پرش به محتوای اصلی
کمال‌الدین اسماعیل کمال‌الدین اسماعیل

قصاید

شمارهٔ ۱۳۸ - و قالایضاً یمدحه

گهرفشانان ،صدرا ، ز عشق الفاظت

بسا غرور من از گوهر عدن بخورم

نسیم خلق تو چون در دل من آویزد

به سرزنش جگر نافۀ ختن بخورم

به جُرم آنکه به عهد تو جام مَی برداشت

سزد که خون دل لالۀ چمن بخورم

در آن مقام که لطف تو پرده بردارد

هزار تشویر از بهر نسترن بخورم

به بوی لطف تو جان پرورند و گر خواهی

من این قسم ز برای گل و سمن بخورم

همی خورم دم لطف تو وان بجای خودست

دم مسیح گر از بهر زیستن بخورم

در آن دیار که دیدار تست غم نبود

وگر بود نبود بیش از آنکه من بخورم

به آب روی تو کِم ذوق زندگانی نیست

ز بس قفا که من از گردش زمن بخورم

به مجلسی که درو ماجرای من گویند

ز شرم، آب شوم خاک انجمن بخورم

برفت آبم و از دست برنمی‌خیزد

که نیم نانی با این همه محن بخورم

ز مرهم دگران من غریو دربندم

هزار زخم بدست خودم بزن بخورم

چو باز طعمه جز از دست شاه نستانم

وگر ز مخمصه مردار چون زغن بخورم

ز ننگ خواستن از خود ز قوت درمانم

زغصّه جان به لب آرم چو شمع و تن بخورم

چو زر عزیز از آنم که تازه رویم و نرم

بطبع اگر چه بسی زخم دلشکن بخورم

سرم ز ملک قناعت از آن فرو ناید

که از عریش فلک خوشۀ پرن بخورم

وگر ز گرسنگی جان برآیدم چون صبح

حرام بادم ار این قرص شعله‌زن بخورم

چو راحتِ بدنم در شکنجهٔ روحست

عذاب روح دهم گر غم بدن بخورم

چو شمع جان من از آتش نیاز بسوخت

مرا چه سود کند کانده لگن بخورم؟

خلاقت من و انواع نامرادی‌ها

بدان کشید که زنهار با وطن بخورم

چو تو مرا ندهیّ و نخواهم از دگران

شوم به حکم ضرورت غمِ شدن بخورم

متاع من هنرست و ز من به نیم‌بها

نمی‌خری تو که بفروشم و ثمن بخورم

ز من نداری باور که حال من چونست

وگر به نزد تو حاشا طلاق زن بخورم

ز فرط تنگدلی گشته‌ام فراخ‌سخن

مگر غمی بخوری تا غم سخن بخورم

مرا مدد ده و بنگر که من به تیغ زبان

زحدّ مشرق تا طایف و یمن بخورم

چه طالعست ؟ که یک شربت آب سرد مرا

به لب نیاید تا خون دل دو مَن بخورم

چه دردسر که نیاورد با سرم دستار؟

چه کفش‌ها که من از بهر پیرهن بخورم

بدان امید که چون مرغ دانه‌ای یابم

بسا عذاب که چون مرغ باب‌زن بخورم

بدین دو نان که اگر خود سنان خورم به از آن

پدید نیست که سیلیِ چند تن بخورم

تو میزبان جهانی مرا طفیلی گیر

چه باشد آنچه من زار ممتحن بخورم

کنون که می نکند جور روزگار رها

که من ز خوان سخای تو یک دهن بخورم

توقّع است که بر سفرۀ عنایت تو

رها کنند که من نان خویشتن بخورم

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۴۰ - وله ایضا یمدحهدر ارزوی روی تو ای نو بهار چشم
  2. شمارهٔ ۱۴۱ - وله ایضاًمن که از دور چرخ ممتخم
  3. شمارهٔ ۱۴۲ - و قال ایضاًبعهدهای گذشته امین من آن بود
  4. شمارهٔ ۱۴۳ - و قال ایضاًای صدرِ روزگار، تو دانی که مدّتیست
  5. شمارهٔ ۱۴۴ - و قال ایضاًفلک قدرا من آن دیدم زجودت
  6. شمارهٔ ۱۴۵ - وقال ایضا یمدح الصدر السّعید رکن الدّین صاعدزهی کشیده جلال تو بر فلک دامن
  7. شمارهٔ ۱۴۶ - وقال ایضاً یمدحهاین ابر نم گرفته ز دریای بی کران
  8. شمارهٔ ۱۴۷ - و قال ایضآ یمدح الصّدر السّعید صدر الّدین عمر الخجندیزهی بحلقۀ زلف تو نرخ جان ارزان
همه‌ی قصاید ←

کمال‌الدین اسماعیل درباره‌ی کمال‌الدین اسماعیل

کمال‌الدین اسماعیل فرزند جمال‌الدین محمد بن عبدالرزاق اصفهانی، معروف به خلاق المعانی (۵۶۸-۶۳۵ ه.ق) به اعتقاد بعضی آخرین قصیده‌سرای بزرگ ایران است که در جریان حمله مغول و به دست آنان کشته شد. پدرش (جمال‌الدین عبدالرزاق اصفهانی) نیز از شعرای بزرگ ایران است. دیوان کمال‌الدین اسماعیل به همت آقای سیاوش جعفری در گنجور در دس...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.