پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۲۱۴

از هیبت شمشیر تو ای شاه جهاندار

شد رایت بدخواه نگونبخت و نگونسار

لشکرش یکایک همه ‌گشتند بر این سوی

چه ‌حاجب و چه ‌میر و چه ‌سرهنگ و چه ‌سالار

هم نعمت او کم شد و هم محنت او بیش

با نعمت اندک شد و با محنت بسیار

خندید بر او دولت و بگریست بر او بخت

شورید بر او شغل و تبه‌ گشت بر او کار

آن آب که در چشمه همی برد کمانی

در چشم همی بیند از آن آب به‌خروار

سرخی زر خویش سپرده‌ست به شمشیر

زردی رخ خوی ربوده‌ست ز دینار

امروز نه آن کِشت که بدرود همی دی

وامسال نه آن‌ کرد که بنمود همی پار

نامش همه اندر هوس بیهده شد ننگ

فخرش همه اندر طلب بیهده شد عار

ای شاه تو از قلعهٔ دشمن چه کنی یاد

کآن قلعه ندارد برِ تو قیمت و مقدار

زودا که بپردازی آن قلعه ز دشمن

چونانکه بپرداخت علی مکه ز کفار

روزی‌ده و جاندار عدو کوه بلند است

شد بر کمرِ کوه و کمر بست به پیکار

در مدت ده روز گرفتار توان کرد

آن را که بود کوهی روزی‌ده و جاندار

نزدیک تو آن خیره‌سران را خطری است

ور هست وطنشان‌ به مَثَل گنبد دوار

تیغ تو چو مار است و بداندیش تو مور است

بس دیر نمانده‌ست‌ که بر مور زند مار

از فر تو در دیدهٔ ما هست همه نور

وز تیغ تو در جان عدو هست همه نار

ای پادشه و خسرو ذرّیهٔ آدم

ای داد دهِ امتِ پیغمبر مختار

هستی تو سزاوار همه ملک جهان را

ایزد ندهد ملک جهان جز به سزاوار

دینار فروشی و خری شکر و چو تو کیست

هم نیک فروشنده و هم نیک خریدار

تا بیر و جوان است همی باش جوانبخت

تا ملک جهان است همی باش جهاندار

تو پشت همه خلق و تو را خالق تو پشت

تو یار همه خلق و تو را دولت تو یار

دست تو گرفته قدح بادهٔ روشن

بدخواه تو در دست اجل گشته گرفتار

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۲۱۶امسال در آفاق دو عید است به یک بار
  2. شمارهٔ ۲۱۷چیست آن‌ کوه زمین‌پیما و باد راهوار
  3. شمارهٔ ۲۱۸ای تاج دین و دنیا ای فخر روزگار
  4. شمارهٔ ۲۱۹بی‌روح پیکری است‌ گه جنگ جان شکار
  5. شمارهٔ ۲۲۰چون وزارت یافت صدر روزگار از شهریار
  6. شمارهٔ ۲۲۱راز نهان خویش جهان کرد آشکار
  7. شمارهٔ ۲۲۲پوشیده نیست واقعهٔ تیر شهریار
  8. شمارهٔ ۲۲۳چون ز سلطانان گیتی شهریاراست اختیار
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.