پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۴۲۹

ای چرخ پیر بندهٔ تدبیر و رای تو

ای اختران چرخ همه خاک پای تو

هرچند روشن‌اند و بلند آفتاب و ماه

دارند روشنی و بلندی ز رای تو

جز کردگار عالم و سلطان روزگار

موجود نیست در همه عالم ورای تو

مستَظهری به حشمت موروث و مکتسب

اصل است و نفس پاک دلیل وگوای تو

لیکن تو را همیشه تفاخر بود به نفس

کز نفس خاست دانش و عقل و ذکای تو

از دیگران بدین سه فضیلت زیادت است

عز وجلال ومرتبه وکبریای تو

نحس زُحَل همی رود و سعد مشتری

در آسمان برابر خشم و رضای تو

بحری است موج‌زن صدفی درفشان در او

دست جواد و خامهٔ معجز نمای تو

آزادگان شوند تو را بنده بی‌بها

هرگه‌که بنگرند به فروبهای تو

خوشتر ز مژدهٔ ظفر و وعدهٔ وصال

درگوش بندگان سخن دل گشای تو

در مجلس تو ساقی و می حور و کوثرست

ماند به خلد مجلس راحت فزای تو

ایزد جزای بنده به عقبی دهد همی

تو شکرکن که داد به‌دنیا جزای تو

پرواز دولت است و طواف فریشته

گرد سرای پرده وگرد سرای تو

معلوم رای توست‌ که هستم ز دیرباز

من بنده در سرای تو مدحت سرای تو

تحسین کند زمانه چو خوانم مدیح تو

آمین کند ستاره چو گویم دعای تو

هرچند قادرست زبانم به نظم و نثر

امروز عاجزست ز شکر عطای تو

گر من زبان خلق ستانم به عاریت

شکر عطای تو نگزارم سزای تو

چون در کف از عطای تو دارم هزارگان

خواهم هزار جان‌ که سگالم ثنای تو

آری هزار جانی زیبد تو را ثنا

چون زر هزارکانی بخشد سخای تو

تا مهر بر سپهر بتابد خجسته باد

روز جهانیان ز بقا و لقای تو

تابنده باد دایم پاینده در جهان

چون مهر و چون سپهر لقا و بقای تو

هرگز برون مباد سر چرخ چنبری

یک دم زدن زچنبر عهد و وفای تو

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۴۳۱نوبهار و آفتابی ای مبارک پادشاه
  2. شمارهٔ ۴۳۲گشاده‌روی و میان بسته بامدادِ پگاه
  3. شمارهٔ ۴۳۳گرفت صدر وزارت جمال و حشمت و جاه
  4. شمارهٔ ۴۳۴صدهزاران سال میمون باد جشن مهرماه
  5. شمارهٔ ۴۳۵شاها به خدمت آمد فرخنده مهرگانی
  6. شمارهٔ ۴۳۶فرخنده باد و میمون بر شاه عیدِ اَضحی
  7. شمارهٔ ۴۳۷ای تو را بر مه و زهره ز شب تیره ردی
  8. شمارهٔ ۴۳۸ایا تن تو همه ساله پیش روح فدی
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.