پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۲۵

بر ماه لاله ‌داری و بر لاله مشک ناب

در مشک حلقه‌داری و در حلقه بند و تاب

میگون لب است و مغزم از آن می پر از خُمار

گلگون رخ است و چشمم از آن‌ گل پر از گلاب

خصم من است زلفش وگر نیست پس چرا

دارد حلال خونم و دارد حرام خواب

از آب روی اوست همه آتش دلم

کس دیده آتشی‌که بود قوتش به آب

او ساکن دل است و خراب است مسکنش

آسوده ساکنی است‌ که شد مسکنش خراب

جستم ز راه عشق و ببستم ره خطا

جستم مدیح میر وگشادم در صواب

میر بزرگوار عبیدالله آن که هست

در ملک شه موید و در دین حق شهاب

و‌حی است آفرینش و آن وحی را مدام

هفت اخترند کاتب و هفت آسمان کتاب

اندر حریم دولت او جای ساخته است

در چشم خویش بچهٔ ‌گنجشک را عقاب

گر بر غراب همت او سایه‌گسترد

طاوس‌وار جلوه دهد خویش را غُراب

ایمان و کفر گشت‌ گل مهر و کین او

کان اصل راحت آمد و این مایهٔ عذاب

زو مهر او طلب‌که به‌دنیا و آخرت

دولت دهد مرادت و ایزد دهد ثواب

انگشت او زبان شد و جود اندرو سخن

زر هست از او سوال و همه خلق را جواب

جامی ز سیم پاک فرستاد نزد من

پر عود خام و عنبر سارا و مشک ناب

یک شکل او مدور و یک شکل او دراز

چون پاره پاره ابر سیه پیش آفتاب

گفتی که هست عارض سیمین دلبرم

در زیر زلف بسته از او بر قصب نقاب

پیروزه روی موم بیاراسته به مهر

مهری شریف تر ز دعاهای مستجاب

کردم بدین کرامت بر جود او ثنا

خوردم بدین لطافت بر یاد او شراب

روشن شد از مدایح او طبع من چنانک

چرخ از ستاره و صدف از لؤلؤ خوشاب

توفیق خواستم ز خداوند تا کنم

در ‌شیب‌ شکر نعمت و احسا‌نش چون شباب

تا قبله سازم آنجا کاورا بود عنان

تا کعبه سازم آنجا کاو را بود رکاب

در حلم و جود باد درنگ و شتاب او

تا خاک را درنگ بود باد را شتاب

از همتش به اهل معالی رسیده باد

اِنعام بی‌نهایت و اِحسان بی‌حساب

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۲۷شدست باغ پر از رشته‌های در خوشاب
  2. شمارهٔ ۲۸آفتابی را همی ماند رخش عنبر نقاب
  3. شمارهٔ ۲۹ماه است جام باده و شاه است آفتاب
  4. شمارهٔ ۳۰نرگس پرخواب او از چشم من بردست خواب
  5. شمارهٔ ۳۱منت ایزد را که روشن شد ز نور آفتاب
  6. شمارهٔ ۳۲چون ز بُرج شیر سوی خوشه آمد آفتاب
  7. شمارهٔ ۳۳اگر نشاط ‌کند دهر واجب‌ است و صواب
  8. شمارهٔ ۳۴ای زمین را رای تو چون آسمان را آفتاب
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.