پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۳۵۸

بنگر به صبوح مجلس سلطان

خرم شده همچو باغ در نیسان

اقبال‌ ندیم و بخت‌ خدمتگر

توفیق‌ رفیق و چرخ‌ سعد افشان

سلطانِ معظمِ و ندیمانش

دل خرم و تن درست و لب خندان

چون خضر نشسته خسرو عالم

می برکف او چو چشمهٔ حیوان

این تخت سپهر و شاه چون خورشید

این بزم بهشت و شاه چون رضوان

بزمی که از او همی فروزد دل

شاهی‌ که از او همی فزاید جان

ای مطرب‌ رود تیزتر کن هین

ای ساقی‌ باده بیشتر ده هان

شاهی که به حزم و عزم او گردد

سندان چون موم و موم چون سندان

با دولت او زمانه را بیعت

با همت او ستاره را پیمان

در لشکر او هزار کیخسرو

در خدمت او هزار نوشروان

جاوید سزد بقای شاهنشه

یارب تو کنی بقاش جاویدان

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۳۶۰جهان و هرچه در اوست آشکار و نهان
  2. شمارهٔ ۳۶۱مریز خون من ای بت به روزگار خزان
  3. شمارهٔ ۳۶۲شد ز تاثیر سپهر سرکش نامهربان
  4. شمارهٔ ۳۶۳همان بِه است که امروز خوش خوریم جهان
  5. شمارهٔ ۳۶۴صنع خدای و عدل وزیر خدایگان
  6. شمارهٔ ۳۶۵بت من است نگاری‌ که قامت و دل آن
  7. شمارهٔ ۳۶۶باد نوروزی همه کلّه زند در بوستان
  8. شمارهٔ ۳۶۷سمن‌ْبری که دلم تنگ ‌کرد هم‌چو دهان
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.