پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۳۶۰

جهان و هرچه در اوست آشکار و نهان

مسلم است به عدل وزیر شاه جهان

جوان و پیر همی مدح و شکر او گویند

که هست همت او کارساز پیر و جوان

میان او کمری دارد از سعادت و فخر

بدین سبب همه ‌کس پیش اوست بسته میان

دهان دهر دهد بوسه بر بنان و کَفَش

کجا شود قلم اندر کفش گشاده‌زبان

کمانگر است مگر کلک تیر پیکر او

که ساخته‌است ز قد مخالفانش ‌کمان

روان به خدمت او تازه شد چون دل به خرد

خرد به طاعت او تازه شد چون تن به روان

بیان نبود معالی و جاه را زین پیش

کنون ز سیرت او یافتند هر دو بیان

به ‌جان خرند بزرگان رضای او و سزد

که نیک بختی و تأیید را خرند به جان

نهان و غیب شدست آشکار خاطر او

ز بهر آن که یکی دارد آشکار و نهان

هَوان ندیده کس اندر هوای دولت او

همی ز بهر چه ‌گویند در هوی است هوان

فغان‌ کنند همی دشمنان ز کینهٔ او

بلی‌کند همه‌کس از هلاک خویش فغان

سنان نیزه او خصم را بسوزد دل

مگرکه نیزهٔ او را ز صاعقه است سنان

جنان شود ز خیال خلاف او چو سَقَر

سقر شود ز نسیم رضای او چون جنان

بخوان به نامش یک مدح و بعد از آن هر روز

هزار نامهٔ دولت به نام خویش بخوان

نشان طبعش و حلمش یکی‌ ز من بشنو

گر از گران و سبک بایدت دلیل و نشان

گران نماید با طبع او هوای سبک

سبک نماید با حلم او زمین‌گران

امان‌دهِ همه عالم تویی خداوندا

به عالم از قلم توست فتح باب امان

به ‌نان و نام بود قصد هر کسی و همی

ز خدمت تو رسد هر کسی به نام و به نان

زیان نکرد کسی‌ کاو رضا و مهر تو جست

کسی‌ که مهر و رضایت نجست کرد زیان

زمان زمام به دست تو داد تا محشر

بلی به دست تو بهتر بود زمام زمان

عنان مرکب بخت تو از مجرّه سزد

چو مرکب از فلک آید بود مَجّره عنان

عیان تویی به سخا و همه جهان خبر است

خبر جه باید جایی که حاضرست عیان

از آن دو دست تو دارم عجب ‌که ‌گویی هست

نظام مشرق از این و قوام مغرب از آن

دخان ‌کلک تو نوری است چشم عالم را

شگفت و نادر باشد به فعل نور دخان

ضمان دادن روزی تو کردی از همه کس

مبارک است بر ایام تو خجسته ضمان

مکان ندید کسی عقل را مگر آن ‌کس

که دید شخص مکین تو را گرفته مکان

گران ندید کسی روزگار عدل تو را

سعادت ابدی را کسی ندید گران

زبان من چو ستایش کند صفات تو را

همه تنم شود اندر ستایش تو زبان

قِران مشتری و زهره تا همی‌باشد

برون ز دولت تو هر دو را مباد قران

بمان به شادی و خوشی هزار سال تمام

هزار بس نبود صد هزار سال بمان

خزان و جشن خزان هر دو حاضر اند به ‌هم

همی‌گذار به شادی خزان و جشن خزان

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۳۶۲شد ز تاثیر سپهر سرکش نامهربان
  2. شمارهٔ ۳۶۳همان بِه است که امروز خوش خوریم جهان
  3. شمارهٔ ۳۶۴صنع خدای و عدل وزیر خدایگان
  4. شمارهٔ ۳۶۵بت من است نگاری‌ که قامت و دل آن
  5. شمارهٔ ۳۶۶باد نوروزی همه کلّه زند در بوستان
  6. شمارهٔ ۳۶۷سمن‌ْبری که دلم تنگ ‌کرد هم‌چو دهان
  7. شمارهٔ ۳۶۸چون نماز شام پروین نور زد بر آسمان
  8. شمارهٔ ۳۶۹کیمیا دارد مگر با خویشتن باد خزان
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.