پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۳

ای اصل ملک و دولت ای تاج دین و دنیا

ای عابده چون مریم ای زاهده چو زهرا

ای قبلهٔ دو دولت هر دو پناه عالم

ای مادر دو خسرو هر دو جمال دنیا

شاه جهان محمد شاه زمانه سنجر

از دولت بلندت دارند بخت برنا

آن شاه در بزرگی صد عالم است مفرد

وین شاه در دلیری صد عالم است تنها

زین دو پسر به حشمت‌ کس با تو نیست همسر

زین دو گهر به دولت کس نیست با تو همتا

شاید که سرفرازی تا جاودان بنازی

زان پادشاه عادل زین شهریار دانا

سلطان ملک به جنّت‌ گوید همی ز شادی

شکر تو پیش آدم‌، مدح تو پیش حوّا

از جود تو جهان را خیرست و نفع و راحت

گویی‌که هست جودت خورشید و ابرو دریا

باز آوری به احسان جان رمیده از تن

احسان توست‌ گویی همچون دم مسیحا

از بس دعا که کردی پنهان به پیش ایزد

شد در میان شاهان صلح و صلاح پیدا

آن شاه زیر رایت دارد هزار بهمن

وین شاه ا‌در رکابت‌ا دارد هزار دارا

گر دهر هست سرکش با تو کند تواضع

ور چرخ هست توسن با تو کند مدارا

توقیع تو عزیزست از شام تا به غزنین

فرمان تو روان است از هند تا به صنعا

رشک آید از رکابت ناهید را به میزان

شرم آید از کلاهت خورشید را به جوزا

طوق است نعل اسبت درگردن مجره

تاج است خاک پایت بر تارک ثُریّا

کردند آشکارا معجز به عالم اندر

عیسی به بیت مَقدِس موسی به طور سینا

تو نیستی پیمبر لیکن به فرّ دولت

کردی هزار مُعجِز در عالم آشکارا

چون تافت فر بختت با مادر و برادر

رستند با سلامت هر دو ز چنگ اَعدا

زان پس که در بیابان بودند هر دو حیران

کردند با تو اکنون در باغ دین تماشا

شد کفر هر دو ایمان شد درد هر دو درمان

شد رنج هر دو راحت شد خار هر دو خرما

این داستان و قصه‌گر بنگری عجب‌تر

از داستان یوسف وز قصهٔ زلیخا

بگزید من رهی را سلطان ملک به‌خدمت

از مادحان زیرک وز ساعران دانا

سی سال پیش شاهان‌ گفتم ثنا و مدحت

چون بندگان یکدل چون چاکران یکتا

حورا به‌خلد رضوان پیرایه بر فشاند

چون شعر من بخواند در مجلس تو حَورا

ای آفتابِ عالم فخرِ نژادِ آدم

جاوید باش و خرم برکام دل توانا

شادی به تو مُخَلّد شاهی به تو مؤیّد

ملت به تو مزین دولت به تو مهنا

امروز داده دولت دادِ تو از سعادت

یزدانت کرده روزی حور و بهشت فردا

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۵آفتاب اندر شرف شد بر جهان فرمانروا
  2. شمارهٔ ۶ایا ستارهٔ خوبان خَلُّخ و یغما
  3. شمارهٔ ۷هرکه آن چشم دژم بیند و آن زلف دوتا
  4. شمارهٔ ۸باز آمد و آورد خزان لشکر سرما
  5. شمارهٔ ۹آمدگه وداع چو تاریک شد هوا
  6. شمارهٔ ۱۰برآمد ساج‌گون ابری ز روی ساج‌گون دریا
  7. شمارهٔ ۱۱ایا سرو قد ترک سیمین قفا
  8. شمارهٔ ۱۲همیشه باد بقا و سلامت بُت ما
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.