پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۲۲۷

دل بی‌قرار دارم از آن زلف بی‌قرار

سر پر خمار دارم از آن چشم پر خمار

داند نگار من که چنین است حال من

زان چشم پُر خمار و از آن زلف بی‌قرار

ابرست تیره زلفش و سبزه است نو خطش

خرّم رخش چو تازه بهاری است غمگسار

گر گویمش که زلف و خط تو عجب شدند

گوید که ابر و سبزه عجب نیست در بهار

گویی مهندسی است خَمِ جَعْدِ آن صنم

گویی مُشَعبَدی است سرِ زلفِ آن نگار

کز غالیه کشید یکی بر سُهیل خط

وز مورچه نهاد یکی بر عقیق تار

ای ‌گشته ارغوان تو شمشاد را وطن

وی‌ گشته پرنیان تو پولاد را حصار

گویی ز بهر فتنهٔ عشاق‌ گشته‌اند

پولاد تو نهفته و شمشادت آشکار

دُرّی است آبدار تو را زیر لاله برگ

مشکی است تابدار تو را گرد لاله‌زار

تاب است در دل من و آب است در دو چشم

زان مشک تابدار و از آن درّ آبدار

در خَدّ توست روشنی ماه آسمان

در قَدّ توست راستی سرو جویبار

ماهی و آسمان تو ایوان خسروست

سروی و جویبار تو میدان شهریار

والا جلال دولت و دنیا معزّ دین

شاهی که هست سید شاهان روزگار

شاهی که هست سیرت و کردارهای او

فهرست پادشاهی و قانون افتخار

در بخت او همی نرسد گردش فلک

گویی فلک پیاده شد و بخت او سوار

سَدّی است استوار حُسامش که بند ملک

گشته است استوار بدان سدِّ استوار

گر یُمن و یُسر خواهی او را ببین‌ که هست

هم یُمن بر یمینش و هم یُسر بر یسار

شاهی بزرگوار و ستودست و همچو اوست

کردار او ستوده و رسمش بزرگوار

ای یادگار جملهٔ شاهان باستان

هرگز مباد ملک جهان از تو یادگار

شاهان عالمند همی اختیار دهر

وایزد ز اختیار تو را کرد اختیار

دیدار جان‌فزای تو بی‌نار هست نور

شمشیر جان‌گزای تو بی‌نور هست نار

در مجلس تو رحمت خُلدست روز بزم

بر درگه تو زحمتِ حَشرست روز بار

از قدرتی‌ که تیغ تو را داد آسمان

وز قوّتی‌ که دست تو را داد کردگار

دعوی کنند شیعه که روز نبرد هست

دست تو دست حیدر و تیغ تو ذوالفقار

ای انتظار خلقِ جهانِ سوی درگهت

دادت‌ خدای آنچه تو را بود انتظار

رفتی ز دار مملکت خویش ناگهان

باز آمدی مُظّفر و پیروز و کامکار

امسال یک هزار شمردیم فتح تو

اَرجو که بِشمَریم دگر سال ده هزار

فردا هنوز نامد و خرّم‌ گذشت دی

امروز روز توست به شادی همی گذار

بی‌حکم تو مباد سکون و مدار ملک

تا خاک را سکون بود و چرخ را مدار

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۲۲۹ای جوان دولت جهاندار ای همایون شهریار
  2. شمارهٔ ۲۳۰آن زلف مشکبار بر آن روی چون نگار
  3. شمارهٔ ۲۳۱دیدم شبی به خواب درختی بزرگوار
  4. شمارهٔ ۲۳۲چون عقیق آبدار است و کمند تابدار
  5. شمارهٔ ۲۳۳هست شکر بار یاقوت تو ای عیار یار
  6. شمارهٔ ۲۳۴بنگر این پیروزه‌گون دریای ناپیدا کنار
  7. شمارهٔ ۲۳۵تا طَیْلسان سبز برافکند جویبار
  8. شمارهٔ ۲۳۶تا خزان زد خیمهٔ‌ کافورگون بر کوهسار
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.