پرش به محتوای اصلی
وحشی بافقی وحشی بافقی

ناظر و منظور

در منشاء انشاء این نامه غریب‌المعانی و باعث تصنیف این نسخهٔ نادر بیانی

شبی سامان ده سد ماتم وغم

غم افزا چون سواد خط ماتم

به رنگ چشم آهو مهره گل

فلک بر صورت بال عنادل

ز بس تاریکی شب نور انجم

به سوی عالم گل کرده ره گم

تو گفتی از فلک انجم نمی‌تافت

به زحمت خواب راه دیده می‌یافت

بلائی خویش را شب نام کرده

ز روز من سیاهی وام کرده

چو بخت من جهانی رفته در خواب

من از افسانهٔ اندوه بی‌تاب

چراغم را نشانده صرصر آه

من و جان کندن شمع سحرگاه

چو پروانه دلم را اضطرابی

چو شمعم در رگ جان پیچ و تابی

سر افسانهٔ غم باز کردم

به روز خود شکایت ساز کردم

که از بخت بدم خاک است بستر

چه بخت است اینکه خاکش باد بر سر

نه سامانی که بینم شاد خود را

ز بند غم کنم آزاد خود را

نه سر پیداست نه سامان چه سازم

چنین افتاده‌ام حیران چه سازم

چنین یارب کسی حیران نیفتد

بدینسان بی سر و سامان نیفتد

چو خواهم خویش را از تیرگی دور

ز برق آه خشم خانه را نور

چو خواهم باکسی همدم نشینم

به خود جز سایه همزانو نبینم

چو محنت افکند بر خاک راهم

نگردد کس بسر جز دود آهم

همین جغد است در ویرانهٔ من

که گوشی می‌کند افسانهٔ من

ز من ننگ است هر کس را که بینم

به این آشفتگی تا کی نشینم

به خویشم بود زینسان گفتگویی

که ناگه این ندا آمد ز سویی

که ای مرغ ریاض نکته دانی

نوا آموز مرغان معانی

شکایت چند از گردون کند کس

چنین افتاده گردون چون کند کس

نه گردون این چنین افتاده اکنون

چنین بوده‌ست تا بوده‌ست گردون

تو آن مرغ خوش الحانی در این باغ

که از رشکت هزاران را بود داغ

چرا چون جغد در جیب آوری سر

از این ویرانه یک دم سر بر آور

چو گشتی بینوا برکش نوایی

فکن در گنبد گردون صدایی

بلند آوازه ساز از نو سخن را

نوایی نو ده این دیر کهن را

بیاور در میان دلکش بیانی

که بشناسد ترا هر نکته دانی

گهر پاشی چو تو خاموش تا چند

صدف مانند بودن گوش تا چند

در این دریا که از در نیست آثار

درون پر گهر داری صدف وار

دهن بگشا و بنما گوهر خویش

مکن لب بستگی آیین از این بیش

چو ماند در صدف بسیار گوهر

به خاک تیره می‌گردد برابر

ازین درها که در گنجینه داری

چرا گوش جهان خالی گذاری

به این درها ترا چندین الم چیست

به جیبت اینقدرها خاک غم چیست

کسی کش آنقدرها گنج باشد

چرا از روزگارش رنج باشد

متاعت گرچه کاسد گشت بسیار

هنوزت می‌شود پیدا خریدار

در این سودا تو خود بی دست و پایی

وزین بی دست و پایی در بلایی

پی این جنس بازاری طلب کن

برای خود خریداری طلب کن

متاع خویش را آور به بازار

که جنس خوب بردارد خریدار

اگر یکجا کساد افتد متاعت

چرا باشد به بخت خود نزاعت

نه یک کشور در این دیرینه کاخ است

بود جایی دگر ، عالم فراخ است

کریمی را به بخت دور خوش کن

متاع خویش او را پیشکش کن

که از اندوه دورانت رهاند

به خلوتخانهٔ عیشت رساند

ادامه‌ی ناظر و منظور

  1. حکایت ناقل این مقاله و شکایت قایل این رساله در بی‌وفایی یاران ریایی و دلایل بر فضیلت گوشهٔ تنهاییدلا برخیز تا کنجی نشینیم
  2. شیر حکمت از پستان خامه گشادن و طفل فسانه را در مهد خیال پرورش دادن در آغاز حکایت عشقبازی و ابتداء روایت نکته سازینوا پرداز قانون فصاحت
  3. لوح معنی در دامن حکایت نهادن و زبان به درس نکته گشادن در تعریف مکتبی که لعبت خانهٔ چین از او نشانه‌ایست و حدیث خلدبرین افسانه‌ایدبیر مکتب نادر بیانی
  4. بیان خوابی و اظهار اضطرابی که ناظر را از راز پنهان از بی‌صبری خبر داده و داغ ناصبوریش بر جگر نهاده و حکایت مفارقت و شکایت مهاجرتچنین گفت آن ادیب نکته پرداز
  5. بی‌تابی ناظر از شعلهٔ جدایی و اضطراب نمودن از داغ بینوایی و خویشتن را بر مشق جنون داشتن و شرح درون خویش بر چهرهٔ معلم نگاشتنچو آن زرین قلم از خانهٔ زر
  6. رفتن معلم به در خانهٔ دستور و بیان کردن عشق ناظر نسبت به منظور و مقدمهٔ درد فراق و آغاز حکایت اشتیاقچو طفل روز رفت از مکتب خاک
  7. بیان ظلمت شب دوری و اظهار محنت مهجوری و شرح حال ناظر دور از وصال منظور و صورت احوال او در پایداریاسیر درد شبهای جدایی
  8. ناقهٔ خیال در وادی سخن راندن و لعبت نظم را در هودج اندیشه نشاندن در رفتن ناظر از اقلیم وصال و خیمه زدن در سرمنزل رنج و ملالسفر سازندهٔ این طرفه صحرا
همه‌ی ناظر و منظور ←

وحشی بافقی درباره‌ی وحشی بافقی

كمال‌الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی‌ از شعرای‌ زبردست قرن دهم است‌. وی‌ در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق‌ به دنیا آمد و تحصیلات‌ مقدماتی‌ خود را در زادگاهش‌ طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرت‌های دور و دراز احتراز می‌جست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی‌ بافقی‌ در حدود سال‌ ۹۹۹ هجری‌ قمری ‌درگذشت. م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.