پرش به محتوای اصلی
الهامی کرمانشاهی الهامی کرمانشاهی

خیابان چهارم

بخش ۳۶ - به درک فرستادن مختار منقذ ابن مره ی عبدی قاتل علی اکبر (ع) را

همانگه یکی از غلامان پیر

بیامد ببوسید پیش سریر

یکی زشت مردش گرفتار بند

بداندیش و نستوده ناهوشمند

که او منقذ مره اش نام برد

دلش تیره از بدگهر مام بود

چه گویم نگویم که را کشته بود

که را؟ تن به خون اندر آغشته بود

که ترسم دل مرتضی بشکند

حسن (ع) درجنان دست برسر زند

پیمبر (ص) ز سوگش بنالد به درد

شود چهر ه ی بانوی خلد، زرد

شود تازه داغ دل باب او

همان عمه و مام بی تاب او

چو مختار دید آن بداندیش را

ستمکار بی دین بد کیش را

فرود آمد از تخت و بر خاک سود

دو روی و خدا را ستایش نمود

بزد بانگ بر او که ای بد نژاد

تو را از کف من رهایی مباد

بسی در قفای تو بشتافتند

به نیروی بخت آخرت یافتند

ندانستی ای دشمن کردگار

به زشتی سرآید تو را روزگار

مرا بر شما کردگار جهان

کند حاکم و چیره و قهرمان

تو را گر زهم بگسلم بند بند

نباشد مرا کشتنت سودمند

که خون پلیدت نریزد به هیچ

از آن پس که کردی زگیتی بسیچ

ولی کشتنت هم به دست من است

گرت سر نبرم شکست من است

گرت زنده مانی، به دیگر سرای

بمانم خجل پیش کیهان خدای

تو دانی چه کردی، که را کشته ای؟

به خون جسم پاک که آغشته ای؟

نبیره ی نبی (ص) را بکشتی به تیغ

زقتل تو من هم ندارم دریغ

از آن پیش کارم زمانت به سر

یکی باز گو با من ای بدگهر

که فرزند شه را بکشتی چرا؟

پی سیم و زر، دین بهشتی چرا؟

بگفت: ای طرازنده خرگاه را

نه تنها بکشتم من آن شاه را

هزاری سوار از دلیران کار

مرا بود درکشتنش دستیار

امیرش بگفت: ار بدینسان نبود

که یارست بر وی نبرد آزمود

بدان تاجور حیدر ثانیا

نکشتش یکی تن به آسانیا

نجنبید مهرت بدان روی و موی

که شمشیر کین آختی سوی اوی

چرا بودی ای بدگهر سنگدل؟

نگشتی زکردار خود تنگدل؟

بگفت این و بارید خون از دو چشم

دریده گریبان طاقت زخشم

سه حمله به لشگر دلیرانه برد

هزاری که از تیغ او جان سپرد

هرآنکس که آن دست و شمشیر دید

دل از هستی خویش یکجا برید

تو پنداشتی مرتضی زنده شد

به ترک سران تیغ بارنده شد

اگر چند کودک بد و خردسال

کس از سالخوردان نبودش همال

نبودی اگر تشنه در دشت جنگ

ندادی پی زیست، ما را درنگ

بدم من سواره به قلب سپاه

به نزد عمر در صف رزمگاه

بدیدم چو سیمای والای او

همان فره و برزو بالای او

همانگه دل و دستم از کار شد

مرا سست نیروی پیکار شد

سپه را بدیدم به رخ رنگ مرگ

نشسته است و لرزنده چون بید برگ

نه دستی توانست تیغ آختن

نه در توسنی زهره ی تاختن

هم آخر سرآمد ورا روزگار

زتیغ من اندر صف کارزار

بفرمود پس مهتر ارجمند

گسستند اندام او بندبند

سرش برگرفتند و آتش زدند

به شکرانه حق را ثناگر شدند

دگر روز آن ملحد زشت روی

که عبداله مسلم ازکین اوی

به خون خفت در پهنه ی رزمگاه

سر و جان خود کرد قربان شاه

کشاندند و بردند نزدش اسیر

چو دیدش جهانجوی روشن ضمیر

ادامه‌ی خیابان چهارم

  1. بخش ۳۸ - به درک فرستادن مختار(ع)حکیم ابن طفیل علیه العنه قاتل جناب ابولفضل العباس راتو دست از تن میر اسلامیان
  2. بخش ۳۹ - گریختن شمر پلید با سنان انس و پانزده نفرتنی چند از یاران خود را خواند
  3. بخش ۴۰ - به درک فرستادن مختار اسحق ابن اشعث پلیدچو آمد به اسحق اشعث خبر
  4. بخش ۴۱ - سوزاندن خیر غلام مختار بدن اسحق ابن اشعث را بعد از کشتن اووزینسوی سالار فیروز روز
  5. بخش ۴۲ - کشتن مختار عمر ابن سعد را و بیان این داستانکنون باز بشنو تو گفتار من
  6. بخش ۴۳ - کشته شدن ابوخلیق شاعر بدست مختاربزرگان چمیدند بر پیشگاه
  7. بخش ۴۴ - (کشتن مختار چهل نفر از قاتلان ) حضرت رابیامد زمین را بوسید و گفت:
  8. بخش ۴۵ - کشتن مختار قیس ابن حفص شیبانی رابه کام اندرش نیش ها چون گراز
همه‌ی خیابان چهارم ←

الهامی کرمانشاهی درباره‌ی الهامی کرمانشاهی

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی (زادهٔ ۱۲۶۴ هجری قمری در تویسرکان- درگذشتهٔ ۱۳۲۵ در کرمانشاه) شاعر آیینی ملقب به «فردوسى حسینى» و متخلص به «الهامی»، اصالتاً بهبهانى، زادگاه وى تویسرکان و محل سکونت وى در کرمانشاه بوده است. وی پدر شاعر معروف ابوالقاسم لاهوتی است و مهمترین اثر وی منظومهٔ چهار خیابان باغ فردوس یا شاهدنامه است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.