پرش به محتوای اصلی
وطواط وطواط

قصاید

شمارهٔ ۱۴۴ - در مدح امام حسام الدین ابو حفص عمربن عبدالعزیز بن مازه بخاری

ای از کمال جاه تو ایام را نظام

وی از وفور علم تو اسلام را قوام

هستی حسام دین و ندیدست روزگار

در قمع شرک و نصرة دین چون یک حسام

سلطان اهل علمی و اندر معسکرت

فرش مفخرت ز معالی زند خیام

هم وقف گشته بر تو ز صدیق صدق و زهد

هم ارث مانده با تو ز فاروق زهد و نام

گردون بر آستانهٔ صدر تو داده بوس

گیتی ز تازیانهٔ سهم تو گشته رام

با ارتفاع قدر تو نازل بود فلک

با اصطناع دست تو ممسک بود غمام

از جود تو اطایب ارزاق مرد و زن

وز شکر تو قلاید اعناق خاص و عام

در روضهٔ سعادت تو بخت را نزول

در قبضهٔ سیادت تو چرخ را زمام

حساد را ز کین تو رنجی الخلود

احباب را زمهر تو نازی علی الدوام

افلاک بوده قدر رفیع ترا رهی

ایام گشته جاه عریض ترا غلام

میدان علم چون تو ندیدست یک شجاع

ایوان شرع چون تو ندیدست یک همام

معن بن زایده چو تو نابوده در کرم

قس بن ساعده چو تو نابوده در کلام

اصحاب شرع را بجوار تو التجا

ارباب علم را بپناه تو اعتصام

ار رفته روی فاقه ز جود تو در حجاب

وی مانده تیغ فتنه زجاه تو در نیام

پر آفتست عرصهٔ آفاق و اندرو

آنرا سلامتست که بر تو کند سلام

از حرمت تو سوی خجسته حریم تو

چشم فلک نظر نکند جز باحترام

در صحن شرق و غرب امامی چو تو کجا؟

در کل بر و بحر بزرگی چو تو کدام ؟

بی اقتدار فکرت تو بوده عقل سست

بی التهاب خاطر تو مانده علم خام

از عهد بوحنیفه بعلم تو کس نخاست

ای جان بوحنیفه بعلم تو شاد کلام

ساکن تو در دیار بخارا و سوی تو

آیند طالبان علوم از عراق و شام

هر خطه ای که هست در و شرع مصطفی

شاگرد صدر تست مر آن خطه را امام

یک لفظ تو بوقت افادت هزار بار

بهتر ز اتصاف و نکوتر ز اصطلام

از تو دریده پردهٔ خصمان تو ، بلی

از نور خور دریده شود پردهٔ ظلام

آن چیست از خصایص اسباب مهتری

کایزد نداد ذات شریف ترا تمام ؟

اصل و جلال و بخشش و افضال و علم و حلم

مال و جمال و کوشش و اقبال و نام و کام

ور جمله نام مهتری افزود در جهان

بر غیر تو زوری حقیقت بود حرام

دنیا و دین بسعی تو دارند سال و ماه

شغلی بر استقامت و کاری بر انتظام

در یک زمان شدست کفایت بسی مهم

هر جا که همت تو نمودست اهتمام

از انتقام کردن حساد فارغی

مشغول کی شوند کریمان بانتقام ؟

جرمی بزرگ در گذرانی بعذر خرد

وینست خود ستوده ترین خصلت کرام

آزادگان مشرق و مغرب شدند صید

تا نعمت تو دانه شد و حضرت تو دام

من بنده ، تا ز منشأ خود کرده ام رحیل

وندر جوار مجلس تو جسته ام مقام

از مشرب مواهب تو دیده ام شراب

وز مطعم مکارم تو خورده ام طعام

خون از مودت تو مرا رفته در عروق

مغز از محبت تو مرا رسته در عظام

از خاک حضرت تو بس بر نهاده تاج

وز آب مدحت تو بکف بر گرفته جام

فامست بر رهی حسنات تو و رهی

خواهد گزاردن بثنا و بشکر فام

دارم بگردن و بزبان اندرون مقیم

طوق هوا و سجع ثنای تو چون حمام

زحمت همی نمایم و هر جا که مشربیست

هر چند عذب تر بود ، افزون بود زحام

تا خوردن مدام ، که ام الخبائثست

اندر طریق شرع محرم بود حرام

بر تو حلال باد معالی و بر عدوت

بادا هزار بار محرم تر از مدام

گه بر سریر نعمت و حشمت همی نشین

گه بر بساط دولت و عزت همی خرام

بادا همیشه شام تو در روشنی چو صبح

ای صبح بدسگال تو در تیرگی چو شام

حاصل ترا ز گردش گردون همه مراد

عاید تر از بخشش یزدان همه مرام

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۴۶ - وقتی اتسز بر لب جیحون جشن ساخته بود این قصیده بر بدیهه بگفتای بملک تو زینت ایام
  2. شمارهٔ ۱۴۷ - نیز در مدح اتسزچه حیله سازم ؟ کز من گسست یار سلام
  3. شمارهٔ ۱۴۸ - در مدح اتسزاگر عنایت خسرو بود چنان گردم
  4. شمارهٔ ۱۴۹ - هم در مدح اتسز گویدای کفت بحر ایادی و دلت کان علوم
  5. شمارهٔ ۱۵۰ - در مدح اتسزتویی که دل به تو کردند عاشقان تسلیم
  6. شمارهٔ ۱۵۱ - در مدح اتسزخلاف یافت زمین و زمان ز دست فتن
  7. شمارهٔ ۱۵۲ - نیز در مدح اتسزهوا تیره است، آن بهتر که گیری بادهٔ روشن
  8. شمارهٔ ۱۵۳ - در ستایش اتسزاعلام چرخ برد بر اطراف آسمان
همه‌ی قصاید ←

وطواط درباره‌ی وطواط

امام سعدالملک رشیدالدین محمد بن محمد بن عبدالجلیل عمری کاتب بلخی معروف به رشید وطواط شاعر نامی قرن ششم است. وی در سال ۴۸۱ هجری قمری در بلخ چشم به جهان گشود و در سال ۵۷۳ هجری قمری در گرگانج خوارزم بدرود حیات گفت. وی دبیر دیوان اتسز خوارزمشاه بود و به خاطر اندام کوچکش به او لقب «وطواط» (به معنای خفاش یا نوعی پرستو) دادن...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.