پرش به محتوای اصلی
سنایی سنایی

قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - این توحید به حضرت غزنین گفته شد

ای در دل مشتاقان از عشق تو بستان‌ها

وز حجت بی‌چونی در صنع تو برهان‌ها

در ذات لطیف تو حیران شده فکرت‌ها

بر علم قدیم تو پیدا شده پنهان‌ها

در بحر کمال تو ناقص شده کامل‌ها

در عین قبول تو، کامل شده نقصان‌ها

در سینهٔ هر معنی بفروخته آتش‌ها

بر دیدهٔ هر دعوی بر دوخته پیکان‌ها

بر ساحت آب از کف پرداخته مفرش‌ها

بر روی هوا از دود افراخته ایوان‌ها

از نور در آن ایوان بفروخته انجم‌ها

وز آب برین مفرش بنگاشته الوان‌ها

مشتاق تو از شوقت در کوی تو سرگردان

از خلق جدا گشته خرسند به خلقان‌ها

از سوز جگر چشمی چون حقهٔ گوهرها

وز آتش دل آهی چون رشتهٔ مرجان‌ها

در راه رضای تو قربان شده جان، و آن گه

در پردهٔ قرب تو زنده شده قربان‌ها

از رشتهٔ جانبازی بر دوخته دامن‌ها

در ماتم بی‌باکی بدریده گریبان‌ها

در کوی تو چون آید آنکس که همی‌بیند

در گرد سر کویت از نفس بیابان‌ها

چه خوش بود آن وقتی کز سوز دل از شوقت

در راه تو می‌کاریم از دیده گلستان‌ها

ای پایگه امرت سرمایهٔ درویشان

وی دستگه نهیت پیرایهٔ خذلان‌ها

صد تیر بلا پران بر ما ز هر اطرافی

ما جمله بپوشیده از مهر تو خفتان‌ها

بی‌رشوت و بی‌بیمی بر کافر و بر مومن

هر روز برافشانی، از لطف تو احسان‌ها

میدان رضای تو پر گرد غم و محنت

ما روفته از دیده آن گرد ز میدان‌ها

در عرصهٔ میدانت پرداخته در خدمت

گوی فلکی برده، قد کرده چو چوگان‌ها

از نفس جدا گشته در مجلس جانبازی

بر تارک بی‌نقشی فرموده دل افشان‌ها

حقا که فرو ناید بی‌شوق تو راحت‌ها

والله که نکو ناید، با علم تو دستان‌ها

گاه طلب از شوقت بفگنده همه دل‌ها

وقت سحر از بامت، برداشته الحان‌ها

چون فضل تو شد ناظر چه باک ز بی‌باکی

چون ذکر تو شد حاضر، چه بیم ز نسیان‌ها

گر در عطا بخشی آنک صدفش دل‌ها

ور تیر بلا باری، اینک هدفش جان‌ها

ای کرده دوا بخشی لطف تو به هر دردی

من درد تو می‌خواهم دور از همه درمان‌ها

عفو تو همی باید چه فایده از گریه

فضل تو همی‌باید، چه سود ز افغان‌ها

ما غرفهٔ عصیانیم بخشنده تویی یارب

از عفو نهی تاجی، بر تارک عصیان‌ها

بسیار گنه کردیم آن بود قضای تو

شاید که به ما بخشی، از روی کرم آن‌ها

کی نام کهن گردد مجدود سنایی را

نو نو چو می‌آراید، در وصف تو دیوان‌ها

ادامه‌ی قصاید

  1. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ - در مدح خواجه مسعود علی‌بن ابراهیمعربی‌وار دلم برد یکی ماه عرب
  2. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸احسنت یا بدرالدجی لبیک یا وجه‌العرب
  3. قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹یارب چه بود آن تیرگی و آن راه دور و نیمشب
  4. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰ - در مدح سید عمید سیدالشعرا ابوطالب محمد ناصری علویبتی که گر فکند یک نظر بر آتش و آب
  5. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - در مذمت اهل روزگارمرد هشیار در این عهد کم است
  6. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - این قصیدهٔ را امام علی بن هیصم در مدح سنایی گفته استسنایی سنای خرد را سزاست
  7. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - در جواب قصیدهٔ علی‌بن هیصمسنایی کنون با ضیا و سناست
  8. قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - در مدح بهرامشاه از زبان اومردی و جوانمردی آئین و ره ماست
همه‌ی قصاید ←

سنایی درباره‌ی سنایی

ابوالمجد مجدود بن آدم متخلص به سنایی شاعر و عارف بزرگ و نامدار نیمهٔ دوم سده پنجم و نیمهٔ اول سدهٔ ششم هجری است. وی در سال ۴۶۳ یا ۴۷۳ هجری قمری در غزنین دیده به جهان گشود. چنان چه از شعر سنایی برمی‌آید، او به تمام دانش‌های زمان خود آگاهی و آشنایی و در برخی تبحر و استادی داشته است. وی در سال ۵۲۵ یا ۵۳۵ هجری قمری در سن ۶...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.