پرش به محتوای اصلی
خاقانی خاقانی

قصاید

شمارهٔ ۱۰۶ - در ستایش صفوه الدین بانوی شروان شاه

ای پردهٔ معظم بانوی روزگار

ای پیش آفتاب کرم ابر سایه‌دار

صحن ارم تو را و در او روح را نشست

حصن حرم تو را و درو کعبه را قرار

هر سال اگر خواص خلیفه برند خاص

از بهر کعبه پردهٔ رنگین زرنگار

همچون فلک معلقی استاده بر دو قطب

قطب تو میخ و میخ زمین جرم کوهسار

گویی بر غم جان فلک دست کاف و نون

گردونی از دوقطب در آویخت استوار

گر آسمان حجاب بهشت است پیش خلق

تو اسمانی و حرم شه بهشت‌وار

در صفهٔ تو دختر قیصر بساط بوس

در پیش گاه تو زن فغفور پیش کار

داری سپهر هفتم و جبریل معتکف

داری بهشت هشتم و ادریس میربار

می‌خواهد آسمان که رسد بر زمین سرش

تا بر چند به دیده ز دامان تو غبار

گویی تو را به رشتهٔ زرین افتاب

نساج کارگاه فلک بافت پود و تار

گر نیست پود و تار تو از پر جبرئیل

سایه‌ت چرا گرفت سماوات در کنار

هر گه که باد بر تو وزد گویم ای عجب

قلزم به جنبش آمدو جوید همی گذار

میدان سر فرازی و رضوان به خط نور

جنات عدن کرده بر اطراف تو نگار

میدان چار سوی تو روحانی آیتی است

گویا ز جانور شده هم اسب و هم سوار

بر تو نمی‌رسم به پر وهم جبرئیل

هم عاجز است و هست پرس هفت صد هزار

در سایهٔ تو بانوی مشرق گرفته جای

دریاست در جزیره و سیمرغ در حصار

بانوی توست رابعهٔ دختران نعش

وز رابعه به زهد فزونتر هزار بار

ای چاوش سپید تو هم خادم سیاه

خورشید روم پرور و ماه حبش نگار

ای کرده پاسبانی تو عیسی آرزو

وی کرده پرده داری تو مریم اختیار

تو نیستان شیر سیاهی در این حرم

تو آشیان باز سپیدی در این دیار

شیر سیاه معرکه خاقان کامران

باز سفید مملکه بانوی کام کار

بانوکند شکار ملوک ار چه مرد نیست

آری که باز ماده به آید گه شکار

شاهان چه زن چه مرد در ایام مملکت

شیران چه نر چه ماده به هنگام کار زار

رد خاک خفته‌اند کیان، گر نه مرد و زن

کردندی از پرستش تو ملک را شعار

کردی به درگه تو سیاوش چاوشی

بودی به حضرت تو فرنگیس پرده دار

گر در زمین شام سلیمان دیو بند

بلقیس را ز شهر سبا کرد خواستار

هم شاه ما ز قدر سلیمان عالم است

هم بانوان ز مرتبه بلقیس روزگار

شهر سباست خطهٔ دربند ز احتشام

بیت المقدس است شماخی ز اقتدار

قیدافه خوانده‌ام که زنی بود پادشاه

اسکندر آمدش به رسولی سخن گزار

اسکندر است دولت و قیدافه بانوان

نی نی کز این قیاس شود طبع، شرمسار

کاکنون به بندگی و پرستاری درش

قیدافه خرمی کند، اسکند افتخار

ز اقبال صفوه الدین بانوی شرق و غرب

در شرق و غرب گشت شب و روز سازگار

عادت بود که هدیهٔ نوروزی آورند

آزادگان به خدمت بانو ز هر دیار

نوروز چون من است تهی دست و همچو من

جان تهی کند به در بانوان نثار

طبع مراست جان تهی تحفهٔ سخن

نوروز راست جان تهی باد نوبهار

اکنون که باد و باغ زنا شوهری کنند

از نطفه‌های باد شود باغ بار دار

از دست کشت صلب ملک در زمین ملک

آرد درخت تازه بهار حیات بار

نه ماهه ره بریده مه نو به ره در است

کاید چو ماه چارده مصباح هفت و چار

خواهی نهیش نام منوچهر نام جوی

خواهی کنیش نام فریبرز نام دار

ای از عروس نه فلک اندر کمال بیش

وز نه زن رسول به ده نوع یادگار

خاقانی است بر در تو زینهاریی

ای بانوان مملکت شرق زینهار

در زینهار بخت نگهدار توست حق

زنهار زینهاری خود را نگاهدار

تا مهر و مه شوند همی یار یک دگر

وانگه جدا شوند به تقدیر کردگار

بر چرخ ملک بانو و شاهند مهر و ماه

این مهر و ماه را ملک العرش باد یار

از کردگار عمر تو باد از شمار بیش

واعدای ملک و جاه تو تا حشر باد خوار

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۰۸ - مطلع دومبهر صبوح از درم مست در آمد نگار
  2. شمارهٔ ۱۰۹ - مطلع سومکرد خزان تاختن بر صف خیل بهار
  3. شمارهٔ ۱۱۰ - در ستایش علاء الدین آتسزبن محمد خوارزم شاههین که به میدان حسن رخش درافکند یار
  4. شمارهٔ ۱۱۱ - مطلع دومدست صبا برفروخت مشعلهٔ نوبهار
  5. شمارهٔ ۱۱۲ - در پند و اندرز و ستایش رکن الدین مفتی خوی و رکن الدین عالم ری و تاج الدین رازی ابن امین الدینالصبوح الصبوح کامد کار
  6. شمارهٔ ۱۱۳ - مطلع دومدیده بانان این کبود حصار
  7. شمارهٔ ۱۱۴ - مطلع سومبخ بخ ای بخت و خه خه ای دلدار
  8. شمارهٔ ۱۱۵ - در رثاء امام عز الدین ابوعمر و اسعدکو دلی کانده کسارم بود و بس
همه‌ی قصاید ←

خاقانی درباره‌ی خاقانی

افضل‌الدّین بدیل‌ بن علی خاقانی شروانی متخلّص به خاقانی (۵۲۰ قمری در شروان - ۵۹۵ قمری در تبریز) از جملهٔ بزرگ‌ترین قصیده‌سرایان تاریخ شعر و ادب فارسی به‌شمار می‌آید. از القاب مهم وی حسان العجم می‌باشد. آرامگاه او در شهر تبریز است. خاقانی از سخنگویان قوی‌طبع و بلندفکر و یکی از استادان بزرگ زبان پارسی و در درجهٔ اول از ق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.