پرش به محتوای اصلی
اهلی شیرازی اهلی شیرازی

قصاید

شمارهٔ ۱ - در توحید و حکمت و موعظه گوید

به شکر حق که کند شکر حق ستایی را

کسی چه شکر کند نعمت خدایی را

چه کبریاست ندانم ز ملک تا ملکوت

چه فسحت است و فضا ملک کبریایی را

کمال حکمت او میکند بنات نبات

در امهات زمین نطفه سمایی را

برای روشنی خانه دل از دیده

نهد براه نظر چشم روشنایی را

خطی کشیده بناگوش گلرخان از مشک

که گو شمال دهد نافه ختایی را

دهد به گوش چو گل شیوه سخن چینی

به مرغ ناطقه بخشد سخن سرایی را

ز باغ عارض خوبان بصید دل هرسو

نهد ز سنبل مو دام دلربایی را

به دلگشایی بلبل برآورد از خاک

گلی که آب دهد باغ دلگشایی را

به شهد حکمت او از پی شفاءالناس

طبیب نحل برد مرهم شفایی را

فتیله مه نو را چراغ بدر کند

به شمع مهر دهد نور مه فزایی را

به ذره چهره کاهی دهد ز پرتو مهر

به آفتاب دهد مهر کهربایی را

کسی که بر در او دولت گدایی یافت

کجا بشاهی عالم دهد گدایی را

بملک هر دو جهان غیر او ندارد راه

که غیر ازو نسزد ملک پادشایی را

بزرگوار خدایا به مبتلایان ده

که جز تو نیست دوا مبتلایی را

طبیب اگر بدهد داروی شفا بخشی

شفا تو دهی داروی شفایی را

تن شکسته اگر مومیایی اش سودست

به دل شکسته چکارست مومیایی را

به پیش تیر قضای تو چاره جان سپرست

سپر چکار کند ناوک قضایی را

دلا ز چون و چرا دم مزن درین مشهد

که راه نیست در او چونی و چرایی را

سجود قبله جان کن بدوست روی آور

چه رو بخاک نهی سجده ریایی را

ترا بقدر قدم کعبه سر فراز کند

چه عذر لنگ بیاری شکسته پایی را

صفای کعه چه خواهی دلت چه دریابد

نخست از آینه بزدای بی صفایی را

براه کعبه جان سر به جای پای بنه

رو مدار ز پا عذر ناروایی را

به بین عزیزی تقوی که نفس خویش بزر

فروخت یوسف و نفروخت پارسایی را

ز نفس بد نشوی مطمین که در خوابست

که اژدها نکند ترک اژدهایی را

مرو بخواب که دزدان چه کاروان گیرند

دگر بخواب نبیند کسی رهایی را

مگیر انس چو وحشی بخویش و بیگانه

بهیچکس مگشا چشم آشنایی را

نهفته میر درین دار ملک و چون منصور

به دار جلوه مده نقش خودنمایی را

ز مرگ غم نخورد هرکه ترک خویش کند

که مرگ عید بود عاشق فدایی را

ز ما و من بگذر زانکه قدسیان گویند

که خاکیان بچه دعوی کنند مایی را

ز فقر هر که غنی شد ز غیر مستغنی است

چه احتیاج به غیر است کیمیایی را

برای دام گدایی گرفتم ای عباس

هزار رخنه کنی این کهن قبایی را

ز حرص سیر نگردی اگر بدام آری

بجای مرغ هوا ذره هوایی را

تو در سرای جهان چون نکرده یی کاری

چه مزد میطلبی نقد آن سرایی را

گل جوانیت از یاد برده چون بلبل

خزان پیری، و امید بی نوایی را

تو مرده دل که شوی زنده از دم نایی

عجب که صور نخوانی صفیر نایی را

مخور شراب که پوشد غمت نه دفع کند

بخور صیقل می زنگ غم زدایی را

مکن بآب بقا تکیه هم که باد فنا

سرشته است در او گرد بی بقایی را

هزار سال وفا عمر نوح اگرچه نمود

نمود عاقبت الامر بی وفایی را

تو هم ز شعر مزن لاف اهلی و بشناس

کمال انوری و سعدی و سنایی را

اگرچه گوهر مخزن باسم و تاریخ است

که میخرد بجوی این در بهایی را

بزرگوار خدایا ز لطف خود بر ما

مگیر هرزه درایی و هرزه رایی را

اگرچه خدمت ما نیست در خور رحمت

ز ما دریغ مکن رحمت عطایی را

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۳ - در مدح قاسم پرناک گویدزهی به تیغ شجاعت گرفته عالم را
  2. شمارهٔ ۴ - در مدح شاه اسماعیل گویدرسید آن گل که می بخشد طراوت گلشن جان را
  3. شمارهٔ ۵ - در منقبت امیر المومنین علی (ع) گویدای جان همه جانها روح القدسی گویا
  4. شمارهٔ ۶ - در ماتم شهید کربلا (ع) گویدماه محرم است و شد دجله روان ز چشم ما
  5. شمارهٔ ۷ - در مرثیه شهیدان کربلا گویداین نقد دل نثار شهیدان کربلا
  6. شمارهٔ ۸ - در نعت سید المرسلین گویدمارا چراغ دیده خیال محمدست
  7. شمارهٔ ۹ - در منقبت شاه نجف (ع)گویدشاه نجف که هر دو جهان در پناه اوست
  8. شمارهٔ ۱۰ - در منقبت شاه ولایت علی (ع) گویدآن شهنشاهی که بحر لافتی را گوهر است
همه‌ی قصاید ←

اهلی شیرازی درباره‌ی اهلی شیرازی

محمد بن‌ یوسف اهلی شیرازی (زادهٔ ۸۵۸ هجری قمری در شیراز – درگذشتهٔ ۹۴۲ هجری قمری در شیراز) شاعر قرن نهم و دهم هجری است. اهلی در سرودن انواع شعر استاد بود و آنچنان که از شعرش مشخص است مطالعهٔ وسیعی روی دیوانهای شاعران پیش از خود دارد. در غزلیات او تأثیر حافظ و سعدی و همچنین شیوهٔ وقوعی تحت تأثیر شاعران این مکتب همچون ب...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.