پرش به محتوای اصلی
یغمای جندقی یغمای جندقی

بخش دوم

شمارهٔ ۱۰ - به میرزا اسمعیل هنر نگاشته

اسمعیل ندانم جعفر مهرجانی از جان ما چه می خواهد و از آب خویش ونان مردم چه می کاهد؟ هر دم به راهی پوید و بی گناهی جوید که در کوه زرین کانی زر جسته ام و بر کند و کوبش کوهکن آسان کمر بسته. خاکش کیمیاست و سنگش توتیا. اگرم دوستی چون تو دستیار آید و پنج تومان مایه گذار، زر سارا به ترازو و دامن روبیم وسیم سره به خروار و خرمن. از باده پندارش مست سازد و با خود در این کار بی پا همدست، از نزدیکانش دور خواهد و برهنه پای سرگشته پشته و ماهور، تا گرده ای نانش در انبان است و درستی زر در نیفه پاره تنبان، رنگ به رنگش گرداند و سنگ به سنگ دواند. چون کامش سود و نانش کاست ساز بهانه سازد و خشم آلود بر کرانه رود و از اسب و تازیانه سگالد و بیچاره مستمند را سرگشته و شب مانده راه خانه سپارد. کار فرمای یزدش بهمین بویه از جندق خواست راه سازش ها گشود و راز نوازش ها راند، از درشتی نرمش کرد و به آتش دستی های تر فروشی گرم ستایش راند و سوگند خورد و پیمان داد که اگر ده روزه کان نسپارد جان سپارد و اگر زر نیارد سر گذارد. گروهی گدازنده و زرگر برداشته و سر در کوه و کمر گذاشت. به نوید این پشته و امید آن ماهور دستان و دغل بافت و چار اسبه کوه و کتل پیمود، پاها سوده شد و دست ها فرسوده. پس از ماهی خون خوردن ها و پیاده پای فشردن ها، گنج روان رنج روان رست، و کندن کان کندن جان زاد. دست از پا درازتر و چشم و مبال از دهان شره بازتر باز آمدند و فراز آمد که جستم و نجستم دویدم و ندیدم.پس از چوب کاری های دردانگیز و شکنجه های مرگ آویز فرمان زندان و زنجیر رفت و دیری دور انجام دود و دادش از داغ و گاز آتش خرمن کیوان وتیرافتاد و سودای مرگ به بهای هستی همی پخت و نبود. چاره رنج را گنج همی ریخت و نداشت. بارها از این مایه گزاف به بار خدای بازگشت آورد. من نیز از سرکار خان در خواه گذشت کردم، نیم جان رستگار آمد و به سوگندهای بزرگ پیمان گزار، که دیگر از کان و زر نگوید و فریب مردم را کوه و کمر نپوید. تا من بودم پای به دامن داشت و پاس زبان و دهن، آسوده زیست و بیهوده نگفت. لب به گزاف آلوده نساخت و دیگران را نیز به کاوش بی جا و خواهش بی سود فرسوده نکرد.

سال گذشته بازش بنگ بی باکی تاراج دانش و هوش آورد، و تلواس گزاف درائی و شکم چرانی، پرده چشم و پنبه گوش افتاد. پیمان پاک یزدان در پای برد و رنج زنجیر و شکنج زندان فراموش فرمود. کیش کهن تازه ساخت و ریو روباهی و آز موشی دگر بارش در اندیشه کان افکند. چارگامه به کامی که داشت لگام انداز اردکان گشت. گرامی دوست خوش باور ملا محمد علی را بی ساخته و ساده دید و بر این مایه نوید و امید آماده ندانم چه فسونش در گوش راند و کدام افیون بر هوش گماشت،همی دانم سخت و سنگین شیفته شد و نغز و رنگین فریفته. سودای کان جستن پخت و در غوغای جان خستن افتاد. توخته نیا و پدر، اندوخته زن و مادر، سرمایه برادر و اخت، پیرایه خواهر و دخت، کمربند پسر و بنده، پس افکند مرده و زنده، دسترنج دیرینه خویش کما بیش آنچه داشت و یافت، بر سر یکدیگر ریخت و نیاز راه جعفر ساخت. دو ماه یا افزون بیچاره را رخت از خانه به کوه و دشت کشید و با پائی گسسته پی و پیکری سایه پرور در تموزی آذرجوش و خورشیدی دریا خوش بر صد هزار دره و تل و گریوه و کتل تماشا و گشت داد. همه بر جای گوهر سنگ دید و در راه زرگونه ای زرگون و گریه ای سیم رنگ. پای از پویه افتاد و نای از مویه، پای کوه گذار از کار افتاد و ناخن خارشکن از شیار، آب در کوزه نماند و در انبان نان یک روزه.

