پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۱۹۴

در هر چمن از گردش خورشید منور

دُرّست به پیمانه و مشک است به ساغر

دری که بدو روی زمین گشت موشح

مُشکی که بدو روی هوا گشت معطر

گر زنده نگشتند به‌ گلزار و به‌ کهسار

هم مانی صورتگر و هم آزر بتگر

کهسار چراگشت پر از صورت مانی

گلزار چرا گشت پُر از لعبت آزر

بر طرف چمن هست مگر تخت سلیمان

بر فرق شجر هست مگر تاج سکندر

بس خرم و آراسته شد باغ به نوروز

ما نا که گرفته است ز روی بت من فر

تشبیه بهار ای بت دلبند بلا جوی

هرچ‌ آن نگرم ‌با صفت ‌توست‌ برابر

تا بیچ و خم از زلف تو بر دست بنفشه

تا راستی از قد تو بر دست صنوبر

چون خط تو آمد به صفت سنبل و شمشاد

چون عارض رنگین تو آمد گل احمر

در کوه نگه کردی و در باغ ‌گذشتی

تا چون رخ‌ و چون چشم تو شد لاله و عبهر

نی‌نی‌که صفات تو ز خوبی و ملاحت

صد بار ز تشبیه بهارست نکوتر

هرگز نبود خَمّ بنفشه به سر ماه

واینک به سر ماه شد آن زلف چو چنبر

هرگز ز صنوبر نبود تافته خورشید

وز قدّ تو شد تافته خورشید منور

با سنبل و شمشاد دو پیکر نبود جفت

جفت خط مشکین تو گشته است دو پیکر

برگل نبود سلسله از عنبر سارا

صد سلسله بر عارض تو هست ز عنبر

لاله نکند بستر و بالین ز شب تار

شب را ز رخ ‌توست چه‌ بالین و چه بستر

عبهر نکند غمزه و دل نگسلد از تن

زلف تو کند غمزه و دل بگسلد از بر

چونانکه تو از خوبی و گیتی زبهارست

از مدح خداوند دلم هست توانگر

من بنده‌ام و بندگیم هست مُطَوّق

من دوستم و دوستی‌ام نیست مزور

در بندگی آنجا که تو را حلقه مراگو‌ش

در دوستی آنجا که تو را پای مرا سر

صد بوسه دهم برکف بای تو من امروز

عذرم بپذیری و مرا داری باور

آن لب که کف پای تو امروز ببوسد

فرداش علی بوسه دهد بر لب کوثر

تا خشنودی‌، عفو و رضای تو نباشد

عاطر نشود خاطر من بندهٔ چاکر

تا پیرهن یوسف یعقوب نباشد

روشن نشود دیدهٔ یعقوب پیمبر

تا سعد دهد نفع و کند عیش مُهَنّا

تا نحس‌ کند ضر و کند رنج میسر

تقدیر قدر حکم تو را گشته متابع

تاثیر فلک امر تو را گشته مسخر

باقی به تو تایید چو اجسام به ارواح

قائم به تو اقبال چو اَعراض به جوهر

نوروز تو و عید تو فرخنده و میمون

مستقبلت از ماضی خرم‌تر و خوش‌تر

از سعد نصیب وَلیت باد همه نفع

وز نفع نصیب عدویت‌ باد همه ضرّ

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۹۶ماه تابان دیده‌ای تابان ز سرو جانور
  2. شمارهٔ ۱۹۷ایا نوشته هنرنامه‌ها فزون ز هزار
  3. شمارهٔ ۱۹۸بر فتح همی دور کند گنبد دوار
  4. شمارهٔ ۱۹۹ای آمده ز مشرق پیروز و کامکار
  5. شمارهٔ ۲۰۰تا باغ زرد روی شد از گشت روزگار
  6. شمارهٔ ۲۰۱تا خزان زد خیمهٔ کافورگون در کوهسار
  7. شمارهٔ ۲۰۲مشک و شنگرف است‌ گویی بیخته بر کوهسار
  8. شمارهٔ ۲۰۳تا که جز یزدان به عالم در نباشد کردگار
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.