پرش به محتوای اصلی
ایرانشان ایرانشان

داستان اندر لشکر آراستن شاه بهمن به رزم فرامرز به کین اسفندیار

بخش ۷ - نامه نوشتن شاه بهمن پیش گردان فرامرز پسر رستم

یکی نامه کرد آنگهی شهریار

به گُردان پر از رنگ بوی و نگار

سَرِ نامه از شاه گیتی‌نمای

به نزدیک گردان کشورگشای

همان باشد اکنون شما را درست

که دل را ز کینه بخواهیم شست

درستست نزد شما گوهرم

که من شاه و شهزاده کشورم

مگر زال را زیر بند آوریم

فرامرز را در کمند آوریم

شما را نخواهم که باشد زیان

بمانید در دست ایرانیان

چو من بر شما مهربانم درست

ببایست آزرم ما نیز جُست

فرستادم اینک یکی پای رنج

شما هر یکی را دو گوهر ز گنج

به دست فرستاده زین بیشتر

نشاید فرستاد چیزی دگر

چو پیشم رسید از همه رنجتان

کنم شاد و بخشم بسی گنجتان

شما هر کسی را جهانی دهم

بجای آورم گر زمانی دهم

هم امشب به راهست ما را دو گوش

خردمند باشید و بسیار هوش

چو گفتار نامه به پایان رسید

فرستاده‌ای تیز رو برگزید

گهرها بدو داد و آن نامه نیز

مر او را ببخشید بسیار چیز

گهر هر یکی بود چون خایه‌ای

به هنگام سختی به سرمایه‌ای

که یاقوت خوانی مر او را به نام

چو آتش درخشان شب تیره فام

یکی جا زربَفت دیبای چین

نهاد از برش بهمن پیش‌بین

فرستاده را گفت کای هوشیار

مرین را به فرشاور امشب سپار

سَرِ نامداران و گردنکشان

ز دیدار او پیشم آور نشان

فرستاده آمد شب تیره رنگ

به نزدیک فرشاور تیز چنگ

نهاد آن گهرها و جامه برش

پس آنگاه نامه نهاد از برش

چو فرشاور آن گوهر و جامه دید

سخن‌های شیرین در آن نامه دید

فرستاده را پیش خود برنشاند

دلیران خود را یکایک بخواند

ز گردان ده و دو به فرمان اوی

همه بسته جان را به پیمان اوی

بر ایشان مر آن نامه شه بخواند

ز بهمن بسی داستان‌ها براند

یکایک بگفتند گر شهریار

بدادست ما را به جان زینهار

سپردن سِزَد پیش او راه ما

همه راست گوید همی شاه ما

از ایشان چو فرشاور تیزهوش

شنید این سخن تیز بنهاد گوش

مر آن هر یکی را دو دانه گهر

ببخشید و شد کار ایشان به سر

مرا داستانی نکویست یاد

بسا سر که گوهر بدادش به باد

گزندست اگر چندت اندر خورست

فریبنده دشمن ترا گوهرست

بدین سر ز بیمش دلت به دو نیم

بدان سر همه دوزخ و ترس و بیم

اگر تنگدستی نباشد ز بُن

تو آهنگ بیشی و پیشی مکن

که هر دو به گیتی سر آید همی

جهان از پسش دیگر آید همی

دگر گویم از دو یکی برگزین

ره آز مسیر تو ای پیش‌بین

میانه تو را خوش‌تر و خوی خوش

منش سوی آزو بلندی مکش

چنان دان که آز تو آتش بود

همیشه درم جوی ناخوش بود

به درویشی اندر گذر روزگار

بمان شادمانه به روز شمار

پیمبر نگویی بدان در چه دید

که درویشی و تنگدستی گزید

چو پیوسته شد خیره گفتارشان

شد آگاه فرشاور از کارشان

ادامه‌ی داستان اندر لشکر آراستن شاه بهمن به رزم فرامرز به کین اسفندیار

  1. بخش ۹ - رفتن شاه بهمن به سیستان و باز به هزیمت رفتن از پیش فرامرزچو بهمن چنان دید هم در زمان
  2. بخش ۱۰ - رزم سوم بهمن با فرامرز پسر رستمچنین بود رزم نخست و دوم
  3. بخش ۱۱ - رزم سلمان بربری با بانوگشسب و کشتنِ زال سلمان رابه سلمان چو فرزانه پیغام کرد
  4. بخش ۱۲ - به هزیمت رفتن شاه بهمن از پیش لشکر فرامرز پسر رستمجهان بود چون بیشه‌ای پر زنی
  5. بخش ۱۳ - رزم شاه بهمن چهارم بار با فرامرز و دستان ساموزان روی زال و فرامرز و سام
  6. بخش ۱۴ - آغاز داستانسَرِ ماه برخاست آواز نای
  7. بخش ۱۵ - کشتن فرامرز کوهیار را به کین پسر خویش سامهم امشب بدادی تو این کام کن
  8. بخش ۱۶ - رفتن شاه بهمن به شکار و آن شگفتی دیدن و خواستن دختر اسلم راوزان روی بهمن همی کرد رای
همه‌ی داستان اندر لشکر آراستن شاه بهمن به رزم فرامرز به کین اسفندیار ←

ایرانشان درباره‌ی ایرانشان

ایرانشان (ایرانشاه) ابن ابی الخیر از شاعران اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم هجری قمری و هم‌عصر با سلطان ملکشاه سلجوقی بود. گویا ایرانشان بیش از سال ۵۱۱ ه. ق. نزیسته باشد. وی داستان بهمن بن اسفندیار را در قالب بحر متقارب در حدود سال ۵۰۰ هجری قمری یا اندکی پس از آن به نظم درآورده است. قدیمی‌ترین اشارات به نام شاعر، در دس...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.