سگ جان مهر جانی آخوند بر گشته زندگانی را به شغال مرگی و روباه بازی خواب خرگوشی داد و شب هنگام از آن پیش که پلنگ پوش گردون دم گرگ افرازد، پای یوز و پوی آهو گرفت. گنج باره کان پرست و رنج خواره باد دست آنگاه آگاهی یافت که دیو سنگلاخی ریگ ها سفته بود و فرسنگ ها رفته، چپ و راست دویدن گرفت و شیب و بالا پریدن، ریگ هامون از رنگ خون گوهر رخشان کرد، و سنگ دره و دامن شرم کوه بدخشان از همه راهش سر به سنگ آمد و باد به چنگ، روی بیچارگی سست سست بر خاک سود، و از در آوارگی سخت سخت ناله به گردون تاخت، فرد:

ز روزگار بنالیدمی به مردم ازین پس

بر آن سرم که ز مردم به روزگار بنالم

سرانجام مایه در باخته و کیسه پرداخته، دل درد آلود، دیده خون پالود، هوش پریده گوش بریده، آلفته دیدار، آشفته دستار، بی تاب و توش و بی خواب وهوش، پشیمان روان، پریشان نهاد، راه از دست داده، پای از پو فتاده، خانه بر پشت، خایه در مشت، رنج کشیده گنج ندیده، روز انباز شب، جان دمساز لب، ریگ هامون به پی سوده، روی خانه نداشت، راه ری کرد و داوری به تختگاه کی افکند. از گرد راه به دیوان داد آمد و از بیداد دزد جندق و زن بمزد بیابانک فریاد برداشت. پیش از انداز دادخواهی مرا آگاهی خاست. از گرفت شاهی خانه و خون وی را سر در تباهی دیدم. چه جای اینکه از شوربختی آن خون گرفته خاک بر سر، خاک جندق و خون بیابانک به ماه و ماهی، بی کوتاهی فرا رفتم و پرسش گرا گشتم. گزارش باز راند و از پریشانی خویشم به پراکندگی های دور و دراز انداخت، نوید آبادی دادم و امید آزادی، دلش جستم و لبش بستم. چهل تومان از وی خورده اند و صد کرورش آبرو برده. به رسید نامه و دریافت آگاهی، فرزندی خان نایب را بر آن دار که پس از گرفتی دیر گذشت و مالشی کم گذاشت تنخواه آخوند را اگر همه از چرمش پول باید ساخت، و از چشم و چهرش سیم و زر، دریابد، و باتو باز سپارد، تو نیز نیازی بدان برفزای، و با نامه پوزش خیز مهرانگیز روانه اردکان ساز و نوشته رسید بستان، و بی آنکه چشمداشت دراز افتد با من فرست تا هم او را چاره فرسودگی و مرا مایه آسودگی گردد. آن خود کامه سیاه نامه همچنان با کند در بند فرزندی خان خوشتر، و همواره بر در دربان. زیرا که شیر آهو خورده و درجستن از یوز و باز پر و پو برده، کان و گنج را شهریاران خداوندند و کلاه داران کاربند.

اگر راستی کانی جسته و در پاسبانی جانی خسته با نایب و خود نامه و نیازی شایان بر درگاه آسمان فرگاه خورشید شهریاران جمشید کامکاران، سرکار ایران خدای چهر نیاز ساید، و آنچه دیده و دانسته باز راند. در خورد پایه و مایه خویش نوازش های شاهانه بیند و با فر فزایش و سامان آسایش باز پوید و آسوده روان پاک یزدان و سایه خدا را سپاس و ستایش گوید. و چنانچه لافی همی بافد و گزافی همی لاید، پخته امیدش خام است، و دانه نویدش دام. نیرنگ ساخت و ساز است و آهنگ تاخت و تاز، بازخواست دشوار بخش و گرفت زنهار سوز خدیو دادگستر...

