پرش به محتوای اصلی
عبدالرحیم حائری عبدالرحیم حائری

مشرق الانوار

بخش ۱۳ - ادامه حکایت شاه

تمامت حکایت شاه، و وخامت طلب ریاست و جاه، و شئامت مریدان گمراه

الغَرض چون سال، پایان می‌رسید

حُکم شَه، بر خَلع پالان می‌رسید

ای خر، این پالان تو عاریَّت است

چند برخرها از آنت نِخوت است

مُجملا چون از وزارت می‌فتاد

پَست می‌شد طالع آن کج نهاد

حکم شه می‌شد که دست او بُرند

درمیان اهل آن شهر افکنند

زان میان هرکس که آنرا می‌ربود

شاه از حِکمت، وزیرش می‌نمود

بوالعجب امری که اهل آن دیار

خود نمی‌بردند از آن هیچ اعتبار

بلکه می‌جستند پیشی، آن خران

تا ربایندش ز دست دیگران

آری این را عشقِ دنیا می‌کند

این چنین چشم دل اَعمی می‌کند

حُبک للشیِ یُعمیک ای پسر

عشق آن، بُرده ز تو نور بَصر

بوالعجب تر زان وزیری خودپرست

کز میِ حُبّ وزارت بود، مست

چونکه دستش را بدور انداختند

وآن گروه بی‌بصر بشتافتند

آن وزیرِ دست مقطوع عَنود

خود تبادر کرد و آنرا در ربود

تاکه خود گردد رئیس و پیشوای

وای از این حُبّ ریاست، وای وای

ای گرفتارِ هوای جاه و مال

عبرتی گیر از بیان این مثال

قصدم از این قصّه افسانه نبود

از تو بود این راز، بیگانه نبود

خود همی‌دانی که دنیا آفت است

باز عشقش در نهادت ثابت است؟

در هوایش رفت چندین دست و سر

هم شتابی سوی آن ای بی‌بصر؟

این ریاست مایۀ خِذلان تست

آفت دین و هلاک جان تست

سَر مشو زنهار و دُم بودن طلب

یُهلک الرأسُ و قد ینجوالذَنَب

گر زند دو گرگ خود را بر رَمه

نه شبانی باشد و نه واهمه

نارسد زآنها زیانی آنقدر

کز ریاست می‌رسد در دین ضرر

اللّه اللّه در حَذر می‌باش از آن

دیگِ چوبین است، مَطَلَب آش از آن

ما اَری شیئاً اضرّ لِلرِّجال

فی خَلاف القُوم مِن ‌خَفقُ النِّعال

بازیانتر نیست دلها را پدید

از صدای چِکچِک کفش مُرید

اَلحذر از این مریدان، اَلحذر

زینهار ای شیخ، از این قوم خر

ان هم الا کالحمار الناهق

انهم اتباع کل ناعق

هر فسادی در جهان آمد پدید

بود از شومیّ رفتار مرید

چون رئیسی ناروائی می‌نمود

آن مُرید خر به تحسین می‌فزود

کالحق این مستوجب تحسین بُود

هرچه آن خسرو کند، شیرین بُود

وآن رئیسانِ جَهولِ خودپرست

عشق دنیاشان همی می‌کرد، مست

می‌نمودندی برآنها اعتماد

می‌فتاد اندر جهان زین رو فساد

منشأ هر فتنه کامد آشکار

عشق دنیا بوده است، ای دل فکار

گفت آن سر خیل کل انبیاء

حُبّ این دنیا است رأس هر خطا

داستان عاد و شدّاد و ثمود

قصّۀ نمرود و فرعونِ عنود

فتنه دلسوز دشت کربلا

ظلم اهل بغی، بر آل عبا

همچنین هر ناروائی کوفتاد

در جهان از ظلم و طغیان و فساد

جمله زینرو بوده است ای بی‌بصر

باز خواهانی ورا، خاکت‌ بسر

دل به او دادن نه از فرزانگی است

عشق با او باختن دیوانگی است

مِهر او را هر که در دل جای داد

تا ابد اندر هلاکت اوفتاد

گشت سرگردان در این تیه ضلال

تا ابد واللّه اَعلم بِالمآل

عشق دنیا هر که را مفتون کند

آری او را این چنین مجنون کند

این سخن را نیست پایان ای پسر

از خدا می‌خواه امداد بصر

ادامه‌ی مشرق الانوار

  1. بخش ۱۵ - رجوع به قصّۀ آن غلام نیک انجامرجوع به قصّۀ آن غلام نیک انجام و نِکبتِ حال و سوء مآلِ حاسدانِ بدفرجام
  2. بخش ۱۶ - بازگشت به سرگذشتاَلغَرض آن حاسدانِ کج نهاد
  3. بخش ۱۷ - رجوع به داستان آن درویش عاشقرجوع به داستان آن درویش عاشق و شفقت فرمودن آن پیر خبیر با او و یتعقل حقائق بشاراتها مِن تامّل دَقائق اشاراتها واللّه ولیُّ التوفیق
  4. بخش ۱۸ - در حقیقتِ دعا که طلب است به زبان استعداد و اینکه قابلیتِ محل شرط انفعال قابل است، نه افاضۀ فاعلهرچه خواهد آن مُسبّب آورد
  5. بخش ۱۹ - بقیه کلام در حقیقت دعاالغرض چون خوانیش با این زبان
  6. بخش ۲۰ - عود به مقام الغرضچون پیک شاه چین رسید
  7. بخش ۲۱ - مضمون اشعار شیخ رحمة اللّه که پیام آن پیر داناست و تغییر اوزان واللّهُ المُعینبعد از این راز درون در پرده‌دار
  8. بخش ۲۲ - فی آداب السُلوکرو از این خودبینی استغفار کن
همه‌ی مشرق الانوار ←

عبدالرحیم حائری درباره‌ی عبدالرحیم حائری

عبدالرحیم صاحب‌الفصول (۱۲۹۴ قمری/ ۱۲۵۶ شمسی - ۱۳۶۷ قمری/ ۱۳۲۷ شمسی) مشهور به حائری، نویسنده، شاعر و عارف معاصر ایرانی است. وی که ساکن تهران بوده‌است در ۱۳۴۵ قمری یکسال پس از تخریب بناهای قبور بقیع توسط وهابیون و خودداری مسلمانان از سفر حج، با هزار نفر از شام راهی حجاز شد. عبدالعزیز سعودی (پادشاه عربستان) از وی استقبال...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.