پرش به محتوای اصلی
جامی جامی

غزلیات

شمارهٔ ۱۲۶

تارک درویش تارک فارغ از تاج زر است

کمترین ترک از کلاه تارکش ترک سر است

کی مکمل گردد از ترک دو عالم آن کلاه

زانکه ترک دیدن آن ترک ترکی دیگر است

سخره نفس بهیمی را نزیبد تاج فقر

سر که هست افسار را درخور نه جای افسر است

زن بود کز زرد کند زیور برای دست خویش

دست مردان را همین افشاندن زر زیور است

تا نماید رو مریدان را چو خامه راه راست

پیر را از اشک بر رو تارها چون مسطر است

بر امید گنج کاخ عمر خود ویران مکن

کانچه خوانی گنج نامه نقش پشت اژدر است

پیر خواهد نقد عمر گم شده در خاک جست

کز پی غربال کرده قامت خود چنبر است

ذوق بخشد سامعان را آه چون خیزد ز سوز

عود باشد حاضران را دود کان از مجمر است

حرف وحدت را مدار امید جامی چون تو را

روی دل پر خط گوناگون چو پشت دفتر است

ادامه‌ی غزلیات

  1. شمارهٔ ۱۲۸یار رفت از دیده لیکن روز و شب در خاطر است
  2. شمارهٔ ۱۲۹بگذر از توبه و تقوی که همه پندار است
  3. شمارهٔ ۱۳۰مرا کار از غم عشق تو زار است
  4. شمارهٔ ۱۳۱بیا که روی تو خورشیدِ عالم‌افروز است
  5. شمارهٔ ۱۳۲قدم به طرف چمن نه که سبزه نوخیز است
  6. شمارهٔ ۱۳۳باز در بزم غمت نعرهٔ نوشانوش است
  7. شمارهٔ ۱۳۴مقیم کوی تو را فسحت حرم تنگ است
  8. شمارهٔ ۱۳۵در صورت تو سر جمالی که مجمل است
همه‌ی غزلیات ←

جامی درباره‌ی جامی

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.