پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۲۰۰

تا باغ زرد روی شد از گشت روزگار

بر سر نهاد تودهٔ کافور کوهسار

از برف شد بدایع کهسار در حجاب

وز ابر شد صنایع خورشید در حصار

هامون برهنه گشت ز دیبای هفت رنگ

گردون نهفته گشت بَه سنجاب سیل بار

باد صبا به باغ بسوزد همی بخور

باد خزان به چرخ برآرد همی بخار

زاغ سیاه یافت به میراث بوستان

اماغ‌ا سپید داد به تاراج لاله زار

قمری کنون همی نسراید به گلستان

بلبل‌ کنون همی نگراید به مرغزار

اذر به جای لالهٔ کوهی است با فروغ

آذر به جای سوسن جویی است آبدار

هست آبگیر را به رخام اندرون مقام

هست آفتاب را به کمان اندرون قرار

بر دوش دشت هست زکافور طَیْلسان

در گوش باغ هست ز دینار گوشوار

هر روز بر درخت بپوشند جامه‌ای

کش زرّ پخته پود بود سیم اخام‌ا تار

یک چند نوبهار بیاراست روی خویش

آمد خزان و کرد نهان روی نوبهار

زودا که نوبهار برآرد سر از زمین

گردد به دولت ثقه‌الملک آشکار

صدر عراقیان و خداوند رازیان

بومسلم ستوده رئیس بزرگوار

نسل سروشیار پراکنده در جهان

بومسلم است سید نسل سروشیار

گرگاه کودکی پدر از وی کناره شد

بختش به عزّ و ناز بپرورد در کنار

شد بدسگال دولت او پیشکار خلق

و او را همیشه بخت بلندست پیشکار

او روز و شب ز خالق هفت آسمان به شکر

دشمنش دام خدمت مخلوق را شکار

ای درگه بلند تو تا‌لیف احتشام

وی حضرت شریف تو تاریخ افتخار

در حق شناختن ز تو به نیست حق شناس

در حق‌گزاردن ز تو ا‌مه‌ا نیست حق‌گزار

روز درنگ تو نبود خاک را سکون

روز شتاب تو نبود چرخ را مدار

کار هنر به همت تو گیرد استواء

بند خرد به دولت تو گردد استوار

گفتار توست حجت تقدیر لم‌یزل

کردار توست صورت توفیق کردگار

جاه تو وصف را ندهد پیش خویش راه

بخت تو وهم را ندهد پیش خویش بار

سرگشته شد ز جود تو گردون به زیر عرش

فرسوده شد ز حلم تو ماهی به زیر بار

ارکان دین ز جاه تو جویند ایمنی

اعیان ری ز رای تو خواهند زینهار

از عزم خویش بر دل مردان زنی رقم

وز حزم خویش بر سر شیران ‌کنی فسار

آسایش قضا و قدر زیر دست توست

با خامهٔ تو هر دو رفیقند و سازگار

آن ساختی به خامه که هرگز نساختند

موسی به چوب زنده و حیدر به ذوالفقار

تا کی ز جود صاحب عَبّاد و همتش

در خدمت تو هست به همت چنو هزار

نبتی‌ که بر دمد به سپاهان ز خاک او

هر ساعتی ثنای تو گوید هزار بار

ای بخت تو فراشته بر آسمان علم

وی نام تو نگاشته بر مشتری نگار

من ا‌کهترا آمدم ز نشابور سوی ری

وز بهر خدمت تو گذشتم بدین دیار

در مجلس تو بود یکی شاعر عزیز

زان شاعر عزیز معزی است یادگار

از شهریار خلعت و منشور یافتم

مقبل شدم به خلعت و منشور شهریار

دانم که اختیار پدر خدمت تو بود

من نیز چون پدرکنم این خدمت اختیار

ده روز مدح‌گوی بوم بر بساط تو

زان بس شوم به خدمت سلطان روزگار

دریاست خاطر من و گوهر در او سخن

در مجلس شریف توگوهر کنم نثار

شعری که خاطرم به معانی بپرورد

باشد یکی طویله پر از در شاهوار

در نقد و در شناختن شعرهای خویش

بر همّت و کفایت تو کردم اختصار

تا هست در زمانهٔ فانی بلند و پست

تا هست در میانهٔ‌ گیتی عزیز و خوار

بادی بلند و دشمن تو پست و سرنگون

بادی عزیز و حاسد تو خوار و خاکسار

اقبال همنشین تو بالصّیف والشّتاء

توفیق رهنمای تو باللیل والنهار

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۲۰۲مشک و شنگرف است‌ گویی بیخته بر کوهسار
  2. شمارهٔ ۲۰۳تا که جز یزدان به عالم در نباشد کردگار
  3. شمارهٔ ۲۰۴آهن و نی جون پدید آمد ز صنع‌کردگار
  4. شمارهٔ ۲۰۵توانگری و جوانی و عشق و بوی بهار
  5. شمارهٔ ۲۰۶چون عقیق آبدارست وکمند تابدار
  6. شمارهٔ ۲۰۷مستی و عاشقی و جوانی و نوبهار
  7. شمارهٔ ۲۰۸چه جوهر است ‌که آن را ز آهن است حصار
  8. شمارهٔ ۲۰۹مبارک آمد بازی بدیع طرفه شکار
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.