجری قمری است. وی در سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر وی بهاءالدین که از عالمان و صوفیان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشی که میان او و سلطان محمد خوارزم‌شاه پدید آمده بود از بلخ بیرون آمد و پس از زمانی سیر و سیاحت به قونیه رفت. مولانا پس از درگذشتن پدر تح...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.