پرش به محتوای اصلی
آذر بیگدلی آذر بیگدلی

حکایات

شمارهٔ ۵۴ - حکایت

شنیدم که مولای مردان علی

نبی را وصی و خدا را ولی

ز مسجد یکی روز چون بازگشت

بقصابی از دوستان برگذشت

به او گفت قصاب کای قسوره

بکشتم یکی نغز فربه بره

بفرما از آن رطلی آرم تو را

که از جان فزون دوست دارم تو را

چنین گفت آن شاه ملک کرم

که: بر کف بها را ندارم درم

بنالید قصاب کای حق پرست

تو را گر درم نه، مرا صبر هست

چو شیر خدا گفته ی او شنفت

بروی وی از لطف خندید و گفت

که: گر صبر نیکو است، اولی منم؛

که در کیش اسلام مولی منم!

وگر خود بود تلخ، ای نیکنام،

پسندم ز صبرت چرا تلخ کام؟!

ادامه‌ی حکایات

  1. شمارهٔ ۵۶ - حکایتشنیدم یکی شهر معمور بود
  2. شمارهٔ ۵۷ - حکایتازین پیش چندی ز شاه جهان
  3. شمارهٔ ۵۸ - حکایتهست مروی در احادیث حسن
همه‌ی حکایات ←

آذر بیگدلی درباره‌ی آذر بیگدلی

حاج لطفعلی بیگ شاملو (زادهٔ ۱۱۳۴ هجری قمری در اصفهان - درگذشتهٔ ۱۱۹۵ هجری قمری در قم) متخلص به «آذر» و معروف به «آذر بِیگدلی»شاعر و صاحب تذکرهٔ آتشکدهٔ آذر در شرح حال شعرا است که آن را در طی ۳۰ سال به نام کریم خان زند گردآوری و تألیف کرده‌است. وی در ایّام کودکی او به سبب بروز فتنهٔ محمود افغان خانواده‌اش به ناچار از ا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.