پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۳۷۵

از فضل و کفایت ز همه لشکر سلطان

یک خواجه که دیدست چو بوجعفر غیلان

آن بارخدایی‌ که ز سیر قلم او

آرام گرفته است همه کشور ایران

فرمانبرِ سیرِ قلمش گنبد گردون

خدمتگر خاک قدمش اختر رخشان

گردون جهاندیده ندیدست و نبیند

داناتر از او هیچ کس از گوهر انسان

ای خوب خصالی ‌که تویی قبلهٔ اقبال

وی پاک ضمیری ‌که تویی ‌مَفْخر اعیان

ارباب کفایت همه هستند محقق

زیرا که به‌تحقیق تویی مفخر ایشان

نور رخ زواری و انس دل احرار

جان تن احبابی و تاجِ سرِ اخوان

در چنبر فرمان تو آورد فلک سر

تا حشر سرش هست در آن چنبر فرمان

هر خاک که زیر قدم خویش سپردی

هر ذره از آن خاک بشد افسر کیوان

هر کاو به خلاف تو زند خیمهٔ نصرت

گردون زند اندر دل او نشتر خذلان

شد پیکر بدخواه ز پیکان تو باریک

پیکان تو دادست بدو پیکر شیطان

گر هیچ کسی دفتر احسان بنویسد

نام تو کند فاتحهٔ دفتر احسان

آرایش دیوان ز مدیح تو فزاید

زیرا که مدیح تو بود زیور دیوان

از مدح تو فخر آرم و از مهر تو نازم

هرچند منم شاعر مدحتگر سلطان

بی ‌مهر تو و مدح تو هرگز نزدم دم

کان جفت خرد دارم و این همبر ایمان

تا آب گوارنده نباشد بر مالک

تا آذر سوزنده نباشد بر رضوان

فرمانت روا باد چه در ملک و چه در دین

و اقبال به هر وقت تو را چاکر فرمان

خرم شده از حشمت تو مجلس احرار

روشن شده از طلعت تو محضر نیکان

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۳۷۷المنهٔ لله که خورشید خراسان
  2. شمارهٔ ۳۷۸چون‌ کرد پیش‌آهنگ را در زیر محمل ساربان
  3. شمارهٔ ۳۷۹بوستان شد زرد روی از وصل باد مهرگان
  4. شمارهٔ ۳۸۰یک امشب زبهر من ای ساربان
  5. شمارهٔ ۳۸۱به دارالملک باز آمد تن آسان
  6. شمارهٔ ۳۸۲ماهرویا روی در اقبال دارد بوستان
  7. شمارهٔ ۳۸۳نوروز بساط نو گسترد به گلزاران
  8. شمارهٔ ۳۸۴ای شاه تاج‌داران وی تاج شهریاران
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.