پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۲۱۸

ای تاج دین و دنیا ای فخر روزگار

بر تو خجسته باد چنین عید صدهزار

ای از وَرَعْ چو مادر عیسی بلند قدر

وی از شرف چو دختر احمد بزرگوار

ای مادر دو شاه چو سلطان و چون ملک

هر دو خدایگان و خداوند و شهریار

از یکدگر به دولت تو هر دو شادمان

با یکدگر به حشمت تو هر دو سازگار

در کار دختر و پسر هر دو پادشاه

بردی ز خاص خویش بسی مالها به‌کار

آن ساختی زهدیه که هرگز نساختند

شاهان باستان و بزرگان روزگار

هرگز به دولت تو نبودست هیچ زن

دانا و دوربین و خردمند و هوشیار

در زهد و پارسایی با حشمت و جلال

در ملک و پادشاهی با عصمت و وقار

گویی همه سعادت بودست بر فلک

روزی که آفرید تو را آفریدگار

خیری که تو به مرو و نشابور کرده‌ای

خیری است در شریعت و اسلام پایدار

دیوار آن چو چرخ بلندست بی‌گزند

بنیاد آن چو کوه گران است استوار

گشته ز بهر درس امامان در او مقیم

کرده ز بهر علم فقیهان در او قرار

امروز هست شُکْر و ثنای تو بی‌قیاس

فردا بود ثواب و جزای تو بی‌شمار

از اعتقاد توست که اندر جهان نماند

یک دشمن سبکسر و یک خصم خاکسار

وز سرّ پاک توست که سلطان دادگر

بگشاد در عراق به شمشیر صد حصار

وز فر بخت توست‌ که آمد بر ملک

شهزاده‌ای بزرگ ز غزنین به زینهار

بنهان و آشکار تو با خلق چون یکی است

خالق معین توست چه پنهان چه آشکار

از بس‌که هست در دل تو رحمت وکرم

بر خلق مهربانی و از خلق بردبار

گر درخور تو بخت نثاری فرستدی

گردون ستارگان کندی بر سرت نثار

دنیا و دین تو داری قدرش همی شناس

هر دو خدای دادت شکرش همی گزار

آن بندگان که پیش تو خدمت همی‌کنند

روز همه زخدمت تو هست چون بهار

وانان که نعمت تو به ایشان همی رسد

کار همه ز نعمت تو هست چون نگار

دیری است تا معزی خدمتگر شماست

او را سزد به خدمت دیرینه افتخار

درخورد خلعت است که امسال شعر او

زان شعر بهترست‌که پیرارگفت و پار

ای آنکه روز و شب ز سه فرزند خرمی

هر سه زمانه را ز ملک شاه یادگار

بادی تو در سعادت با هر سه کامران

بادی تو در سعادت با هر سه ‌کامکار

چون دولت تو یار و نگهدار عالم است

ایزد تورا همیشه نگهدار باد و یار

فرخنده باد بر تو به شادی هزار عید

طبع تو شاد باد به روزی هزار بار

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۲۲۰چون وزارت یافت صدر روزگار از شهریار
  2. شمارهٔ ۲۲۱راز نهان خویش جهان کرد آشکار
  3. شمارهٔ ۲۲۲پوشیده نیست واقعهٔ تیر شهریار
  4. شمارهٔ ۲۲۳چون ز سلطانان گیتی شهریاراست اختیار
  5. شمارهٔ ۲۲۴حَبَّذا این باغ خرم وین همایون روزگار
  6. شمارهٔ ۲۲۵تا گه از جم یادگارست این همایون روزگار
  7. شمارهٔ ۲۲۶هر جهانداری که باشد رای او سوی شک‌ار
  8. شمارهٔ ۲۲۷دل بی‌قرار دارم از آن زلف بی‌قرار
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.