پرش به محتوای اصلی
افسر کرمانی افسر کرمانی

قصاید

شمارهٔ ۷۰ - ارمغان

آوخ که شد ز تیر غمت قامتم کمان

رحمی کن ای جوان به من زار ناتوان

آن دل که گم شد از من مسکین بکوی تو

نک یافتم به حلقه زلف تواش نشان

از دل خموش آتش عشقت نمی شود

گر صد هزار چشمه ز چشمم شود روان

سازم هدف به ناوک پیکان ناز تو

باشد اگر بهر سر مویم هزار جان

سرو چمن ز پا فتد از شرم قامتت

تو سرو قامت، ار گذری سوی بوستان

پیکان چشم مست تو از درع جان گذشت

بیمار کس شنیده در آفاق شق کمان

از روز وصل کوته و شام دراز هجر

گه بر لب است الحذرم، گاه الامان

دارای دهر مهدی قائم‌ که از نخست

روحی مجسم است ابر پیکر جهان

ای آنکه هر صباح و مسا از ره شرف

آیند بر طواف حریم تو قدسیان

ای آنکه مور کوی تو شیر سپهر را

بر گردن از مجرّه ای افکنده ریسمان

در پرده ای و پرده خلقی دریده ای

آوخ، اگر ز پرده کنی چهر خود عیان

هستی دوباره روی کند جانب عدم

بر وی اگر بناز شوی آستین فشان

پرگاروار نور جمالت گرفته است

ملک دو کون را چو یکی نقطه در میان

در طرف جویبار ریاض جلال تو

شب تاب کرمکی است بر این ماه آسمان

خلقت، اگرچه روی نبینند، نی عجب،

با جسم نیست قوه بینائی روان

در هر مکان که می نگرم بینمت کمین

با آنکه هست شخص تو را، لامکان، مکان

ای در نشیب کاخ جلال تو، عرش فرش

وی از کتاب فضل تو، یک حرف کن فکان

در کائنات اگر ز ره قهر بنگری

گردند منفصل همه اجزاء انس و جان

ای آنکه از سرای تو مور محقری

ارزاق خلق کون و مکان را بود ضمان

عزم ار کنی به آنکه شود آسمان زمین

میل ار کنی به آن که زمین گردد آسمان

گردون به خاکبوسی امرت شود دو تا

گیرد زمین به دست ز دور فلک عنان

احیا نمی شدی تنی از نفخه مسیح

فیض دمت نبودی اگر محییی روان

در اوج وصف تو نرسد فکر دوربین

چون پر زند به عرصه، جبریل ماکیان

با حکم محکم تو، قضا گشته هم رکاب

با امر آمر تو، قدر گشته همعنان

کی در حضیض پایه جاه تو پر زند

گر صد هزار سال بود طایر گمان

آتش به جان خلق جهان می زدم، اگر

ننهاده بود مهر توام، مهر بر دهان

تا بینمت جمال و کنم با تو شرح دل

سرتا به پای چشمم و پا تا به سر زبان

عید است و هر کسی ببرد هدیه ای به دوست

هین، مرمر است جان به کف از بهر ارمغان

تا هست در بسیط دو گیتی ز بسط نام

باشد ز فیض تا که بکون و مکان نشان

بادا، موافقان تو را انبساط قلب

باشد مخالفان تو را، انقباض جان

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۷۲ - اختر برج جمالز مقدم فروردین، ماه طراوت نشان
  2. شمارهٔ ۷۳ - خدیو کشور توحیدبه مصر باختر چون یوسف خور گشت در زندان
  3. شمارهٔ ۷۴ - شاهد بزم ازلای حجت عظمای حق، مولی امیرالمؤمنین
  4. شمارهٔ ۷۵ - پیک صباای صبا، ای نفست قافله فروردین
  5. شمارهٔ ۷۶ - آیت حُسنعید است و شاه دلبران در بزم دل باشد مکین
  6. شمارهٔ ۷۷ - نوبهاراگر سری است با گلت به عارض نگار بین
  7. شمارهٔ ۷۸ - زلزله کرمانداورا،‌ دریادلا، ای آن که در هنگام خشم
  8. شمارهٔ ۷۹ - عید عاشقانعید است و بسته هر کران، زیبا بتان زیور همه
همه‌ی قصاید ←

افسر کرمانی درباره‌ی افسر کرمانی

میرزا مهدی‌قلی‌خان کرمانی ملقب به «افسر کرمانی» از شاعران و خوشنویسان ایرانی سدهٔ سیزدهم قمری بود. پدر او ابوالقاسم كرباسی كه از بازرگانان خراسان بود، در سفری به كرمان دختری از آن دیار را به همسری برگزید و افسر، یگانه فرزند آنان در آنجا زاده شد. افسر در زادگاه خود نشو و نما یافت و نزد بزرگان آنجا علوم دینی، حكمت، منطق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.