پرش به محتوای اصلی
کمال‌الدین اسماعیل کمال‌الدین اسماعیل

قصاید

شمارهٔ ۱۷۶ - و له ایضاً یمدحه بعد وفات ابیه و یذکر جلوسه القضاء الرباسه

باقتصاد ارادت نهاد حکم خدای

اساس مصلحت روزگار بر شوو آی

قیاس آن ز شب و روز و ماه و خورمی کن

که چون یکی برود دیگری بگیرد جای

بروج را زپس یکدیگر طلوع بود

ستارگان بتناوب شوند چهره گشای

و لیک بعضی ثابت ترند از بعضی

بیان آن بکنم من بفکر معنی زای

شکوفه میوه به دل در بپیرورد یک چند

بفتد به خاک و شود میوه بوستان آرای

چو دانه سخت شود پای عزم سست کند

به مرغزار بقا سبزه های لطف نمای

نپاید ابرو گهر زیور وجود شود

اگرچه زاید گوهر زابرگردون سای

بپژمرد گل و ماند گلاب پاینده

چو شد چکیده گلاب از گل نشاط افزای

زاصل بر گذر شاخ و سایه دار شود

زیکدگر چو جداکردشان چمن پیرای

زکام برخورد سالها دوم دندان

اگر چه باشد دندان اوّل اندک پای

بآفتاب دهد صبح زندگانی و پس

جهان بگیرد خورشید آسمان پیمای

چنین خلل که ببنیاددین درآمده بود

گر اعتضاد بدین پشتوان نبودی وای!

بخوبتر بدلی، بهترینه موهبتی

چنان زما بستد روزگار جان فرسای

که می بخندد چشمی ز خرّمی قهقه

که می بگرید چشمی ز غصّه هایاهای

بدین معاوضه هم خرّمیم و هم دلتنگ

بدین معامله هم ساکنتم و هم در وای

خدای هر صد سال تازه گرداند

کسی که دین پیمبر بدو شد برپای

چو سال ششصد در طیّ انقضا افتاد

رسید دور بدین سر فراز عالی رای

جهان مکرمت وجود، رکن دین مسعود

خدایگان شریعت ، امام راهنمای

زهی جلال تراجیب چرخ دامن پوش

زهی وقار ترا کوه قاف دست گرای

ز عدل تست که آینه های گردونرا

شود بوقت سحرآه صبح زنگ زدای

ز خطّ عقل فراتر نبرد یارد گام

اگر تو بانگ زنی بر خیال کار افزای

زبان کلک تو کردست نیزه را در بند

که دید چون قلمت مار اژدها افسای

گذشت آب زسر بحر را بعهد سخاوت

کنون کرم کن و برکان بی نوا بخشای

ز سایبان جناب تو باز می گویند

میامنی که حکایت بدی ز فرّهمای

غم حسود تو میخورد چرخ ، عقلش گفت :

که تا همی خوری این غم بروهمی آسای

ز نوک تیر حوادث که می رسد بر وی

مسام خصم تو پرویز نیست خون پالای

به جان‌سپاری بر درگه تو گردانند

چو کوره آتش‌خوار و چو گاز آهن‌خای

کلاه گوشۀ قهر تو گربه بیند چرخ

بهم فرو شکند طاق او چو چین قبای

بخون دیده همی بسر شد حسود تو خاک

بدان هوس که گلی سازد آفتاب اندای

همی خوردم دم ایّام و می زند لافی

معاند تو که از باد زنده است چو نای

اگر بخواهد رایت جهان شود ایمن

از بر آینه دزد و ز شام قرص ربای

فلک جنابا !جاه تو بیش از این پایه ست

بگام وصیت یکی گرد روزگار برآی

فراز سدره فکندست مطرح تو ، مکن

باوج چرخ قناعت ، بجای خویش گرای

هنر زپای در افتاد، دست او بستان

زبان فضل فرو بست ، بند او بگشای

نگون فکندن اعدا و برکشیدن دوست

تو را نباشد پروا ، بآسمان فرمای

پس آنکه از پی تشریف اینچنین خدمت

غبار درگه خود برجبین او آلای

هنر نوازا ! آنم که در ممالک نظم

عیال هیچ سخنور نیم بفضل خدای

همی نیارم گفتن که خاک پای توام

چرا؟ از آنکه نیم زین گرو خویش ستای

چو سروری تو امروز روشنست که نیست

چو تو مدیح نیوش و چو من مدیح سرای

ولی دو عیب بزرگست این دوعاگو را

چه باشد این دو ؟ سپاهانیست و نیست گدای

زبس که می گدازد تنم زغصه و دود

بجان رسیدم ار این شاعران یافه درای

فغان من همه در گردون خران، که مرا

بجز زبان و دهانی نماند همچو درای

مقصّرم به ادای وظایف مدحت

که از دعا بثنا نیست یک دمم پروای

بسی بجست قضا تا بیکدیگر دریافت

بر آستانۀ تو کامرانی دو سرای

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۷۸ - وله ایضا یمحدحای دل چو نیست صبر ترا برقرار پای
  2. شمارهٔ ۱۷۹ - فی النصیحة ویتخلص بمدح الامام شهاب الدین السهروردیدلا بکوش که باقی عمر دریایی
  3. شمارهٔ ۱۸۰ - وله ایضاً یمدحه ببلد النّشابورجهان کرم پادشاه شریعت
  4. شمارهٔ ۱۸۱ - و قال ایضآ یمدحهای بتو مملکت و ملّت را
  5. شمارهٔ ۱۸۲ - وله ایضاًزین پس نبیند این دل من روی خوشدلی
  6. شمارهٔ ۱۸۳ - وله ایضاًما ترا حرمتی اگر داریم
  7. شمارهٔ ۱۸۴ - وله فی مرثیة الصّدر رئیس الدّین محمود رحمه اللهدریغا که پژمرده شد ناگهانی
  8. شمارهٔ ۱۸۵ - و قال ایضاً یمدحهبگویم و نکند رخنه در مسلمانی
همه‌ی قصاید ←

کمال‌الدین اسماعیل درباره‌ی کمال‌الدین اسماعیل

کمال‌الدین اسماعیل فرزند جمال‌الدین محمد بن عبدالرزاق اصفهانی، معروف به خلاق المعانی (۵۶۸-۶۳۵ ه.ق) به اعتقاد بعضی آخرین قصیده‌سرای بزرگ ایران است که در جریان حمله مغول و به دست آنان کشته شد. پدرش (جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی) نیز از شعرای بزرگ ایران است. دیوان کمال‌الدین اسماعیل به همت آقای سیاوش جعفری در گنجور در دس...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.