پرش به محتوای اصلی
افسر کرمانی افسر کرمانی

قصاید

شمارهٔ ۱۹ - مظهر اوصاف حقّ

دیری است که جان در قفس جسم اسیر است

دور از وطن افتاده در این ملک حقیر است

تا دست که گیرد دل افتاده ما را

کامروز در این منزل ویرانه فقیر است

دادیم دل از دست و دریغا که ندیدیم

میری که همی نام ویم نقش ضمیر است

دارای جهان داور دین احمد مرسل

آن کو ملک ملک خداوند قدیر است

او جلوه گه قدرت دادار اگر نیست

ذرات جهان را به ذوات از چه اثیر است

ای آن که کمین چاکر دربار ثنایت

در محکمه حکمت دادار مدیر است

شد قافله جودت و اجرام کواکب

بر سطح فلک نقش کف پای بعیر است

چون مظهر اوصاف و کمالات خدائی

در کون و مکان ذات تو بی مثل و نظیر است

جز جلوه ی رخسار تو در کون و مکان نیست

و آن راست مبرهن که در او چشم بصیر است

گر روی منیرت به جهان جلوه گر آمد

اندر بر او چهر مه و مهر چو قیر است

شأنت بر از آن است که جبریل امین را

گویم به دبستان تو یک طفل صغیر است

با فیض سحاب کف جودت یم امکان

چون نیک بدیدم مثل بحر و غدیر است

سبز از چه بود مزرع آمال خلایق

سر پنجه جودت نه اگر ابر مطیر است

سطری است سماوات ز دیوان ثنایت

کش نقطه آن سطر یکی مهر منیر است

با مزرع احسان تو نه کشته گردون

ما نیک بدیدیم و کم از قشر شعیر است

از رایحه خلق تو یک نافه جنان است

وز نایره قهر تو یک شعله سعیر است

در جنب مکین جدولی از لجه جودت

دریای ازل همچو یکی جوی حقیر است

بر قطب زند دور از آن گنبد دوّار

کش دست تو همواره شب و روز مدیر است

درک تو به افهام خلایق چه در آید؟

کی سبزه برآید ز زمینی که کویر است

بر خاک سرایت سر تسلیم نهادن

صد باره به از زینت دیهیم و سریر است

ای آنکه مطاف امل اهل جهان را

درگاه عطایت ز صغیر و ز کبیر است

ما چند تهیدست در این شهر بمانیم

با جود تو کاندر همه ملک شهیر است

لختی ز کرم بین به من دلشده کامروز

جز آن که گریزم به پناهت نه گزیر است

مدحت نتواند که به انجام رساند

افسر که زبانش ز ثنای تو قصیر است

از کون و مکان بربودش دوحه مدحت

اغصان و مرا طایر اندیشه حقیر است

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۲۱ - دهقان و سلطانبتا، صباح همایون عید قربان است
  2. شمارهٔ ۲۲ - افسر سلیمانای مهر رویت از مه گردون گرفته باج
  3. شمارهٔ ۲۳ - صبح سرمدزهی، ای که دل‌ها به هجر تو آمد
  4. شمارهٔ ۲۴ - عیش مُخَلَّدْدی قاصد دلبر ز در حجره درآمد
  5. شمارهٔ ۲۵ - نوبهار آمدنوبهار آمد که باغ و راغ را زیور کند
  6. شمارهٔ ۲۶ - سجده گاه عاشقانطوطی طبعم دگر آغاز شیوایی کند
  7. شمارهٔ ۲۷ - اسکندر گلوقت شد کاسکندر گل لشکر آرایی کند
  8. شمارهٔ ۲۸ - آیینه آفتابای دل گمشده باز آی که آمد به شهود
همه‌ی قصاید ←

افسر کرمانی درباره‌ی افسر کرمانی

میرزا مهدی‌قلی‌خان کرمانی ملقب به «افسر کرمانی» از شاعران و خوشنویسان ایرانی سدهٔ سیزدهم قمری بود. پدر او ابوالقاسم كرباسی كه از بازرگانان خراسان بود، در سفری به كرمان دختری از آن دیار را به همسری برگزید و افسر، یگانه فرزند آنان در آنجا زاده شد. افسر در زادگاه خود نشو و نما یافت و نزد بزرگان آنجا علوم دینی، حكمت، منطق...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.