پرش به محتوای اصلی
آذر بیگدلی آذر بیگدلی

حکایات

شمارهٔ ۵۵ - حکایت

جوانی زنی دید بر رخ نقاب

گمان برد در زیر ابر آفتاب

زغن بود، طاووس پنداشتش

هوای جوانی برآ ن داشتش

که از زاری و زر دلش کرد نرم

ز کابین او انجمن ساخت گرم

شب آورد سوی شبستان چراغ

تو گفتی پر زاغ شد، چشم زاغ

چو از روی زن پرده یکسو کشید

بجای پری، دیو در خانه دید!

دل وجان و تن خسته شد زآن جوان

دل آزرده، جان خسته، تن ناتوان

جوان را چو زن دید از خود نفور

بگفتش: کای آزاده مرد غیور

مرا چشم مردم بسی در پی است

چو غافل شوی آتش اندر نی است

بکاری گر از خانه بیرون روم

بناچار ازین پس بگو چون روم؟!

که تا بسته باشم بخود بی گمان

ز بدبین و بدگوی چشم و زبان

ز گفتار زن، مرد چون گل شکفت

تبسم کنان، لب پر از خنده گفت:

چو کاریت پیش آید ای نیک نام

بکش برقع از روی و بیرون خرام

که بی پرده بیند چو کس روی تو

نیفتد نگاهش دگر سوی تو

غرض ای که بر من جفا کرده یی

برآیی که از پرده در پرده یی!

ادامه‌ی حکایات

  1. شمارهٔ ۵۷ - حکایتازین پیش چندی ز شاه جهان
  2. شمارهٔ ۵۸ - حکایتهست مروی در احادیث حسن
همه‌ی حکایات ←

آذر بیگدلی درباره‌ی آذر بیگدلی

حاج لطفعلی بیگ شاملو (زادهٔ ۱۱۳۴ هجری قمری در اصفهان - درگذشتهٔ ۱۱۹۵ هجری قمری در قم) متخلص به «آذر» و معروف به «آذر بِیگدلی»شاعر و صاحب تذکرهٔ آتشکدهٔ آذر در شرح حال شعرا است که آن را در طی ۳۰ سال به نام کریم خان زند گردآوری و تألیف کرده‌است. وی در ایّام کودکی او به سبب بروز فتنهٔ محمود افغان خانواده‌اش به ناچار از ا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.