پرش به محتوای اصلی
یغمای جندقی یغمای جندقی

بخش اول

شمارهٔ ۶۹ - به میرزا احمد صفائی نوشته

خدا گواه است امروز داستانی که گریبان من از دست تیمار و چنگ پراکندگی باز تواند‌کشید، جز داستان دشت تبت و کشت چل زمین و درختستان «توحید» نیست. هزار بارت نگاشته‌ام و پوست‌کنده بر تختهٔ گزارش گذاشته که درخت نشانی و هسته فشانی و دیگر کاشتنی‌ها سواره و پیاده بار آور، و آزاد را گاه فرخ و هنگام پیروز اسپند و نوروز است. بر جای آنکه مژده دهی که سنگ آن نوگیر کنده شد و خاک این تپه پراکنده و بلندی‌های «جوی یزدان بخش» دوارش برداشته آمد و پستی‌های «تخته جهود» به بوم و بالای کرته‌های یونجه به خاک انباشته، دمید از باغ روح کندیم و در زمین‌های پشت‌کوه زیر و بالا پراکندیم. روناس زیر میرزاخانی سبز و سرشار است و یونجه‌های کهن کشت از در سبزی داغ بستان و باغ بهار. نهال‌های پیرامن تالاب شاخه‌های کشن دمیده و دمیدهای «تبت» بالائی راست و بلند کشیده، یونجه‌ها تخته‌تخته از نو کاشته‌ایم و دشت‌ها کرته‌کرته به سبزی‌های خوراکی فراهم داشته و نهال‌های دیرین از رنج سرما رسته‌اند و هر شاخ نوخیز را که به مرگ از زندگی نزدیک‌تر بود، برگ‌های شگرف رسته، چل زمین را از گزها پزها کاست و پزدان ها را بر دست خطر گزها رست. بر هر مرز ساز افزایشی است و هر بند را برگ آرایشی. از هر در آسوده روان باش، و آبادی آن راغ بی‌بر و باغ بی‌در را به نویدی به از این‌ها نگران، چیزها می نگاری و ژاژها می‌شماری که هزار پای گوش است و مغز گزای هوش، نه از آن دو در نامه نامی است و نه از باغ هنر و جاهای دیگر گزارش و پیامی، زهی شگفتی و باژگونه پویی که دانی.

من بدین‌ها خرم و شکفته‌ام و از آنها درهم و آَشفته، باز همان ‌«لا‌»یی که جان کاهد نه آن آری که دل خواهد اگر این نگارش‌ها را گشوده یا دیدم و بر گزارش‌ها گذشته یا شنیدم لال به خاک درآیم و کور از خاک برآیم از آن دسته که دانی رسته‌ام و بدین رسته که خود یکی از بستگانی پیوسته، سخت‌تر زین مخواه سوگندی.

حکایت: پیشینگان بیابانک همه ساله پروار می‌بستند و به بوی آنکه روزی خورش گردد، چرب آخور پرورش می‌رفت، و ماهی که به یاسای آن روستا در بند آنست بکشتندی و بی‌آنکه گربه از خون‌ خوانی جوید یا سگ از خانه استخوانی بوید با خود سپردندی و بی‌خود بخوردندی. بیچاره پیری تنگ‌روزی و تنک مایه، گوشت بر روزن بست و از پی سوخت و پخت خر به برزن تافت و هیمه بر کرد و دو اسبه با سرگشت. ابری سخت آویز بر رست، و تگرگی مرگ آویز در ریخت. در تنگی پای خر از جای در شد و به آسیب سنگی خورد درهم شکست. پیر دلتنگ لنگی از هیزم به گردن هشت و لنگ لنگان راه خانه سپردن گرفت. جانوری از راه روزن در تافته دید و میخ از گوشت پرداخته، تیغ بر رگ بسمل یافت، و دو جان گزا دردافزون از گنجایی دل با خوی خشم‌آلود و چشم خون‌پالود سر فرا گردون داشت که ‌«خدایا خر بارکش را که همی چنگ باید تا بر سنگ نلغزد سُم تراشی‌، و جانوری دزد را که سُم زیبد تا به دیوار بر نیارد شد چنگ بخشی، نمی‌دانی و نمی‌پرس، خواهم هرگز چنین خدایی نکنی، کاش تو پدر بودی و من پسر یا تو کار فرمای و من کارگر تا باز نمایم راست کاری و درست هنجاری کدام است و چاره‌سازی و کام پردازی را چه نام.‌»

تپه «تبت» تاکنون فرخنده کشتی بود و تل «توحید» فرخ بهشتی، ندانستن و نپرسیدن نه چندان نکوهش و ننگ است. و دارای ان دو نستوده خو سزاوار چوب و سنگ، پس از سرودن‌ها و راه نمودن‌ها که گاو فریدون کند و خر فلاطون، گوش بستن و به شوخ‌چشمی نشستن چرا؟ بیش از اینهم پروای گفت و شنید و در کار آنجا با چون تو گولی تنگ‌مایه و گیجی سبک سایه چشم به افتاد و امید نماند.

