پرش به محتوای اصلی
فرخی سیستانی فرخی سیستانی

قصاید

شمارهٔ ۵۱ - در مدح سلطان محمد بن سلطان محمود غزنوی گوید

شبی گذاشته ام دوش خوش به روی نگار

خوشا شبا که مرا دوش بود با رخ یار

شبی که اول آن شب شراب بود و سرود

میانه مستی و آخر امید بوس و کنار

نه شرم آنکه ز اول بکف نیاید دوست

نه بیم آنکه بآخر تباه گردد کار

میی بدست من اندر، چو مشکبوی گلاب

بتی بپیش من اندر ، چو تازه روی بهار

بتی که خانه بدو چون بهار بود و نبود

شگفت، ازیراکز بت کنند خانه بهار

بجعدش اندر سیصد هزار پیچ و گره

بجای هر گره او شکنج وحلقه هزار

بتی که چشم من از بس نگار چهره او

نگار خانه شد، ار چه پدید نیست نگار

ز حلقه های سیه زلفش ار بخواستمی

نماز بام زره کرده بودمی بسیار

برابر دو رخ او بداشتم می سرخ

ز شرم دو رخ او زرد گشت چون دینار

چو شب دو بهره گذشت، از دو گونه مست شدم

یکی ز باده و دیگر ز عشق باده گسار

نشان مستی در من پدید بود و بتم

همی نمود به چشم سیه نشان خمار

چو مست گشتم و لختی دو چشم من بغنود

ز خواب کرد مرا ماهروی من بیدار

بنرم نرم همی گفت روز روشن شد

اگر بخسبی ترسم که بگذرد گه بار

بشاد کامی شب را گذاشتی بر خیز

بخدمت ملک شرق روز را بگذار

مرا بخدمت خسرو همی فرستد دوست

که گویدم که چنین بت مخواه و دوست مدار؟

بروی ماند گفتار خوب آن مهروی

فریش روی بدان خوبی و بدان گفتار

بر من آن بت بازار نیکوان بشکست

کجا چنان بت باشد؟ که را بود بازار؟

گر او عزیزتر از دیده نیست در دل من

نعوذبالله نزدیک میر بادم خوار

امیر عادل باذل، محمد محمود

که حمد و محمدت آنجاست کو بود هموار

بلند نام همام از بلند نام گهر

بزرگوار امیر از بزرگوار تبار

سخاوت و کرمش را پدید نیست قیاس

فضایل وهنرش را پدید نیست شمار

ز نامور پدر آموخته ست فضل و هنر

چنانکه از گهر آموخته ست شیر شکار

کند بنوک سنان بند ملک دشمن سست

کند بنوک قلم سد مملکت ستوار

نظام مملکت آید ز جنبش قلمش

چنانکه دایره خیزد ز گردش پرگار

گر از کفایت گویی؟ چنوکه هست؟ بگو؟

ور از سخاوت گویی؟ چنو کجاست ؟ بیار؟

میان بخل و میان کف گشاده او

چو کوه روی کشیده ست جود او دیوار

شتاب شاهان باشد به گرد کردن زر

شتاب میر به خشنود کردن زوار

شهان خزانه نهند، او خزانه پردازد

نه زانکه دستگهش لاغرست و دخل نزار

ولیک آنچه در آرد ببخشد و بدهد

سخاوت این سان دارد ،کفایت این مقدار

اگر همی رسدی دست او بهمت او

کمینه بخشش او بدره بودی و قنطار

بکام و همت و نهمت رسیده گیرش دست

بدولت پدر و عون ایزد دادار

بنام ایزد شاهنشهیست روز افزون

امید خلق همیدون بدو گرفته قرار

بچشم هر کس او را بزرگی و حشمت

بجای هر کس او را ایادی و کردار

چو روزکار بودکار چون نگار کند

بروزگار توان کرد کارها چو نگار

سیاه سنگی اندر میان سنگ کهی

بروزگار شود گوهری چو دانه نار

خدایگان جهان را ببر کشیدن او

عنایتیست که او را پدیدنیست کنار

فزوده شاه جهاندار در ولایت او

دو سه ولایت و هر یک توابعش بسیار

ترا نمایم سال دگر دگر شده حال

چنانکه گویی: احسنت! راست گفتی پار

امیرشاد و بدو بندگان او همه شاد

مخالفان همه با گُرم و انده و تیمار

من ایستاده و شعری همی سرایم خوب

چنانکه کرد نباید بآخر استغفار

وگر ز راست ستغفار خواهد ایزد ما

من آن کنم که در او راست گفته ام اشعار

دروغ گفتم لیکن نه ناتوانی بود

که در نمایش فضلش نداشتم دیدار

چنانکه هست ندانستمش تمام ستود

جز این نبود مرا در دروغ دستگزار

دروغ گوید هر کس که گوید اندر فضل

چو شاه شرق و چنو خلق باشد از دیار

بروز معرکه زین پر دلی و پر جگریست

که یک سواره شود پیش لشکری جرار

بتیر در بر شیران ره پیاده کند

چنانکه در دل پیلان بنیزه راه سوار

همیشه تا دل آزاد مرد جای وفاست

چنانکه هست صدف جای لؤلؤ شهوار

امیر عالم عادل بکام خویش زیاد

ز بخت شاد و ز ملک و ز عمر برخوردار

گهی بتیغ ستاننده فراخ جهان

گهی بتیر گشاینده بلند حصار

نصیب او طرب و عیش زین مبارک عید

نصیب دشمن او: ویل و وای و ناله زار

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۵۳ - در مدح امیر محمد بن محمود بن ناصر الدین سبکتگین گویدمرا چه وقت خزان و چه روزگار بهار
  2. شمارهٔ ۵۴ - در صفت شکار جرگه میر ابواحمد محمدبن محمود گویدبا من امروز که بوده ست بدین دشت اندر
  3. شمارهٔ ۵۵ - در مدح امیر ابواحمد محمد بن محمود گویدنبود عاشقی امسال مر مرا در خور
  4. شمارهٔ ۵۶ - در مدح امیر ابواحمد محمد بن محمود بن ناصر الدین سبکتگین گویدای از در دیدار پدید آی و پدید آر
  5. شمارهٔ ۵۷ - در مدح امیر محمد فرزند سلطان محمود غزنوی گویدای سرا پای سرشته ز می و شیر وشکر
  6. شمارهٔ ۵۸ - در مدح امیرابواحمد محمد بن محمود غزنوی گویدای دل نا شکیب مژده بیار
  7. شمارهٔ ۵۹ - در مدح امیر ابو یعقوب یوسف بن ناصرالدین سپاهسالاردوش متواریک بوقت سحر
  8. شمارهٔ ۶۰ - نیز در مدح امیر یوسف سپهسالار گویدسروی گر سرو ماه دارد بر سر
همه‌ی قصاید ←

فرخی سیستانی درباره‌ی فرخی سیستانی

ابوالحسن علی بن جولوغ فرخی سیستانی شاعر بزرگ ایرانی اواخر سدهٔ چهارم و اوایل سدهٔ پنجم هجری قمری است. وی علاوه بر تسلط بر شعر و ادب در موسیقی نیز مهارت داشت و بدین وسیله توانست به دربار ابوالمظفر شاه چغانیان و سپس به دربار سلطان محمود غزنوی راه یابد و منزلتی والا بدست آورد. فرخی را یکی از بهترین قصیده‌سرایان ایرانی می‌...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.