پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۴۴۰

هست‌ گویی به حکم بار خدای

آفتاب اندر این خجسته سرای

آفتابی که دید در گیتی

بر نهاده کلاه و بسته قبای

سایهٔ ایزدست شاه جهان

آفتابی که هست ملک آرای

سیّد خُسروان مَلِک سلطان

شاه مکا‌ر بند کار گشای

شهریاری که رای روشن او

چون یکی آینه است عدل‌ نُمای

هرگز آن آینه نگیرد زنگ

کس نگوید که آینه بزدای

خشم و تیغ شه خدای پرست

گر بیند حسود یاوه سرای

مختصر چند بیت خواهم گفت

اندر این بزمگاه روح افزای

میهمانان و میزبانان را

دیده‌اند و شنیده در همه جای

دیده‌ای یا شنیده‌ای هرگز

ای جهان دیدهٔ زمین پیمای

میهمان چون خدایگان جهان

میزبان چون قوام دین خدای

آن وزیری که دولت او را گفت

هم همی بخش و هم همی بخشای

آنکه از مذهبش درست شدست

قول صاحب حدیث و صاحب رای

نه عجب گر به فَرّ دولت شاه

این مبارک وزیر عالی رای

بگشاید به قصد خانهٔ خان

بستاند به قهر رایت رای

دیر زی ای شهنشه عالم

ای ولی پرور عدو فرسای

بر سعادات تو که ساید دست

با مباهات تو که دارد پای

تا که اندر لغت همی خوانند

ماه را در زبان ترکی آی

شاد باش ای بزرگوار مَلِک

شاد زی ای بزرگ بار خدای

تا بماند جهان تو نیز بمان

تا بپاید زمین تو نیز بپای

هوش تو سوی شادی و رامش

گوش تو سوی چنگ و بربط و نای

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۴۴۲آن بت مجلس فروز امروز اگر با ماستی
  2. شمارهٔ ۴۴۳اگر به داد بود نام شاه دادگری
  3. شمارهٔ ۴۴۴ای به رخسار و به عارض آفتاب و مشتری
  4. شمارهٔ ۴۴۵ترک من دارد شکفته گُلستان بر مشتری
  5. شمارهٔ ۴۴۶گشت تابنده ز گردون معالی قَمَری
  6. شمارهٔ ۴۴۷ماه است ساقی و قدح باده مشتری
  7. شمارهٔ ۴۴۸چیست آن رخشنده و پاک و زدوده‌ گوهری
  8. شمارهٔ ۴۴۹تیره شد ماه خرد بر آسمان مهتری
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.