ادامه‌ی بخش اول

  1. شمارهٔ ۷۱ - به میرزا حسن کاشی نگاشتههنگامی که بیداد سر دارم در فراخای ایران دربدر داشت، و هر ماه و هفته پیدا ونهفته به مرزی دیگر پای فرسا و آسیمه سر، سالی فرمان آبشخورم رخت آرامش از ری به اصفهان افکند. در آن کشور به بوی بخشایش راهی می سپردم و به امید آسایش سال و ماهی می رفت. بزرگی دانشمند و
  2. شمارهٔ ۷۲ - به میرزا محمد حسن مولانای اصفهانی نگاشتهدر کوی یاری دیدار دائی دست داد و نشستی دراز دامان خاست. در کار سرکار میرزا عبدالحسین داستانی راند اگر آورده دید و دانش اوست اندیشه بساز است و پیشه نیک انجام و خوش آغاز، اگر از دیگری نیز شنیده، و گوینده به افتاد کار یاران در این خوی و منش و بر این راه و رو
  3. شمارهٔ ۷۳ - به میرزا حسن پسر ملا عبدالغنی نوشتهدریافت خجسته دیدار سرکاری را به دستور روزگار گذشته راهی دور و دراز پیمودیم، و از پس پیشین تا پیش از دم واپسین خورشید، به بوی نمازی درنگ اندیش درگاه نیاز بودیم. بیداری گرد سراپرده مستان گران خوابت ره نیافت وناله چرخ آهنگ خاموشان با آنکه گوش گردون درید و هو
  4. شمارهٔ ۷۴ - بدوستی نگاشتهبا خامه که نوآموزان دبستانش به قیچی تراشند و به جای دوده مشکفام سوده دیگ و زدوده پاتیل درآمه پاشند چه نامه توان نگاشت، و به دست آویز نگارش و گزارش چه بنوره و کدام بنیاد توان کرد. دریغ این دیبای زرافشان که چون من از پیکر بی اندام و دیدار ناخوب در چشم غوغا
  5. شمارهٔ ۷۵ - به میرزا حسن نگاشتهگمان از تشنگی بردم که دریا تا کمر باشد
  6. شمارهٔ ۷۶ - به میراز حسن نوشتهنامه زیبا نگار شیوا گفتار که از در آزمون بر فرهنگ دری نگار شگری رفته بود، دوده دید پروردش دیده را سرمه سائی کرد و سامان سینه و جان را چون جام جمشید و آئینه خورشید روشنائی بخشود. بی سازش و خوشگوئی و نوازش و دلجوئی نه چندان درست افتاد، و خوش نشست که زبان سا
  7. شمارهٔ ۷۷ - به میرزا جعفر اردیبی نگاشتهمیرزا جعفر، ندانم انگیز دیدار تو با رنج تنهائی و تیمار تن ها با آنکه آغاز گسستن پیمان پیوستن پسین افتاد، بیش از پیشینم به کوی سید کشید، ولی محمد بیک از کاسه و کیسه خویش نانی گرم و دوغی سرد فرا پیش آورد و جان بی توان را آز نشان و تاسه پرداز افتاد، و تا شام
  8. شمارهٔ ۷۸ - از قول میرزا محمد کاشی به آقا باقر شیرازی نگاشتهنخستین روز ماه قربان است، در مرز ری و تختگاه کی آسوده از رنج تن و شکنج جان راه هستی می سپارم و روزگاری به رامش و تندرستی می برم، سپاس فره بار خدا را که به زن خواستن و برگ سامان و ساز آراستن روزگار ناکامی سپری شد و نوبت بی سرانجامی رخت بر باره دربدری بست.
همه‌ی بخش اول ←

یغمای جندقی درباره‌ی یغمای جندقی

میرزا رحیم یغمای جَندَقی (۱۱۶۰ ـ ۱۲۳۸) فرزند حاج ابراهیم قلی متخلص به «یغما» از شعرای غزل‌سرای سده سیزدهم ایران در عهد محمد شاه قاجار است. وی در سال ۱۱۹۶ هجری قمری (۱۱۶۰ هجری شمسی) در دهکدهٔ خور و بیابانک، مرکز ولایت جندق به دنیا آمد. در هفت سالگی در بیرون ده شتر می‌چراند و معاش خانواده خود را تأمین می‌کرد. یغما در...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.