پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۲۳۳

هست شکر بار یاقوت تو ای عیار یار

نیست‌کس را نزد آن یاقوت شکر بار بار

سال سرتاسر چو گلزارست خرم عارضت

چون دل من صد دل اندر عشق آن‌گلزار زار

نیمهٔ دینار را ماند دهان تنگ تو

در دل تنگم فکند آن نیمهٔ دینار نار

ای بت شیرین لبان تا چند از این ‌گفتار تلخ

روز من چون شب مدار از تلخی‌گفتار تار

دوستی و مهربانی کار تو پنداشتم

‌کی گمان بردم که ا‌داریا‌ کینه و پیکار کار

عاشقی جستم نگارا تا دلم غمخوار گشت

گشتم اندر عهدهٔ عشق از دل غمخوار خوار

هرکه از یاران وفا جوید نبیند جز جفا

آفرین فخر فَتْیان بهتر از بسیار یار

قاسِمُ الارزاق بُوالقاسم که اندر حَلّ و عَقْد

هست عزم او میان نیک و بد دیوار وار

آن‌که اندر مهتری آثار خوبش ظاهرست

وز بداندیشان همی خواهد بر آن آثار ثار

هست فرخنده درختی باغ اصل خویش را

کافرید از آفرینش ایزد جبار بار

گرد گردون همت میمون او هنجار زد

لاجرم‌ گشته است‌ گردون را از آن هنجار جار

گر بپیوندد زه سوفار تیر خویش را

شیر نر گردد ز بیم و ترس آن سوفار فار

شار غرجستان اگر یابد نسیم همتش

خاک آن بقعت‌ کند چون زر مشت‌افشار شار

کلک او در دست او مرغی است زرین ای عجب

هر زمان بر لوح سیمین بارد از منقار قار

نور رای او اگر بر کوه بلغار اوفتد

معدن یاقون گردد در کُه بلغار غار

ای هنرمندی که گر بر مار بگذاری ضمیر

زار گردد همچو مور از حسرت تیمار مار

تحفه‌ای زیبا فرستادم تو را از طبع خویش

تحفهٔ طبع مرا با قیمت و مقدار دار

من یقین دانم که تو فخر آوری زاشعار من

حاش لله ‌گر تو داری از چنین اشعار عار

تا که بشناسد ز چوگان مرد حِکمت گوی گوی

تا که بشناسد ز بلبل مرد زیرک سار سار

شاخ شادی و طرب بنشان به نام دوستان

تخم درد و غم به نام دشمن مکار کار

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۲۳۵تا طَیْلسان سبز برافکند جویبار
  2. شمارهٔ ۲۳۶تا خزان زد خیمهٔ‌ کافورگون بر کوهسار
  3. شمارهٔ ۲۳۷شکر یزدان را که از فر وزیر شهریار
  4. شمارهٔ ۲۳۸ - در مدح عمادالدین شرف الملک ابوسعد محمد بن منصور بن محمد خوارزمیگل و مَه است همانا شکفته عارض یار
  5. شمارهٔ ۲۳۹ربود از دلم آن زلف بی‌قرار، قرار
  6. شمارهٔ ۲۴۰ای پرنگار گشته ز تو ‌دور روزگار
  7. شمارهٔ ۲۴۱آسمان بی مدار است این حصار استوار
  8. شمارهٔ ۲۴۲الا ای گردش گردون دوّار
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.