پرش به محتوای اصلی
سام میرزا صفوی سام میرزا صفوی

صحیفهٔ پنجم در ذکر شعرا

۳۳۶- گلشنی کاشانی

در اوایل به مشک فروشی اشتغال مینمود، شوق سخن او را عنان گرفته بجانب غزالان مشکبوی عنبر موی کشید، باردوی همایون تردد داشت، مردی مصاحب عاشق پیشه است عزم طواف عتبات عالیات نموده بشرف زیارت مشرف شد و از آنجا سفر کرده به شوشتر افتاد، در آنجا جوانی دیده دل از دست داد الحال آنجا بسر می برد و خط نستعلیق بمزه می نویسد و بر سر سخن است . این چند مطلع از اوست

نمیدارد هنوز اندوه تو دست از گریبانم

بلبل بباغ گر سخنی ز آن دهن برد

از شرم غنچه سر به ته پیرهن برد

شمع سان یک شب اگر سر در سرای من کنی

گریه ی بسیار چون شمع از برای من کنی

شب هجران نباشد غیر شمعم یار دلسوزی

بروزم هم نفس آه است، آه از این چنین روزی

در سرایم گر شبی آن ماه تابان سر زند

همچو شمعم شعله شوق از گریبان سر زند

پری رخسار من چون در میان مردمان گردد

چو من پیدا شوم، از پیش چشم من نهان گردد

میشوم پنهان مه من، هر کجا پیدا شوی

زانکه می ترسم ز رسوایی من رسوا شوی

به محنت خانه ام چون آمدی جانان میان واکن

دمی آرام جانم شو میان جان من جا کن

تا ببزم غیر روی آتشین افروختی

آتش افروختی ما را ز غیرت سوختی

خار خار دیدن آن گلعذارم میکشد

گل گل شده از داغ جفایت تن من بین

من بلبل گلزار غمم گلشن من بین

گر، از دل صد پاره ی من نیستی آگه

صد قطره خون ریخته در دامن من بین

عمری است که آن ماه بدل ساخته منزل

روشن اگرت نیست دل روشن من بین

گفتم که چه بو داشته پیراهن یوسف

آن سرو چنین گفت که پیراهن من بین

در خیل بتان دوست بغیر از تو ندارم

دشمن شده غیر تو بمن دشمن من بین

بنمود رخ و جان ز سر شوق سپردم

ای گلشنی از شوق رخش مردن من بین

چه می سازی ز بزم خویشتن محروم عاشق را

چه همدم میکنی با خود رقیبان منافق را

مکن روشندلان را با رقیب تیره دل نسبت

ندارد صبح کاذب روشنی صبح صادق را

چو دادی دل بدلداری مشو از بیدلان غافل

چو عاشق گشته ای باید که دانی قدر عاشق را

نمی دیدیم غیر از مهربانی پیش از این از تو

نمی بینیم اکنون مهربانیهای سابق را

دل و جان گلشنی صرف سگان یار میخواهد

بجان و دل هوا خواه است یاران موافق را

ای شوخ بلا آفت جانی شده ای

از بهر من پیر جوانی شده ای

میخواست دلم سرو روانی زین باغ

نو خاسته ای سرو روانی شده ای

ادامه‌ی صحیفهٔ پنجم در ذکر شعرا

  1. ۳۳۸- قایلی سبزواریدر اصل از سبزوار است و اکنون در شهر قزوین ساکن گشته در نهایت فقر و انکسار روزگار میگذراند این مطلع از اوست :
  2. ۳۳۹- ذهنی نقاشاز جمله لوندان و خوش طبعان یزد است و سر حلقه ارباب سوز و درد، ذهنی صافی و سلیقه ای وافی داشت چنانکه از این مطلع میتوان دانست :
  3. ۳۴۰- فضولی بغدادیاز دارالسلام بغداد است و از آن شهر شاعری بهتر از او پیدا نشده بهر دو زبان، یعنی فارسی و ترکی شعر میگوید . و اکثر شعر او منقبت ائمه دین صلوات الله علیهم اجمعین است این مطلع قصیده از اشعار اوست :
  4. ۳۴۱- مولانا عبدالله شهابیدر اصل از ممالیک سادات سیفیه قزوین است اما چون فطرتش بغایت قابل افتاده بود باندک جد و جهدی در فنون فضایل مثل خط و انشاء و شعر و معما ترقی تمام نموده در خوش طبعی مشهور و معروف گشت این مطلع از اوست :
  5. ۳۴۲- شیخ شهاب الدین علیاز شیخ زاده های ری است و از فضایل بهره ی تمام دارد و در شعر و معما قصاید و غزل خوب بسیار دارد این مطلع زاده ی طبع اوست :
  6. ۳۴۳- شریف محمدبرادر زاده ی مولانا امیدی است و تخلص او هجری،این دو مطلع از اوست :
  7. ۳۴۴- کوکبیاز شعرای ماوراءالنهر است و در علم ادوار از او چیزها در میان هست، در اوایل در خدمت یکی از سلاطین ازبک می بود آخر در خراسان کشته شد این مطلع از اوست :
  8. ۳۴۵- مولانا یار علی تهرانیدر اوایل حال به شیراز رفته مدتها در آنجا باکتساب فضایل مشغول بود، چون بعضی اوقات خود را در آنجا صرف استفاده ی طب نموده بود بنابراین طبیب مقرر شده اکنون صفحات ابدان مردم را مشق خود ساخته، این مطلع از اوست :
همه‌ی صحیفهٔ پنجم در ذکر شعرا ←

سام میرزا صفوی درباره‌ی سام میرزا صفوی

ابوالنصر سام میرزا صفوی (تولد ۹۲۳ قمری در مراغه، وفات ۹۷۵ قمری در قلعهٔ قهقهه در نزدیکی مشگین‌شهر) از فرزندان شاه اسماعیل یکم صفوی است که اهل هنر بوده و کتاب تذکرهٔ سامی یا تحفهٔ سامی را به سال ۹۵۷ قمری نوشته است. در زمینهٔ خوشنویسی هم از او آثار قابل توجهی باقی است. سام میرزا به تحریک اطرافیانش یک بار به سرپیچی از بر...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.