پرش به محتوای اصلی
مسعود سعد سلمان مسعود سعد سلمان

قصاید

شمارهٔ ۲۹۰ - مدیح دیگر از آن پادشاه و شمه ای از روزگار سیاه خویش

ای فلک نیک دانمت آری

کس ندیدست چون تو غداری

جامه ای بافیم همی هر روز

از بلا پود و از عنا تاری

گر دری یابیم زنی بندی

ور گلی بینیم نهی خاری

نه به تلخی چو عیش من زهری

نه به ظلمت چو روز من قاری

گر مرا جامه زمستانی

آفتابست قانعم آری

کرد تاریک ابر پر نم را

چون نیستانی از هوا تاری

آفتاب ای عجب حواصل شد

که به سرماش جست بازاری

گر بیابم در این زمان بخرم

من به دستی از او به دیناری

ای شگفتی کسی درین عالم

دید بی زر چون من خریداری

منم آن کس که نیست تمکینم

در دیاری ز هیچ دیاری

نه مرا یاریی دهد حری

نه به من نامه ای کند یاری

مرده ای ام چو زنده ای امروز

خفته ای ام بسان بیداری

گه چو بومی نشسته بر کوهی

گه چو ماری خزیده در غاری

دل ز انده فروخته شمعی

تن ز تیمار تافته تاری

ندهد بیخ بخت من شاخی

ندهد شاخ فضل من باری

در عذاب تن منی شب و روز

نیست پنداریت جز این کاری

مر مرا اندکی همی ندهد

کاندکی باشد از تو بسیاری

من بدین رنج و حبس خرسندم

این قضا را نکردم انکاری

تا عزیزی نبیندم به جهان

در بلای نیاز چون خواری

گه بکوشم به جهد چو موری

گه بپیچم ز درد چون ماری

گر مرا کرد پادشه محبوس

نیست بر من ز حبس او عاری

بر جهانی کند سرافرازی

هر که بندش کند جهانداری

مر مرا حبس خسرویست که نیست

خسروی را چو او سزاواری

پادشا بوالمظفر ابراهیم

چرخ فعلی زمانه آثاری

آنکه یک بخشش نباشد و نیست

ملک بحری و ملک کهاری

آنکه با او ندارد و نارد

مهر سنگی و چرخ مقداری

آنکه تا خاست از کفش ابری

گشت گیتی همه چو گلزاری

نه زمین را چو مهر او آبی

نه فلک را چو کین او ناری

ای نبوده بنای گیتی را

به کف و رای چون تو معماری

بنده مسعود سعد سلمان را

بیهده در سپرد مکاری

که نکرده ست آنقدر جرمی

که برد بلبلی به منقاری

تو چنان دان که هست هر مویی

بر تن او به جای زناری

گر نه خونش از غذای مدحت توست

باد در زیر تیغ خونخواری

ور نخواهد ز بهر ملک تو چشم

باد هر دیده ایش مسماری

خسروا حال او به عقل بسنج

که به از عقل نیست معیاری

کیست او در جهان ز منظوران

نه عمیدیست او نه سالاری

زار بنده ضعیف درویشی است

جفت رنج و رهین تیماری

نه به ملک تو دارد آسیبی

نه ز سر تو داند اسراری

نه بپوشد فراخ پیرهنی

نه بیابد تمام شلواری

تنش در حسرت زبر پوشی

سرش در آرزوی دستاری

نیک اندیشه است و بد روزی

پست بختی بلند اشعاری

تا نفس می زند به هر نفسی

دارد از روزگار آزاری

زینهارش ده ای پناه ملوک

کو همی خواهد از تو زنهاری

تا نیفتد ز باد طوفانی

تا نگردد ز چرخ دواری

باد هر بنده ایت بر تختی

باد هر حاسدیت بر داری

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۲۹۲ - ناله از حصار ناینالم ز دل چو نای من اندر حصار نای
  2. شمارهٔ ۲۹۳ - مدح ملک شیرزادای چرخ مشعبد چه مهره بازی
  3. شمارهٔ ۲۹۴ - در جواب قصیده یکی از شعراای به تو زنده نام حاتم طی
  4. شمارهٔ ۲۹۵ - مدح علاء الدوله سلطان مسعودچرخ سپهر شعبده پیدا کند همی
  5. شمارهٔ ۲۹۶ - مدح ثقة الملک طاهردر کف دو زبانیست مرا بسته دهانی
  6. شمارهٔ ۲۹۷ - مدیح سلطان مسعودنخواست ایزد گر خواستی چنان شدمی
  7. شمارهٔ ۲۹۸ - مدیح منصور بن سعیددور از تو مرا عشق تو کرده ست به حالی
  8. شمارهٔ ۲۹۹ - شکوه از گرفتاری و مدح یکی از بزرگانای شاد به تو جان من و جان جهانی
همه‌ی قصاید ←

مسعود سعد سلمان درباره‌ی مسعود سعد سلمان

مسعود بن سعد بن سلمان شاعر نامی نیمهٔ دوم قرن پنجم و نیمه اول قرن ششم هجری قمری است. اصل او از همدان بوده و بین سالهای ۴۳۸ تا ۴۴۰ در لاهور زاده شده است. منصوب بودن در مشاغل دیوانی موجب دو بار و مجموعاً ۱۸سال زندانی شدن وی شد. بعد از رهایی از دومین دورهٔ اسارت به سمت کتابداری سلطان مسعود و بعد از او عضدالدوله شیرزاد بن...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.