پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۴۲۷

ای آسمان مُسَخّر حکمِ روانِ تو

کیوانِ پیر بندهٔ بخت جوان تو

خورشید عالمی که به‌ هنگام بزم و رزم

گه زین و گاه تخت بود آسمان تو

گر در زمان مهدی ایمن شود جهان

امروز ایمن است جهان در زمان تو

هر روز بامداد همی دولت بلند

بندد به دست خویش کمر بر میان تو

هر چند وحی نیست پس از عهد مصطفی

وحی است هر سخن که رود بر زبان تو!

از بهر آنکه هست‌ گمان تو چون یقین

هرگز مرا غلط نرود در گمان تو

ایزد به آشکار و نهان یار توست از آنک

با آشکار توست برابر نهان تو

پشت ولایت است و پناه شریعت است

شمشیر تیز و بازوی کشورستان تو

جایی نماند در همه عالم به شرق و غرب

کانجا نشد به مردی نام و نشان تو

خاک است و باد بر سر و برکف عَدوت را

زان آب رنگ خنجر آتش فشان تو

گویی خلیفهٔ دم عیسی مریم است

در بارگاه و مجلس کلک و بنان تو

گویی ز حَربهٔ ملک الموت نایب است

در کارزار و معرکه تیغ و سنان تو

سَعدست هرکجا که‌ گران شد رکاب تو

فتح است هر کجا که سبک شد عنان تو

بس دشمن سبک سر با لشکر گران

کاخر سبک شکست زگرزِگران تو

جان پرورد کسی‌ که بنوشد شراب تو

فخر آورد کسی‌که نشیند به‌خوان تو

وان را که هست بر سر خوان مدح‌خوان هزار

خواهد که روز رزم بود مدح خوان تو

هستند امتی همه از اعتقاد دل

بعد از خدای عزوجل در ضمان تو

چون حاجتی بود ز تو خواهیم و از خدای

زیرا که بندگان خداییم و آن تو

با طبع جود پرور تو سازگار باد

هرمی‌ که از پیاله شود در دهان تو

پیوسته باد گنج طرب‌ زیر مهر تو

همواره باد اسب ظفر زیر ران تو

بادا طراز دولت و رخسار خسروان

دایم بر آستین تو و آستان تو

از روزگار باد تو را صد هزار شکر

ای صد هزار جان همه پیوند جان تو

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۴۲۹ای چرخ پیر بندهٔ تدبیر و رای تو
  2. شمارهٔ ۴۳۰ای صدر دین و نصرت دین در بقای تو
  3. شمارهٔ ۴۳۱نوبهار و آفتابی ای مبارک پادشاه
  4. شمارهٔ ۴۳۲گشاده‌روی و میان بسته بامدادِ پگاه
  5. شمارهٔ ۴۳۳گرفت صدر وزارت جمال و حشمت و جاه
  6. شمارهٔ ۴۳۴صدهزاران سال میمون باد جشن مهرماه
  7. شمارهٔ ۴۳۵شاها به خدمت آمد فرخنده مهرگانی
  8. شمارهٔ ۴۳۶فرخنده باد و میمون بر شاه عیدِ اَضحی
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.