پرش به محتوای اصلی
وحشی بافقی وحشی بافقی

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ - در ستایش میرمیران

بر کسانی که ببینند به روی تو هلال

عید باشد همه روز و همه ماه وهمه سال

میرمیران که بود طلعت فرخندهٔ او

صبح عیدی که شدآفاق از او فرخ فال

گر به اندازهٔ قدر تو و صدر تو زیند

کس در ایوان تو برنگذرد از صف نعال

بسکه انصاف تو برتافته سرپنجهٔ ظلم

عبث محض نمایند پلنگان چنگال

قهرت آنجا که کند زلزله تفرقه عام

حفظ جمعیت اجزا نکند طبع جبال

عزمت آنجا که شده در مدد ناصیه صلب

ریشه در آهن و فولاد فرو برده نهال

می‌شود کور حسود تو و درمانش نیست

که مصون است کمال تو ز آسیب زوال

دایم از نیر تابنده به سمت الرأس است

گو به سوراخ نشین شب پره ، کوته کن بال

گرنه هم لطف تو باشد سپر جان عدو

سایه با تیغ رود خصم ترا در دنبال

مور از تشت برون آید و این ممکن نیست

کاختر تیرهٔ خصمت بدر آید زو بال

دیده بخت بداندیش تو از گردش چرخ

چون ببیند رخ مقصود که امریست محال

چارهٔ باصرهٔ اعمی فطری چه کند

گرچه در صنعت خود موی شکافد کحال

گر به خون ریختن خصم تو فتوا طلبند

خونش آواز برآرد که حلال است حلال

فلک ثابت از آنسوی زمان تازد رخش

از سمند تو اگر کسب کند استعجال

رایت ار سرمه کش دیدهٔ اندیشه شود

در شب تار توان دید پی پای خیال

صیت آسایش عدل تو برانگیزدشان

کز مضیق رحم آیند سوی مهد اطفال

دست انصاف تو آن کرد که در پای حمام

حلقهٔ دیدهٔ باز است چو زرین خلخال

گر کند خصم تو در آینه آن روی کریه

از رخش در پس آیینه گریزد تمثال

جودت از بلعجبیها شده مغناطیسی

که کشد جذبه‌اش از کام و زبان حرف سال

هیچ حرف طمع از دل به سوی لب نشتاف

کش سد آری و بلی از تو نکرد استقبال

داورا از مدد فیض و ثنای تو مرا

خاطری هست چو بحری ز گهر مالامال

نرسد جز تو به کس گوهری از خاطر من

کرده‌ام وقف تو این بحر لبالب ز زلال

معدن طبع مرا کرد پر از جوهر خاص

پرتو تربیت عام تو خورشید مثال

این جواهر نه متاعیست که هر جا یابند

همه دانند که نادر بود این طرز مقال

سخن من نه ز جنس سخن مدعی است

که بود بر سر کو سد سد ازین سنگ و سفال

وحشی اینجا چو رسیدی به همین قطع نمای

که چو ممدوح تو تمییز کند نقص و کمال

تا مقرر بود این وضع به تاریخ عرب

که بود عید صیام اول ماه شوال

بر تو ای قبلهٔ احرار عرب تا به عجم

عید باشد همه روز و همه ماه و همه سال

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - در ستایش خان‌احمدنماز شام که سیمین همای زرین بال
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰ - در ستایش میرمیرانعید خرم تر از این یاد ندارد ایام
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - در ستایش میرمیرانساقیا روز نشاط آمد و شد دور به کام
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۲ - در ستایش علی«ع»زلف پیش پای او بر خاک می‌ساید جبین
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۳ - در ستایش میرمیرانبهار آمد و گشت عالم گلستان
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴ - در ستایش بکتاش بیگ حکمران کرماناز آنرو شد به آبادی بدل ویرانی کرمان
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۵ - قصیدهجهان چرا نبود در پناه امن و امان
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۳۶ - قصیدههمچو گل در زیر گل باشید ای گلها نهان
همه‌ی قصاید ←

وحشی بافقی درباره‌ی وحشی بافقی

كمال‌الدین‌ بافقی‌ متخلص‌ به‌ وحشی‌ از شعرای‌ زبردست قرن دهم است‌. وی‌ در اواسط نیمهٔ اول قرن دهم در بافق‌ به دنیا آمد و تحصیلات‌ مقدماتی‌ خود را در زادگاهش‌ طی کرد. او در مدت عمر مانند خواجهٔ شیراز از مسافرت‌های دور و دراز احتراز می‌جست و جز به کاشان و عراق سفر نکرد. وحشی‌ بافقی‌ در حدود سال‌ ۹۹۹ هجری‌ قمری ‌درگذشت. م...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.