ادامه‌ی بخش دوم

  1. شمارهٔ ۱۲ - به میرزا محمد علی خطر نگارش رفتهکام دل و آرام جانم؛ دو نامه نیک طراز مهر فراز بخشایش انجام آسایش آغاز که سر رشته خشنودی و نوشته خرسندی است، این چند روزه از فرگاه خداوندی ترا رسید اینک فرستادم بستان و برگشای بر خوان و کاربند. بدین پایه خشنودی راد خداوند که مایه خرسندی پاک یزدان است و نمو
  2. شمارهٔ ۱۳ - به میرزا جعفر از ری به سمنان نوشته استفرزندی میرزا جعفر، سرکار والا نیرالدوله نگارشی سرسری از تو باز سپرد، جان رفته باز آمد و کار پریشان بساز. همین مایه که از یادت فراموش نیم به سپاسداری خاموش نخواهم زیست. اسمعیل این بارنامه در کار و پاس و تیمار داشت تو نگاشته بود که سینه به آرامش و جان به آس
  3. شمارهٔ ۱۴ - از قول نواب والا به حسین خان نظام الدوله حاکم فارس نوشتهزهی شگرف و شگفت که پس از درنگی دیرباز و روزگاری بی انجام و آغاز، خامه ساز نامه نگاری کرد و نامه راز سازگاری راند. هنگام بدرود کمینه گمان از دوست این بود که هر روز پیک و پیامی در راه است وهر بامداد انگیز پرسش و آویز جویائی را پی سپار و نامه گزاری بر درگاه.
  4. شمارهٔ ۱۵ - به یکی از منسوبان به اردکان نوشتهدر خان حاجی کمال به درد زانوئی دستان بازوی نیرم نیرو گرفتارم و از پرستاران بیش از رنج زانو شکنج آزمای آسیب و آزار، اندیشه مندم در این سختی بمیرم و از بدبختی بار دیگر دیدار دوستان اردکان، ویژه سرکار خداوندی حاجی محمد علی که چرخ بلندش خاک پست و هوش دانشمندش
  5. شمارهٔ ۱۶ - به نواب بهمن میرزا در رجعت آذربایجان نگاشتهجان و تنم برخی تن و جانت، در این هنگام خجسته فرجام که فرمان آبشخورد رخت فیروزی بخت سرکاری، را از سامان آذربایجان با تختگاه کی آورد، و خاک ری از در پای بوس و الا که بلندتر آرزوی وی بود کیوان پایه و پروین پی گشت، رهی را دور از آن خرم روان به کنجی اندر رنجی
  6. شمارهٔ ۱۷ - به میرزا احمد صفائی نوشتهاحمد نامه دلخواه که نوشته فرزندی هنر را همراه بود، تماشاگاه دیده و تیمارگاه دل افتاد. زبان را ستایش سرود و روان را سنگ آسایش گرفت. روزی که خاست بی نشست خسرو غازی خاک خواری بر سر اورنگ جمشید و افسر کی ریخت، تاکنون که نشست بی خاست شاه جوان بخت سپهر تخت مرز
  7. شمارهٔ ۱۸ - به سرکار نواب والا نگاشتهپستی خویشتن را درپای هستی آن فرخ جان و فرخنده تن مایه ارجمندی و پایه سربلندی یافته رنج افزای انجمن والا می گردم، دیروز که سرای آزاده راستان شاهزاده راستین سیف الدوله به دیدار گیتی فروز سرکاری بهشتی همه کام و رامش بود و سپهری همه نام و آرامش، سنجیده گفتی ک
  8. شمارهٔ ۱۹ - به میرزا مهدی طهرانی وزیر اسدالله میرزا نگاشتهفدایت شوم خطاب خوش لهجت والی بهجت را در ملک محبت نشستی خسروانه داد و تیمار و ملالت را که ولات جور و عصات اند فرمان عزل و ازالت به طغرای حکم و توقیع حتم موشح فرمود. ارادت اسمعیل را نسبت به سرکار خویش اشارتی داده اند و این دیرین عبادت را از قبول خدمت وی و ش
همه‌ی بخش دوم ←

یغمای جندقی درباره‌ی یغمای جندقی

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزل‌سرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر می‌چراند و معاش خانواده خود را تأمین می‌کرد. یغما در...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.