پرش به محتوای اصلی
عثمان مختاری عثمان مختاری

شهریارنامه

بخش ۱۳ - رفتن شهریار به شکار و کشتن شیرافکن را گوید

چو خور سر زد از چتر فیروزه‌رنگ

سپهبد کمر کینه را بست تنگ

بفرمود تا اسب او زین کنند

یلان را به نخجیر آیین کنند

نشست از بر اسب با ماهروی

برون شد ز قلعه سبک جنگجوی

جهانجوی بهزاد هم برنشست

برون آمد از قلعه چون فیل مست

چه شیرافکن آن رای نخجیر دید

تبه کردنش را نه تدبیر دید

همان نیز آمد برون از حصار

ابا باز شاهین برای شکار

سوار صد از دز به زیر آمدند

به نخجیر کردن دلیر آمدند

چو آمد به نزدیکی شهریار

ستمکاره شیرافکن کامکار

سپهبد چو دیدش برآشفت تند

کز آن تندیش رعد گردید کند

خروشان بدو گفت که‌ای بی‌خرد

چه بد دیدی از من که کردی تو بد‌؟

ز مرد خردمند کی این سزاست‌؟

که رخ بربپیچی تو از راه راست‌؟

من آزاد کردم سرت را ز بند

بُدی ورنه اکنون به خم کمند

بگفت این و از پی برانگیخت اسپ

کش از زین برآرد چو آذر گشسب

دگرباره آردش سر در کمند

چنان است کردار چرخ بلند

بدانست شیرافکن نامدار

که با وی نتابد به هنگام کار

عنان را بپیچید مرد دلیر

چو روبه گریزان شد از نره شیر

سپه‌دار برداشت پیچان کمند

چو باد از پسش راند سرکش سمند

خروشید کای مرد با نام ننگ

گریزان چرایی ز شیران جنگ‌؟

ترا گر بُدی نام و ننگ و نژاد

نگشتی به مزدوری‌ِ دیو شاد

ترا دیو و اژده از راه برد

هرآن چَه که کندی بدان چاه برد

ندانستی ای ابله بی‌خرد

که بد را مکافات بد می‌رسد

به تنگ اندرش چون درآمد فکند

خم خام آمد برش زیر بند

ز پشت تکاور کشیدش به‌زیر

فرود آمد و بست دستش چو شیر

سپردش به بهزاد کاو را بدار

و گرنه تو دانی به دارش برآر

بدو گفت بهزاد کای کامران

بگویم شگفتی یکی داستان

بدارم گر او را کنون زیر بند

از او بر من آید دمادم گزند

من و این دلاور ز یک مادریم

بدین قلعه با هم کنون یاوریم

پدرمان دو باشد ایا نامدار

شگفتی بسی هست در روزگار

ز عم من ای گرد فرخنده زور

یکی دختری مانده بهتر ز حور

کنون عاشق این کس بدان دختر است

بدین کین من در دلش اندر است

بدو در نیارد سر آن ماهروی

که مهرم به دل دارد آن نیکخوی

اگر یابد از من رها مرد کین

مرا می‌کشد ای سوار گزین

یکی آنکه کردمت آگاه نیز

ز مکر و ز دستان بدخواه نیز

دوم آنکه این دخت را دید شست

سرش را بباید ز تن کرد پست

چو دشمن به دست آیدت کش مدار

وگرنه پشیمانی آرد ببار

بگفت این و برداشت خنجر ز کین

نه شرم از برادر نه از راه دین

بزد تیغ از تن سرش را برید

تن نامدارش به خون در کشید

ز بهر زن او را چنان کشت زار

که گم باد نام زن از روزگار

که ناگه خروشی برآمد ز دشت

سواری صد از دشت دیدار گشت

همه خسته و رنجه و زخم دار

خروشان و جوشان چو ابر بهار

ادامه‌ی شهریارنامه

  1. بخش ۱۵ - رسیدن شهریار بطلایه هیتال شاه و شکستن و رفتن پیش ارژنگ شاه گویدطلایه برآمد سر راه نیو
  2. بخش ۱۶ - کشته شدن زرفام بدست شهریار گویدچو شیر اندر آمد روان زیر فیل
  3. بخش ۱۷ - برگشتن هر دو لشکر از همدیگر و آوردن شهریار جمهور رابه پیش ارژنگشاه گویددگرباره آن ابر آمد پدید
  4. بخش ۱۸ - شناختن شهریار مرجانه جادو را گویدتو امشب به می شاد با من نشین
  5. بخش ۱۹ - رسیدن نامه هیتال شاه به ارژنگ شاه گویدفرستاده‌ای را فرستاد و تفت
  6. بخش ۲۰ - جواب نامه نوشتن ارژنگشاه به هیتالشاه گویدچنین پاسخ نامه گردید زود
  7. بخش ۲۱ - گرفتن عاس شهریار را و بردن پیش هیتال شاه گویدسرآینده دهقان چنین یاد کرد
  8. بخش ۲۲ - بند افتادن شهریار در زندان سراندیب گویدبعاس آن زمان گفت هیتال شاه
همه‌ی شهریارنامه ←

عثمان مختاری درباره‌ی عثمان مختاری

حکیم ابوعمر بهاءالدین عثمان بن عمر مختاری غزنوی شاعر و حماسه‌سرای برجسته دوره پایانی سده پنجم و دوره آغازین سده ششم هجری قمری بود. از زندگانی او دانسته‌های اندکی در دست است. تاریخ زاده شدن او را میان سال‌های ۴۵۷–۶۹ و درگذشت او را میان سال‌های ۵۱۲–۵۴۸ نوشته‌اند. مختاری در سرودن غزل و قصیده و رباعی و قطعه و ترکیبات و مثن...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.