پرش به محتوای اصلی
خواجه عبدالله انصاری خواجه عبدالله انصاری

سخنان پیر طریقت

بخش ۱۰۷

پیر طریقت گوید: آه از دوستی که همه گرد بلا انگیزد آب چشمه چشم ریزد، آتشی است که جان و دل سوزد معلمی است که همه بلا وجور آموزد، از کشتن عاشقان همواره دست در خون دارد چون حجره از کوی عافیت بیرون دارد هر جا که نزول کند جان به پذیرائی خواهد تا عافیت در سر بلا شود و فراغت در سر شغل رود

الهی در سر گریستنی دارم دراز ندانم از حسرت گریم یا از ناز؟ گریستن از حسرت بهره یتیم است و گریستن شمع بهره ناز از ناز گریستن چون بود: این قصه ای دراز

ای یار مهربان بارم ده تا قصه درد خود بتو پردازم یک نظر در من نگر تا دو گیتی به آب اندازم عزت قدم از انواع کرم راهی ساخته که ناپیداست و رهی را اول قصدی غیبی دهد تا از جهانش باز برد پس نوری روشن دهد تا از جهانیانش باز برد پس کششی نزدیک دهد تا از آب و گل باز برد چون فرو شود آنگاه وصال فرد را شاید

جوینده تو همچو تو فردی باید

آزاد ز هر علت و دردی باید

زان می نرسد به وصل تو هیچ کسی

کاندر خور غمهای تو مردی باید

من چه می دانستم که پاداش بر روی دوستی تاش است من همی پنداشتم که مهینه خلعت پاداش است کنون دریافتم که همه یافتها دریافت دوستی لاش است

پیر طریقت گوید: دو گیتی در سر دوستی شد و دوستی در سر دوست اکنون نمی یارم گفت (نمی توانم بگویم) که منم، نمی یارم گفت که اوست، چنانکه:

چشمی دارم همه پر از صورت دوست

با دیده مرا خوش است تا دوست در اوست

از دیده و دوست فرق کردن نه نکوست

یا اوست بجای دیده یا دیده خود اوست

آن مهابت و حلاوت و محبت از آن است که نور قرب در دل او تابان است و دیده وری دوست دیده دل او را عیان است

الهی به بهشت و حور چه نازم؟ اگر مرا نفسی دهی از آن نفس بهشتی سازم ای جلالی که هر که به حضرت تو روی نهاد همه ذره های جهان خاک قدم او را توتیای چشم خود ساختند و هر که به بدرگاه عزت تو پناه جست همه آفریدگان خود را علاقه فتراک دولت او ساختند

اگر در قصر مشتاقان تو را یک روز بارستی

تو را با اندهان عشق این جادو چکارستی

وگر رنگی ز گلزار حدیث او بدیدی تو

به چشم تو همه گلها که در باغست خارستی

باش ای درویش تا این کالبد را به مرگ درهم شکنند و در خاک لحد ریز ریز کنند آنگاه به کمال قدرت

الهی آنرا دوباره خلعت اعادت پوشند سپس در آب حیات مطهر کنند و از آنجا بفردوس برده معطر کنند آنگاه بس نماند که آنچه خبر است عیان شود خورشید وصال از مشرق یافت تابان شود و آب ملاطفت در جوی مشاهدت روان گردد قصه آب و گل نهان شود و دوست ازلی عیان شود تا دیده و دل و حال هر سه بدو نگران شود

ادامه‌ی سخنان پیر طریقت

  1. بخش ۱۰۹پیر طریقت گوید: الهی همه عالم تو را می خواهند تا تو که را خواهی که اگر بماند تو او را در راهی، ای جوانمرد آنرا که خواست در ازل خواست و آنرا که نواخت در ازل نواخت کارها در ازل کرده و امروز مینماید سخنها در ازل فرموده و امروز می شنواند خلعتها در ازل دوخته و
  2. بخش ۱۱۰پیر طریقت گوید: الهی تو آنی که از بنده ناسزا بینی و به عقوبت نشتابی از بنده کفر می شنوی و نعمت از او باز نگیری و توبت و انابت بر او عرضه کنی و به پیغام و خطاب خود او را بازخوانی و اگر باز آمد او را وعده مغفرت دهی پس چون با دشمن بدکردار چنینی با دوستان نیک
  3. بخش ۱۱۱پیر طریقت گوید: به قرب می نگر تا از اوانس زاید و به عظمت نگر تا حرمت افزاید میان این و آن منتظر باش تا سبق ازل خود چه نماید؟
  4. بخش ۱۱۲پیر طریقت گوید: سعادت بنده در سه چیز است و روی بندگی به آن سه چیز روشن است اشتغال زبان به ذکر حق استغراق دل به مهر حق و امتلاء سر از نظر حق که نخست از حق نظر آید، آنگاه دل به مهر بیاراید و زبان بر ذکر دارد
  5. بخش ۱۱۳پیر طریقت گوید: اگر همه ملک جهان و کشور بنی آدم را زیر نگین تونهند و کلید خزانه های دنیا را جملگی بتو دهند چون سرانجام آن فنا است، دل بر آن نهادن خطاست اینک چند حکمت و پند از حکیمان و بزرگان بمناسبت فنا و بقا:
  6. بخش ۱۱۴پیر طریقت گوید: الهی هر چند ما گنه کاریم تو غفاری هر چند ما زشت کاریم تو ستاری پادشاها گنج فضل تو داری و بی نظیر و بی یاری سزد که خطاهای ما را درگذاری
  7. بخش ۱۱۵پیر طریقت گوید: اگر مردم نور قرب در عارف بینند همه بسوزند و اگر عارف نور قرب در خود بیند بسوزد شناختن قرب در میان زبان و گوش نگنجد که آن راهی تنگ است و از همراهی آب و گل زبان قرب را ننگ است هرگاه که قرب روی نمود عالم و آدم را چه جای درنگ است
  8. بخش ۱۱۶پیر طریقت گوید: ای در راه طلب حق به اول قدم فرو مانده ای با هزار مرکب میان بادیه تکلیف درمانده، ای با هزار شمع و چراغ سر یک موی دولت نادیده، ای در خزانه تبت افتاده و بوی مشک بشامت نرسیده، ای باهمه غواصان به دریا فرو شده و هیچ چیز بدست نیاورده و خویشتن را
همه‌ی سخنان پیر طریقت ←

خواجه عبدالله انصاری درباره‌ی خواجه عبدالله انصاری

ابواسماعیل عبدالله بن ابی‌منصور محمد (زادهٔ شنبه ۲ شعبان ۳۹۶ ه‍. ق / نوزدهم اردیبهشت ۳۸۵ ه‍.ش / دهم ماه می ۱۰۰۶ م. در شهر هرات؛ درگذشتهٔ پنجشنبه ۲۲ ذی الحجه ۴۸۱ ه‍. ق / بیست و چهارم اسفند ۴۶۷ ه‍.ش / چهاردهم مارس ۱۰۸۹ م) معروف به «پیر هرات»، «پیر انصار»، «خواجه عبدالله انصاری» و «انصاری هروی»، دانشمند و عارف صوفی مسلک ا...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.