پرش به محتوای اصلی
امیر معزی امیر معزی

قصاید

شمارهٔ ۱۳۳

تاگه عز بندگآن در دین و در ایمان بود

عز و دین اندر بقای دولت سلطان بود

طاعت و پیمان او را بخت در بیعت بود

دولت و اقبال او را چرخ در فرمان بود

هر ندیمی زان او با فر افریدون بود

هر غلامی زان او با عدل نوشروان بود

کمترین خدمتگزارش برتر از قیصر بود

کمترین طاعت نمایش برتر از خاقان بود

بندگان شاه عالم مُقبل و یکتا بود

هر یکی را مشتری زیبد که سعدافشان بود

همت هر یک روا باشد که برگردون بود

دولت هر یک سزا باشد که برکیوان بود

تا قیامت سرفرازد بر بزرگان جهان

بنده‌ای کاو را چو سلطان جهان مهمان بود

میرحاجب را نثار نعمت است از بهر شاه

ور روا دارد همی او را نثار جان بود

تاکه باشد آفتاب اندر بروج آسمان

آن یکی باشد روان و آن دگرگردان بود

ساحت فتح ملک خواهم که بی‌غایت بود

بایهٔ تخت ملک خواهم که بی‌بایان بود

عدل او خواهم که چون رضوان بیاراید جهان

تا جهان از عدل او چون روضهٔ رضوان بود

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۳۵ای خداوندی که گر عزم تو بر گردون شود
  2. شمارهٔ ۱۳۶چیست آن آبی‌ که رخ را گونهٔ آذر دهد
  3. شمارهٔ ۱۳۷تا شه عالم به بهروزی و پیروزی رسید
  4. شمارهٔ ۱۳۸جشن خزان به‌خدمت شاه جهان رسید
  5. شمارهٔ ۱۳۹برمعین دین پیغمبر مبارک باد عید
  6. شمارهٔ ۱۴۰تا مبارک رایت شاه جهان آمد پدید
  7. شمارهٔ ۱۴۱گوهر سلجوق کز نور بخارا در رسید
  8. شمارهٔ ۱۴۲شاه سنجر چون ز میدان جانب ایوان رسید
همه‌ی قصاید ←

امیر معزی درباره‌ی امیر معزی

امیرالشعراء ابوعبداﷲ محمد معزی نیشابوری فرزند امیرالشعراء عبدالملک برهانی نیشابوری از شاعران دربار الب ارسلان بود. او خود برای نظامی عروضی از پدرش سخن رانده است که «پدر من امیرالشعراء برهانی رحمه اﷲ در اول دولت ملکشاه به شهر قزوین از عالم فنا به دار بقا تحویل کرد و در آن قطعه -که سخت معروف است- مرا به سلطان ملکشاه سپ...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.