پرش به محتوای اصلی
الهامی کرمانشاهی الهامی کرمانشاهی

خیابان سوم

بخش ۸۰ - حاضر نمودن ابن زیاد بد بنیاد اهل بیت پیغمبر

نشست از بر تخت آن زشت کیش

سران را زهر دوده بنشاند پیش

ز هر دسته ای نیز قومی فزون

ستاده به پا از درون و برون

سرشاه را دریکی طشت زر

نهادند در پیش آن بد گهر

چو آن انجمن گشت زانگونه راست

اسیران آل علی (ع) را بخواست

ببستند شان در یکی پالهنگ

ببردند چون برده گان فرنگ

چو دید آنچنان بانوی راستین

بپوشید رخساره با آستین

میان کنیزان به کنجی نشست

بدیدش ولی مرد شیطان پرست

بگفتا: که این پر منش زن که بود؟

که بر ما نیاورد رای درود

چو نامش بگفتند و او را شناخت

پی سرزنش، زشت آوا فراخت

بگفتا: بدان پاک یزدان درود

که از کارتان پرده برداشت، زود

همه هیچ شد ریو و رنگ شما

برستند مردم ز ننگ شما

دل بانو از گفتش آمد به جوش

ز جای اندر آمد بگفتا: خموش

ستایش بدان پاک داور رواست

که بر پاکی ما، کلامش گواست

نیای مرا داد پیغمبری

ز بد داشت اولاد او را بری

گنهکار رسوا شود در جهان

دروغ است سرمایه ی گمرهان

تویی آن، نه ماییم ای بد گهر

که از خشم یزدان نداری خبر

دگر باره گفتش بد اندیش مرد

که دیدی خدا با شما خود چه کرد؟

برادرت و یاران او را به سر

چه آمد زپاداش از دادگر؟

بفرمود بانو که ازکردگار

ندیدم به جز نیکویی هیچ کار

خدا از نخست اینچنین داشت خواست

که ما کشته گردیم بر راه راست

حسین (ع) رانیا داده بود آگهی

کز این کشتن او را رسد فرهی

برادرم دانسته بهر بلا

بیامد بزد خیمه درکربلا

سر و مال و فرزند و خویش و تبار

فدا کرده در راه پروردگار

تو را نیز این راه باشد و به پیش

به زودی روی سوی بنگاه خویش

چو یزدان به پیش آورد داوری

بیندیش، تا خود چه عذر آوری

برآشفت چون گفت بانو شنفت

شدش خشم، باکین دیرینه جفت

به دژخیم گفتا: که با تیغ تیز

نشان برسر نطع و خونش بریز

چو دیدند این، خردسالان شاه

هم آوا کشیدند، افغان و آه

گرفتند با مویه پیرامنش

زهر سوی چسبیده بر دامنش

ازایشان چو عمر و حریث این بدید

دل سنگش از غم ز جا بر دمید

بگفتا: کسی بر زنان ای امیر

نگیرد به ویژه زنان اسیر

تو دانی که این را چه آمد به سر

ز مرگ برادر ز داغ پسر

بپذیرفت ازو گمره پر ستیز

به دژخیم گفتا که خونش مریز

دگر باره بی شرمی آغاز کرد

به آزار بانو سخن، ساز کرد

بگفتا: خداوند یزدان پاک

چو بنمود پور علی (ع) را هلاک

چنان دان که شد کام هایم روا

همه درد دیرینه ام شد دوا

رها گشتم از بیم آشوب او

که شاهی طلب بود و آشوب جو

دگرباره آن بانوی سرفراز

به پاسخ بدو گفت: کمتر بناز

که کشتی شهی را که پیغمبرش

چو جان داشتی روز و شب دربرش

دراین کارت ار بود داروی درد

بدا روزگار تو ناپاک مرد

یکی درد از این کار اندوختی

کز آن خویش را تا ابد سوختی

بد اختر بپیچید از گفت اوی

ز بانو پر از خشم برتافت روی

نگه کرد بر پور شاه انام

بگفتا: که این ناتوان را چه نام؟

بگفتند: پور شه کربلاست

علی(ع) نامش و پایمال بلاست

بگفتا: که در کربلا آن پسر

شنیدم که شد کشته پیش پدر

بگفتند: او خود علی اکبر است

که درروی و خو همچو پیغمبر است

برآورد سر، گفت شاه زمن

که آری بدان شاه مهتر زمن

به یزدان که فردا ز بدخواه او

خداوند دین است پیکار جو

چو بشنید گفتار زین العباد

دلش پر ز خشم آمد ابن زیاد

بگفتا: که باشد هنوزت به تن

توانی که گویی بدینسان سخن

هنوز این سخن ها نشد باورت

هوای برگی است خود در سرت

به دژخیم پس گفت آن بدگهر

که بردار از این جسم بیمار، سر

چو گفتار او بانوی دین شنید

تن ناتوانش به بر در کشید

بگفتا: مگر نیست سیری تو را

ز خونریزی آل پیغمبرا

بسی ناروا خون آل رسول

روان کردی و نیست جانت ملول

بخواهی اگر ریختن خون او

نبخشی براین جان محزون او

زنان را بکش پیش از این ناتوان

که محرم نداریم جز این جوان

بشد نرم از زاری اش سنگدل

گذشت ازسر خون آن تنگدل

یکی چوب بودش به دست آن پلید

جز این چاره ی خشم خود را ندید

که برزد به دندان و لب شاه را

بیازرد دل های آگاه را

ادامه‌ی خیابان سوم

  1. بخش ۸۲ - زدن سر پر نورامام شهید (ع) را درکوفه برنیزهسرشاه را گفت آن نابکار
  2. بخش ۸۳ - گفتگوی عبدالله بن عفیف علیه الرحمه در مسجد کوفهچو ابلیس دون جا به منبر نمود
  3. بخش ۸۴ - نامه نوشتن ابن زیاد به شام و مدینهبه دست نوندی فرستاد تیز
  4. بخش ۸۵ - فرستادن ابن زیاد اسرا و سرهای اهل بیتیکی نامه آمد به ابن زیاد
  5. بخش ۸۶ - رسیدن کاروان اهل بلا به نصیبینبه نزدیک منصور الیاس بر
  6. بخش ۸۷ - منزل دادن سپاه اهل ستمدهی بود آباد در پشت کوه
  7. بخش ۸۸ - جا دادن اسیران آل پیغمبردر آن دم یکی گفت با آن سپاه
  8. بخش ۸۹ - ورود آل محمد (ص) و آله و سلم به عسقلانبدی عسقلان را یکی مرزبان
همه‌ی خیابان سوم ←

الهامی کرمانشاهی درباره‌ی الهامی کرمانشاهی

میرزا احمد الهامی کرمانشاهی (زادهٔ ۱۲۶۴ هجری قمری در تویسرکان- درگذشتهٔ ۱۳۲۵ در کرمانشاه) شاعر آیینی ملقب به «فردوسى حسینى» و متخلص به «الهامی»، اصالتاً بهبهانى، زادگاه وى تویسرکان و محل سکونت وى در کرمانشاه بوده است. وی پدر شاعر معروف ابوالقاسم لاهوتی است و مهمترین اثر وی منظومهٔ چهار خیابان باغ فردوس یا شاهدنامه است...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.