پرش به محتوای اصلی
فضولی فضولی

قصاید

شمارهٔ ۶

تا مرا مهر تو در دل رخ تو در نظر است

دل ز غم مضطرب و دیده به خونابه تر است

آب چشمم نگر و خون دلم ده که مرا

دل بلای دگر و دیده بلای دگر است

تا مرا سوخت غمت پاک ز خاکستر من

دیدهٔ اهل نظر طالب کحل بصر است

اثر آتش عشق است درین خاکستر من

گر شود کحل دهد نور بصر زآن اثر است

در شبستان تمنای خطت حاصل من

بر سر هر مژه صد قطره ز خون جگر است

هست سوز جگرم یک شرر از آتش دل

این همه شمع برافروخته زآن یک شرر است

هر طرف تیر تو بر سینه گشاده‌ست دری

تا بدانند که ماوای دل در به در است

می‌رساند به فلک دل همه دم ناوک آه

سبب اینست که پیوسته ازو در حذر است

چه توان یافت ز آزار فلک جز آزار

شیشه‌ای را که شکستی همه‌اش نیشتر است

کس نمی‌کرد نگاهی به رخ کاهی من

تا به خاک رهت افتاد چو زر معتبر است

کیمیاگر عمل از خاک رهت گیرد یاد

زانکه در ساختن خاک کمال هنر است

منم آن شمع شبستان ملامت که مرا

نه غم از سوختن و نه الم از قطع سر است

شیوه عاشقی از شمع بباید آموخت

زانکه هرچند ببرند سرش زنده‌تر است

آه ازین غم که نیاسود دلم یک ساعت

زیر این گنبد دیرینه که جای خطر است

کند شد تیغ زبانی که مرا بود کنون

ناوک طعنهٔ هر بی هنری را سپر است

گهر اشک مرا پیش کسی قدر نماند

مردم چشمم ازین واسطه بسیار تر است

ره ندارم به سراپردهٔ مقبول کسی

این بلا شاهد ناموس مرا پرده‌در است

چشم بستم ز تماشا چه کنم می‌ترسم

دیو طبعی پی هر سرو قد سیم‌بر است

مانع فایدهٔ اهل دلند از خوبان

آه ازین قوم کزین قوم مرا صد ضرر است

طلب کام درین وادی حرمان جهل است

نخل امید درین خاک سیه بی ثمر است

نیست یاری که بگویم غم اغیار به او

زین دیارم به همین واسطه میل سفر است

به که گویم غم دل پیشِ که بگشایم راز

یار هرکس که شدم از غم من بی خبر است

چه نمایم همه را چشم بصیرت کور است

چه سرایم همه را گوش نیوشنده کر است

بجز آن سرور صاحب نظر صایب رای

که دل روشن او جامع حسن سیر است

آن زکی طبع که در حسن لطافت او را

کس ندانسته که از جنس ملک یا بشر است

جلوهٔ شاهد لطفش همه را ذوق رسان

طایر قوت طبعش همه جا تیر پر است

ملک اطوار فلک مرتبه عبدالرحمن

که در رفعت او سجده‌گه ماه و خَور است

پایه قدر سخن از نظر اوست بلند

آنکه صراف بود عارف قدر گهر است

ای که در دایره درک همین قطب تویی

هرکه گرد تو کند دور ز تو بهره‌بر است

گاه پرواز به توفیق هواداری بخت

مرغ ادراک ترا چرخ برین زیر پر است

مشو از حال دل زار فضولی غافل

ز ره لطف و کرم زانکه ز خُدّام در است

کرده این عهد که تا هست به قدر امکان

بکشد خوان سخن پیش تو وین ماحضر است

به ولای تو کزین رفع لوای کلمات

رفع حال دل زارست نه مقصود جر است

هست امید که تا خادم دوران فلک

مجلس آرای شب و شمع فروز سحر است

ره احسان تو مسدود نگردد هرگز

که من و صد چو مرا فایده زین رهگذر است

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۸روی الم باز سوی کربلاست
  2. شمارهٔ ۹خیز ساقی که بهار انجمن بزم آراست
  3. شمارهٔ ۱۰باز این لطف چه لطف است که در طبع هواست
  4. شمارهٔ ۱۱طاعتی کان در حقیقت موجب قرب خداست
  5. شمارهٔ ۱۲هر که را از لوح دل نقش تعلق زایل است
  6. شمارهٔ ۱۳سجده خاک نجف مرغوب اهل عالم است
  7. شمارهٔ ۱۴مدار هفته دوران که نفع او ضررست
  8. شمارهٔ ۱۵مردم این ملک را حق نعمتی از غیب داد
همه‌ی قصاید ←

فضولی درباره‌ی فضولی

ملا محمد بن سلیمان فضولی بغدادی (زادهٔ ۸۸۵ هجری قمری در حِلّه، درگذشتهٔ ۹۶۳ هجری قمری) ادیب و شاعر سدهٔ دهم هجری قمری است که به زبان‌های ترکی، فارسی و عربی شعر سروده است. زادگاه او را در بعضی از منابع کربلا یا نجف یا بغداد هم ذکر کرده‌اند. او پرورش‌یافتهٔ شهر بغداد است و به همین جهت به بغدادی مشهور شده است. آثار فارس...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.