پرش به محتوای اصلی
عبدالرحیم حائری عبدالرحیم حائری

مشرق الانوار

بخش ۲۷ - در خواست نمودن نبیی از حق تعالی

حق تعالی را نبیی این ‌سؤال

کرد که ای حَیِّ قدیمِ ذوالجَلال

از میان خلق غفلت دور کن

قلبشان را از کَرم پر نور کن

تا به چشم دل نمایندی نظر

یک دمی بر این جهان مختصر

وز گه مُردن مگر یاد آورند

حال بعد از مرگ خود را بِنگرند

وحی آمد کاین خلاف حکمت است

غفلت اندر خلق، عِین رحمت است

رفع این غفلت نمی‌باشد صواب

می‌کند یک سر بر آنها سَدّ باب

باز می‌مانند آنها از عمل

در نظام این جهان آید خِلل

نظم این عالم مرا مقصود بود

تا مگر انسانی آید در وجود

این سَماء و اَرض و اوضاع فَلک

نیست جز از بهر آن رَشک مَلک

گر به غفلت یک جهانی می‌زیند

بهر آگاهی و تنبیه وِیَند

باز گفتا که ای کریم جان فروز

رفع این غفلت کن از آنها سه روز

حق به حکمت کرد اجابت خواهشش

از برای ازدیاد دانشش

پس بفرمود آن نبی مِهر کیش

با گزیده مردی از خاصان خویش

رو میان خلق و بنگر حالشان

وضع کار و بار و قیل و قالشان

بهر اِستکشاف حال خلق رو

جانب بازار از این درگاه شو

مردِ دانا جانب بازار شد

سوی حال مردمان، نظّار شد

دید دست مردم افتاده ز کار

هریکی کُنجی نشسته دِل فُکار

در گُشادندی دُکان خویش را

لیک ننماید کسی بیع و شری

باز دکانها و بسته کارشان

برخلاف پیش، دید اطوارشان

قطع بنمودند امیّدِ حیات

بر در دکان نشسته محو و مات

گفت با هرکس که حالت چون بود

در جوابش گفت دل پر خون بود

گفت بهر چه چنین پژمرده‌ای؟

خود چه رخ داده، کز آن افسرده‌ای؟

گفت گرگ مست، مرگ اندر پی است

این غم و اندوه ما بهر وی است

می‌رُباید دائمآ از این گله

از خیالش تنگ گشته حوصله

مهلتی نبود دمی در کار او

کس نیابد مَخلَص از پیکار او

لذّت این عمر را وَقعی کجاست؟

چونکه ممزوج آن، به صد درد و بَلاست

کی خوشی بیند کسی از عمر خویش

که همی او مرگ را بیند به پیش

هر زمان نزدیکتر گردد به وی

می‌نماید منزلی هر لحظه طِیّ

این منازلهای او انفاس ماست

چاره‌ای جز قطع این منزل کجاست

هیچکس را مَخلَص از چنگال مرگ

نیست جز که آخر شود پامال مرگ

وآنچه جمع آورده از مال جهان

می‌کند تسلیم جُوق وارثان

غالب آنها از آن دشمن شود

دست خالی خود از اینجا می‌رود

می‌برد داماد آن را یا عروس

یا که شوی زن، زهی آه و فسوس

حسرت و افسوس زآنِ او بُود

مال، قِسم دشمنان او بُود

جز کفن با خود نخواهد برد از آن

دست خالی می‌رود از این جهان

ادامه‌ی مشرق الانوار

  1. بخش ۲۹ - دیوانگی بُهلول عاقلدید شخصی روزی آن‌ بُهلول را
  2. بخش ۳۰ - رجوع به حال مُحتضَرچونکه مأیوس او ز مال خود شود
  3. بخش ۳۱ - رجوع به حال آن طایفه که غَفلت از میان آنها دور شده بوداَلغَرَض آن مرد، چون این حال دید
  4. بخش ۳۲ - بقیۀ داستان آن مرد که از حضرت عزرائیل هنگام مُردن ‌خود را سؤال نمودگفت‌ بعد از روزگاری بس‌ دراز
  5. بخش ۳۳ - فی الزُهد عَنِ الدُّنیادل براین دنیای بی‌حاصل مَبند
  6. بخش ۳۴ - تمثیلهمچنانکه چند تخمی سرخ و زرد
  7. بخش ۳۵ - نکتۀ سخن شیخ ابویزید بسطامی که ‌گفت از رنج تحصیل هر فضیلتی بهره‌مند شدم مگر زُهد از دنیااین شنیدستم که روزی بایزید
  8. بخش ۳۶ - فِی الرِّضااین رضا باشد سوی حق شاهراه
همه‌ی مشرق الانوار ←

عبدالرحیم حائری درباره‌ی عبدالرحیم حائری

عبدالرحیم صاحب‌الفصول (۱۲۹۴ قمری/ ۱۲۵۶ شمسی - ۱۳۶۷ قمری/ ۱۳۲۷ شمسی) مشهور به حائری، نویسنده، شاعر و عارف معاصر ایرانی است. وی که ساکن تهران بوده‌است در ۱۳۴۵ قمری یکسال پس از تخریب بناهای قبور بقیع توسط وهابیون و خودداری مسلمانان از سفر حج، با هزار نفر از شام راهی حجاز شد. عبدالعزیز سعودی (پادشاه عربستان) از وی استقبال...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.