پرش به محتوای اصلی
سحاب اصفهانی سحاب اصفهانی

قصاید

شمارهٔ ۱۰

مگر زناز بر افشانده دلستان کاکل

که عالمی است معطر زبوی آن کاکل

به زلف وکاکل او بسته زان دل و جانم

که بوی دل دهدش زلف و عطر جان کاکل

بسان بید موله فراز لاله و گل

به گلستان رخش گشته سایبان کاکل

عیان شود زنقاب سحاب گوئی مهر

چو در کله کند از روی خود نهان کاکل

چه حاجتش به حریر و قصب که بر سرو بر

پرند پوشش آن زلف و پرنیان کاکل

هوای چاه زنخدان او گرفت دلم

زسادگی و به او داد ریسمان کاکل

پرید گرد سرش مرغ دل بسی حیران

گزید عاقبت از بهر آشیان کاکل

به فرق کاکل او هر که دید گفت عیان

که شد به فرق مه چارده عیان کاکل

در این چمن خردش سرو بوستان خواندی

به فرق داشتی ار سرو بوستان کاکل

خط جوان به رخش خواند کاکلش را پیر

به پیچ و تاب فتادش به فرق زان کاکل

به پیچ و تابم چون موی او که رویش را

گرفته تنگ به بر زلف و در میان کاکل

حدیث زلفش نگفت شانه از غیرت

نهاد ناگهش انگشت بر دهان کاکل

سپهر جود محمد حسین خان که سزد

به دستش ابلق چرخ سبکعنان کاکل

عبیر ریزد از کاکلش مگر سوده است

به خاک پای سمند خدایگان کاکل

دلاوری که به فرقش همی بر افشاند

لوای فتح به هر رزم چتر سان کاکل

سر کرام که بر فراق او همی نازد

کلاه مجد چو بر فرق دلبران کاکل

ایا رفیع جنابی که آسمان ساید

چو بندگان شب و روزت بر آستان کاکل

تو تا به فرق زمین پا نهاد ه ای زیبد

که از تفاخر سر ساید بر آستان کاکل

زیمن تربیتت روید از زمین سنبل

اگر فشاند دهقان به خاکدان کاکل

خدایگانا چو من به طنز یاری گفت

قصیده ئیست فلان را ردیف آن کاکل

قصیده نغزو مردف بسی توان گفتن

ردیف کردنش اما نمیتوان کاکل

من این قصیده به مدح تو گفتم و کردم

ردیف آنهمه از بهر امتحان کاکل

زبس به ناخن فکرت زدم به کاکل چنگ

چو تار چنگ زدستم کند فغان کاکل

همیشه تا که به بزم است عنبر افشان زلف

مدام تا که به رزم است خونچکان کاکل

ولیت را بود از غالیه چو سنبل زلف

عدوت را بود از خون چو ارغوان کاکل

دو نوگلند که روشن ستاره اند و بود

همیشه پاک زگرد ملالشان کاکل

یکی رباید از تارک سما اکلیل

یکی گشاید از فرق فرقدان کاکل

ادامه‌ی قصاید

  1. شمارهٔ ۱۲صبح بنمود رخ از چاه افق چون بیژن
  2. شمارهٔ ۱۳خیمه زد باز ابر نیسان در چمن
  3. شمارهٔ ۱۴هست روز واپسینم حسرت این
  4. شمارهٔ ۱۵دگر باره شد ابر در بوستان
  5. شمارهٔ ۱۶صبحگاهان حله ی سیمین به تن بست آسمان
  6. شمارهٔ ۱۷یاران حذر از بلای نوبه
همه‌ی قصاید ←

سحاب اصفهانی درباره‌ی سحاب اصفهانی

میرزا سید محمد سحاب اصفهانی (درگذشته به سال ۱۲۲۹ هجری قمری) فرزند سید احمد هاتف اصفهانی و از شعرای عهد فتح‌علی‌شاه و از مداحان اوست. سحاب در علم نجوم و طب، شعرشناسى و فنون ادبى داراى اطلاعات کافى بود. در اواسط زندگى به مکه معظمه سفر کرده و بعد از بازگشت به منصب داروغگى دفتر همایون رسید. کالبد او را به امر فتحعلى‌ شاه...

زندگی‌نامه و دیوان کامل ←

متن شعر به نقل از گنجور.