پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۱۳۱

تا جهان باشد خداوندش ملک سلطان بود

وز ملک‌ سلطان جهان چون روضهٔ رضوان بود

تاکه از یزدان بود پیروزی هر دولتی

هم دلیلش دولت و هم ناصرش یزدان بود

تا قضا و بخت باشد با بقا و عمر او

هم قضا در بیعت و هم بخت در پیمان بود

با بقای او همه تیمارها شادی بود

با لقای او همه دشوارها آسان بود

مهر او جزوی است از ایمان و اندر شرق و غرب

دل ز مهر او نتابد هرکه با ایمان بود

هرکه جویدکین او زنده نماند یک نفس

ور بماندکالبد بر جان او زندان بود

تا قیامت‌گوی شاهی در خم چوگان اوست

فرّخ ‌آن خسرو که در دستش خَم چوگان بود

دولتی دارد بِحمدِالله که در هر لحظه‌ای

پیشش از دولت به خدمت چرخ را دوران بود

همتی دارد به نام ایزد که در هر ساعتی

گرد آن همت به حیله وهم را جولان بود

راست‌گویی دست و تیغ او دو ابرند از قیاس

گاه بزم و گاه رزمش هر دو را باران بود

دست او در بزم زر افشان بود بر بندگان

تیغ او بر حاسدان در رزم خون‌افشان بود

تا که از فتحش نشان در حد قسطنطین بود

تاکه از عدلش خبر در حدِّ ترکستان بود

پیش فتح او چه جای فتح اسکندر بود

پیش عدل او چه جای عدل نوشروان بود

شهریارا گر تو فرمایی بدین حضرت رسد

هر هنرمندی که در ایران و در توران بود

گرد شادروان این حضرت به چشم اندرکشم

زانکه نور چشم او زین ‌گرد شادُرْوان بود

گر عصا در دست موسی پیکر ثعبان بود

گاه نصرت درکف تو تیغ چون ثعبان بود

چوب‌ کم باشد ز آهن لیک اندر معجزات

تیغ تو همچون عصای موسی عمران بود

هر که عاصی‌ گشت در تو مدبر و مخذول شد

در تو عاصی‌گشتن از اِدبار و از خذلان بود

هم بدین سان مدبر و مخذول باشد بی خلاف

کرکسی را زین سبب اندیشهٔ عصیان بود

هرکه ‌دین دارد رهی باشد تورا از جان و دل

ور ز جان و دل نباشد از بن دندان بود

هر چه اندیشه درو بندی بیابی از خدای

زانکه تدبیر تو و تقدیر او یکسان بود

عدل و احسان دولت و ملک تو دارد پایدار

ملک و دولت پایدار از عدل و از احسان بود

در جهانداری و شاهی هرچه زایزد خواستی

پیش از این آن بود و زین پس هر چه خواهی آن بود

گر جدا ماندم خداوندا ز خدمت مدتی

عذرها دارم بگویم ‌گر ز تو فرمان بود

نیز ازین خدمت نخواهم بود یک ساعت جدا

جان و تن پیش تو دارم تا تنم را جان بود

هر که جوید دُرّ معنی یابد از دیوان من

تاکه اندر مدح و فتح تو مرا دیوان بود

نایب پیغمبری شاها نباشد بس عجب

گر مرا در خدمت تو حشمت حسّان بود

از زمین بر چرخ تابان باد ماه رایتت

تاکه مهراز چرخ بر روی زمین تابان بود

شادی و خلق جهان از همت و عدل تو باد

کاین جهان از همت و عدل تو آبادان بود

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۳۳تاگه عز بندگآن در دین و در ایمان بود
  2. شمارهٔ ۱۳۴آمد آن فصلی ‌کزو طبع جهان دیگر شود
  3. شمارهٔ ۱۳۵ای خداوندی که گر عزم تو بر گردون شود
  4. شمارهٔ ۱۳۶چیست آن آبی‌ که رخ را گونهٔ آذر دهد
  5. شمارهٔ ۱۳۷تا شه عالم به بهروزی و پیروزی رسید
  6. شمارهٔ ۱۳۸جشن خزان به‌خدمت شاه جهان رسید
  7. شمارهٔ ۱۳۹برمعین دین پیغمبر مبارک باد عید
  8. شمارهٔ ۱۴۰تا مبارک رایت شاه جهان آمد پدید
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.