پرش به محتوای اصلی
سلیمی جرونی سلیمی جرونی

شیرین و فرهاد

بخش ۳۱ - شبیخون بردن خسرو بر بهرام چوبین و ظفر یافتن خسرو بر او

چو خسرو یافت آن اعزاز و تمکین

برون آمد سوی بهرام چوبین

نهاد از دوستان رو سوی دشمن

پی او لشکری چون کوه آهن

ز بحر روم بگدشت و سوی بر

روان گردید با دریای لشکر

بدان لشکر پیاده هم ز اطراف

گرفته کوه و هامون قاف تا قاف

ز نعل مرکبان هر سو هماره

ز سودن سرمه می شد سنگ خاره

بدان شوکت چو پیش آمد شهنشاه

شبیخون برد بر بهرام از راه

چو با بهرام حرب افتاد شه را

قرانی بود با مریخ مه را

ز کار شه چو آگه گشت بهرام

به جنگ آمد سوی او کام و ناکام

دو لشکر سوی یکدیگر ستادند

همه شمشیر کین در هم نهادند

ز تاب تیغ زهر آلوده پرتاب

تو گفتی زهره بهرام شد آب

نمی دیدند مردم زان دو لشکر

به غیر از ابر تیغ و برق خنجر

ز زخم تیغ، کان از حد برون بود

به هر جانب یکی دریای خون بود

به لشکر تیغها گردیده دمساز

به دشمن ز سهمش آب می شد

ز خنجر پاره می آمد جگرها

ز ابر تیغ می بارید سرها

زمان از گرد اسپان در سیاهی

زمین از نعل شان چون پشت ماهی

ز گرز آن را که از دولت منش بود

به فرق دشمنانش سرزنش بود

به پیش تیغ سرها کرده پابوس

شده کر، گوش چرخ از غلغل کوس

کمانها دستها هر سو گشاده

سنانها سر سوی دلها نهاده

به هر سو کو فرود آمد پلارک

گدشت از مغفر و آمد به تارک

هر آن مغفر که تیغ انداخت ظاهر

اجل پنهانش گفت الله یغفر

به آب تیغ شان همواره دشمن

فرو می رفت اما تا به گردن

ز نیزه بود دلها در دریدن

ز تیغ تیز سرها در پریدن

همی بارید از بالا و از زیر

همه باران مرگ از ابر شمشیر

چکاچک بس که بر مغفر گرفته

به هر دو دست، دشمن سر گرفته

نهنگان را شده از مغزها هوش

نمانده جز تلنگ تیر در گوش

عدو می دید سهم تیر و از خشم

بجز ناوک نمی آورد در چشم

ز خنجر آمده جانها به حنجر

دلیران غرق خون دیده، تا سر

فکنده اسپها از دست و پا نعل

ز خون گشته همه خفتانها لعل

ز بس لشکر که جا بر جای می رفت

سران را سر به دست و پای می رفت

سر گردنکشان گردیده در خون

سنان از پشتها سرکرده بیرون

مظفر گشت چون شاه نکونام

و زو رو در گریز آورد بهرام

زمانه از برای نصرت شه

فرو خواند آیت نصر من الله

ز بخت تیره و از نکس طالع

ز اوج خویش شد بهرام راجع

بنه یکسر همه بر جای بگداشت

ره بی ره گرفت و گام برداشت

ز تخت و تاج و لشکر گشته بیزار

شده مخمور از مستی پندار

کسی کو پا، ز حد خود نهد بیش

چنین ها آیدش ناچار در پیش

یقین دانم که بیند عاقبت بد

کسی کو پا نهد بیش از حد خود

قناعت کن به اندک کانست بسیار

مجو بیشی که می آرد کمی بار

کسی کو با ولی نعمت کند خشم

بگیرد آخرش حق نمک چشم

مکن بد کانکه کرد این شیوه پیشه

یقین دانم که بد بیند همیشه

مکن تا می توانی بد که ایام

همان بد آورد پیشت سرانجام

به هر کاری که هستی سهل مشمار

تامل کن ببین پایان آن کار

حدیثی بشنو از قول حکیمان

مکن کاری کز آن گردی پشیمان

مباش از جهل چون بهرام چوبین

که باشد مرد عاقل عاقبت بین

چو شد چوبین هزیمت از بر شاه

به خسرو باز آمد افسروگاه

زدشمن برد آخر دولتش دست

دگر در ملک خود بر تخت بنشست

ادامه‌ی شیرین و فرهاد

  1. بخش ۳۳ - زاری کردن شیرین در عشق خسروچنین دادم خبر مرد سمرگوی
  2. بخش ۳۴ - نصیحت کردن مهین بانو شیرین رابدین گفتن چو روزی ده، برآمد
  3. بخش ۳۵ - نشستن شیرین به پادشاهی به جای مهین بانومهین بانو چو بیرون شد ز عالم
  4. بخش ۳۶ - خبر پادشاهی خسرو و نشستن بر تخت و رسیدن خبر مرگ بهرامچو شد بر تخت شاهی خسرو روم
  5. بخش ۳۷ - صفت باربد در بزم خسرودرآمد باربد اول به آواز
  6. بخش ۳۸ - حکایت کردن خسرو با مریم از درد شیریندر آن عشرت چو از شب رفت پاسی
  7. بخش ۳۹ - رفتن شاپور پیش شیرین و عتاب کردن شیرین به اوچو بشنید این سخن شاپور از شاه
  8. بخش ۴۰ - قصه فرهادنگار لاله رخ سرو سمنبر
همه‌ی شیرین و فرهاد ←

سلیمی جرونی درباره‌ی سلیمی جرونی

سلیمی جرونی شاعر سدهٔ نهم هجری و معاصر شاعران نامداری چون نورالدین عبدالرحمان جامی، مکتبی شیرازی، شمس‌الدین محمد لاهیجی و شاه داعی شیرازی گویا از ساکنان بندر جرون یا گمبرون (بندرعباس کنونی) است که از زندگی وی اطلاعات زیادی در دست نیست و تنها اثر باقیمانده از او مثنوی «شیرین و فرهاد» اوست که به تقلید از نظامی سروده شده...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.