پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۳۳

اگر نشاط ‌کند دهر واجب‌ است و صواب

که کرد خسرو روی زمین نشاط شراب

رخ نشاط برون آمد از نقاب امروز

چو آتشی‌که مر او را زآب هست نقاب

اگر کسی صفت باده و پیاله کند

پیاله آب فسرده‌ست و باده آتش ناب

اگرچه آتش با آب ضد یکدگرند

به‌دست شاه موافق شدند آتش و آب

معزّ دین پیمبر مغیث امت او

شه ملوک زمین مالک قلوب و رقاب

شهی که داد خدایش بزرگوار سه چیز

ضمیر روشن و عزم درست و رای صواب

هنر ندارد قیمت مگر به سیرت او

صدف ندارد قیمت مگر به درّ خوشاب

سزد بقای دل و دولتش که چشم ستم

ز دولت و دل بیدار او شد اندر خواب

اگر زمانه سوالی کند که نصرت چیست

زمانه را ندهد جز به تیغ تیز جواب

فتوح همچو نجوم است و ملک همچو سیهر

ظفر منجم و شمشیر او چو اُسطرلاب

شده‌ست تیغ وکف او در جحیم و نعیم

کز آن بلای نهیب است و زین امید ثواب

همی به‌تیغ اجل وهم او مخالف را

چنان زند که زند چرخ دیو را به شهاب

ایا ستوده صفت خسروی که درگه توست

جهان و خلق جهان را چو قبله و محراب

خراب بود جهان پیش ازین به‌ دست ملوک

کنون به دست تو آباد شد جهان خراب

به فرّ عدل تو شد جای عندلیب و تذرو

همان زمین که بُدی جای جغد و جای غُراب

بلند رای تو گوهر همی‌ کند ز حَجَر

خجسته همت تو زر همی کند ز تراب

برین حدیث شها شهر تو دلیل بس است

که از عمارت او یافت ملک رونق و آب

به دولت تو منجم بدو کشیده رقم

به همت تو مهندس برو نهاده طناب

سعادت ابدی کرده خاک او چو عبیر

عنایت فلکی کرده آب او چو گلاب

نوشته دست زمانه برو به خط قضا

حساب دولت و اقبال تا به روز حساب

نکرد هیچکس از جمع خسروان به درنگ

چنین وطن‌ که همی همتت‌ کند به شتاب

سحاب عدل تو بارنده شد برو نه عجب

اگر به عدل تو دیوار او رسد به سحاب

بساز شاها مانند این مبارک شهر

هزار شهر و ز هر شهر کام خویش بیاب

همیشه تا که همی تابد آفتاب از چرخ

ز تخت دولت‌ شاهی چو آفتاب بتاب

به شش دلیل طرب مجلس تو خرّم باد

به نای و بربط و تنبور و طبل و چنگ و رباب

به روزگار تو، ده شین بزرگ باد و عزیز

ز قدرت و ز قضای مُسبِبُ الاسباب

شکار و شهر نو و شهریاری و شمشیر

شباب و شاب و شاهی و شکر و شعر و شراب

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۳۵ای زلف و عارض تو به هم ابر و آفتاب
  2. شمارهٔ ۳۶ز بسکه ماند دل و چشم من در آتش و آب
  3. شمارهٔ ۳۷آسمان است آن یا عالم پر تصویرست
  4. شمارهٔ ۳۸ای به عدل تو جهان یافته از جور نجات
  5. شمارهٔ ۳۹خدای عرش گواه و زمانه آگاه است
  6. شمارهٔ ۴۰چه سنت است‌ که در شهر زینت زَمَنَ است
  7. شمارهٔ ۴۱هفت کشور در خط فرمان سلطان سنجرست
  8. شمارهٔ ۴۲اگرچه ناموران را تفاخر از هنرست
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.